از وصف

در حاشیه ی شعر (۳)

 


 

1
شاپور جورکش در کتاب بوطیقای شعر نو، ضمن بررسی و بازخوانی اشعار و نظریات نیما یوشیج، به اصالت نظامی در شعرها و نظریه های او می رسد که تا حدودی با آنچه پیشتر درباره ی نیما شنیده یا خوانده ایم متفاوت است. نظامی که ارکان اصلی آن را استغراق، ابژکتیویته، وصف و روایت تشکیل می دهد. وی معتقد است آنچه در اشعار و بویژه نظریات نیما مغفول مانده، نه شکستِ بحور عروضی، که میدان دید تازه­ ای است که این مردِ مردان برای شاعران بعد از خود و برای شعر فارسی پدید آورد.

 2
حالا دیگر کمتر کسی می تواند تردید روا دارد در اینکه شکستنِ وزن عروضی توسط نیما، حاصلِ برخورد بی سابقه ی او با زبان و نتیجه ی مستقیم دیدگاه تازه ی او نسبت به شعر بوده است و نیز اینکه اصالت کار نیما را می باید در جای دیگری جست و جو کرد نه در بحث خشک عروض. همین که برخی منتقدان به این نتیجه رسیده اند که راهِ برون رفت از بحران شعر امروز، بازخوانی نظریات نیما و بدست آوردن ادراکی سیستماتیک از این نظریه هاست، نشان دهنده ی آن است که شکستن بحور عروضی در شعر نیمایی، تنها بخش کوچکی از نتایجی است که می توان از تفکرات نیما بدست آورد؛ گیرم که بزرگانی همچون اخوان ثالث و شاملو، جسارتِ نیما را در محور عروضی شعر، به عنوان مهم ترین کار و کارستانِ او تلقی کرده باشند! دیدگاهی که البته حاصل جوّ زمانی آنها بوده است. چرا که نخستین و ریشه دارترین دشمنی ها با شعر نیمایی بر پایه ی همین نظام عروضی استوار بود و شاگردان نیما ـ و حتی خود او ـ را ناچار می کرد تا بر این محور، تمرکز بیشتری داشته باشند. بنابراین نباید غافل بود از این نکته که دستاورد عروضی نیما، تنها بخش کوچکی از دستاوردهای او برای شعر فارسی بوده است و اصالت کار او را باید در جریانی دانست که طی آن، برخورد شاعر با زبان و به تبع آن با جهانِ بیرون و درون، تغییر می کند. و وصف، از نمودهای بارز این تغییر است.
به طور کلی می توان وصف را در دو حیطه ی ممتاز و البته مرتبط با هم، بررسی کرد: وصف در حیطه ی کلمه و وصف در حدود کلام. یا به عبارت دیگر می توان دو محور جانشینی و هم نشینی را به عنوان مرز و محدوده ی وصف به شمار آورد. منظور از این یادداشت، بررسی کوتاه وصف در حیطه ی کلمه است.

3
در علم اقتصاد ـ چندان که از خوانده های دوران دبیرستانمان به یاد دارم ـ قاعده ای هست با عنوان «هزینه ی فرصت»؛ به این معنی که بهره بردن از یک فرصت، همواره با رد فرصتی دیگر همراه است. مثلا اگر زمینی داشته باشیم که بشود در آن دو نوع محصول کاشت، انتخاب کشتِ هر یک از این دو محصول، به عدمِ کشت دیگری منجر می شود. مثلا اگر انتخاب کنیم که گندم در آن بکاریم، دیگر نمی توانیم پنبه بکاریم. یعنی عدم کشتِ پنبه، هزینه ای ست که برای فرصتِ کشتِ گندم پرداخت کرده ایم. جالب است که عینِ این قاعده را می توان در زبان شناسی نیز مشاهده کرد. قواعدی که در علم زبان شناسی بر محور جانشینی کلام حاکم است تا حدود بسیاری بر این قاعده از علم اقتصاد قابلیت انطباق دارد. اساس محور جانشینی در زبان، مستقیما به انتخاب و گزینش کاربر زبان، وابسته است. وی با انتخاب عضوی از یک گروه عملا دیگر فرصت های خود را برای انتخاب اعضای دیگر از دست می دهد. توضیح اینکه، کلمات را می توان از نظرگاه موضوعات گوناگون، در گروه های مختلفی قرار داد. مثلا می توان آنها را از نظر دستوری در گروه های مختلفی مثل اسم، فعل، صفت، قید، حرف و... جای داد. هر کدام از این گروه ها اعضایی دارند که اگرچه ممکن است گاهی در ساختِ کلی متن با اعضای گروه های دیگر مشابهت کارکردی پیدا کنند، اما ویژگی های گروه اصلی خود را به عنوان متخصات ذاتی همواره به همراه دارند. چندانکه وقتی آنها را به تنهایی و خارج از حیطه ی جمله بررسی می کنیم، این ویژگی های ذاتی، آنها را متعلق به گروه خاصی نشان می دهند. مثلا آنچه را که در علم معانی ذیل عنوان جانشینی صفت به جای موصوف بررسی می شود، دقیقا نشان دهنده ی این است که کلمات، هر یک عضو گروه خاصی هستند و گاهی ممکن است اعضای یک گروه، کارکردی مشابه اعضای گروه دیگر داشته باشند. (در مثال ما، صفتی که جانشین موصوف می شود، با اینکه صفت است اما در حیطه ی جمله کارکرد اسمی پیدا می کند)
آنچه در محور جانشینی زبان اهمیت دارد و در واقع آنچه این محور، برساخته ی آن به حساب می آید، وجود همین گروه های مختلف از کلمات است. کاربر زبان، هنگام شکل دهی به جمله (به عنوان پیام مورد نظر) بر اساس ساختی که در نظر دارد، می تواند با ورود به این گروه ها، انتخاب های گوناگون ـ و البته محدود ـ داشته باشد اما انتخاب یکی از اعضا ـ چنانچه در قاعده ی «هزینه ی فرصتِ» علم اقتصاد ذکر شد ـ مانع از گزینش دیگر اعضا می شود. به عبارت دیگر، چنانکه در مفهومِ خود کلمه ی «انتخاب» نیز مستتر است، گزینش این، یعنی نفیِ [کارکردی] آن.
وصف در حیطه ی کلمه، جریانی ست که در محور جانشینی زبان شکل می گیرد و عموما وابسته به گروه صفت ها و گزینش هایی ست که در محدوده ی این گروه انجام می شود. بنابراین واژگان توصیفی یک متن (در اینجا شعر) می توانند ما را مستقیما به طرز انتخاب های نویسنده یا شاعر و دیدگاه فردی ـ اجتماعی او نسبت به جهان اطرافش رهنمون شوند. (مقاله ی دکتر شفیعی کدکنی درباره ی توصیف های فروغ فرخزاد نشأت گرفته از همین اصل است. ایشان با نمایش بسیاری از صفت هایی که فروغ در شعرش بکار برده، جنس تزلزل و تردید را در افکار و شخصیت او بررسی کرده اند.) به همین جهت است که می توان با مطالعه ی واژگان توصیفی یک شعر، به تصرفی که شاعر توانسته در تجربه داشته باشد، به میزان قابل توجهی پی برد. کاربرد صفات مکرر از پی موصوف ها از یک سو، و شلختگی بی حد و مرز در کابرد صفت های غیر معمول از سوی دیگر، هر دو نشان دهنده ی ضعف خیال (یا تخیل منفعل) شاعر در برخورد با جهان درونی و بیرونی ست. از طرف دیگر، قدرت تخیل و ابداع شاعر را می شود در تازگی صفات کاربردی او مشاهده کرد. صفاتی که البته به مضمون افزایی و چند لایگی ترکیب های وصفی بینجامد و کلام را ساکنِ سطح نگه ندارد.

مصطفی حسین زاده

بمناسبت 21 شهریور ، روز سینما

حکم آخر

حول ادبیات در سینما! 

همینگوی هیچ گاه با اضافه کردن جزئیات سعی در ایجاد جذابیت های کاذب برای خوانندگان غیر حرفه ای نداشت. شاید دقیقا به همین دلیل است که اقتباس های سینمایی آثار همینگوی، گاهی دارای تغییراتی نسبت به متن اصلی اثر هستند تا به این ترتیب متن اصلی را به اصطلاح نمایش پسند کنند. (ستون پنچم، ارنست همینگوی ، ترجمه و تحلیل کیهان بهمنی)

شاید تنها کسی که از روند اسف بار وضعیت فیلمنامه نویسی در سینمای ایران مطلع نیست، خواجه حافظ خودمان باشد که حکما تا کنون او نیز پی برده ! البته که بنده سررشته ی دراز و مشخصی در سینما نداشته و همواره به عنوان یک مخاطب علاقمند آن را دنبال نموده ام. اما همیشه نسبت به متنی که در اجرا پیاده شده و جزئیاتش اعم از دیالوگ ها، شخصیت پردازی ، فضاسازی و هرآنچه برعهده ی متن بوده دقت داشته ام و سعی در شناخت نقص و حسن آنها گماشته ام.

البته بارقه های امیدی همیشه دیده شده که اگر کوته نظران بگذارند و نفوذ در چم و خم انتخابِ ترین های بین المللی نکنند به جاهای خوبی خواهیم رسید! از جمله اصغر فرهادی که این روزها افتخارات پی در پی اش نقل همه ی محافل است. کیست که با "جدایی نادر از سیمین" همزاد پنداری نکند و ناراضی از صندلی سینما برخیزد! وقتی چراغها را روشن کردند هنوز ذهن من درگیر این بود که آیا نادر واقعا میدانست !؟‌ چرا دروغ گفت؟ به قاضی، به همسرش ، به زن کارگر ؟ و چرا اعتراف کرد فقط نزد دخترش!؟

پیمان معادی ، شهاب حسینی و لیلا حاتمی یک مثلث فراموش نشدنی از بازی های درخشان خویش ساختند که تا همیشه در ذهن مخاطب خواهد ماند . اما حقیقت ماندگاری فرهادی، تفکری ست که در قلمش ریخته و در فیلمنامه پیاده می کند. فرهادی با پرده برداری و در واقع لایه لایه کردن، تو در توهای پیچیده ی شخصیت انسانی را به نمایش می گذارد که به اقتضای موقعیت تغییر کرده و حتی رنگ عوض می کند. فرهادی با واقعیت تعارف ندارد و این عدم تعارف در "درباره ی الی" مثال زدنی ست. چنانچه می بینیم که شیرینی یک سفر و همکناری خوش چند خانواده چطور به یاس و استیصال بدل شده و همه – حتی مخاطب – را به افسوس و آه و چون و چرا و واکاویدن گذشته وامیدارد. فرهادی پایان بندی های خاصی را هم در آثارش بکار می گیرد. در "چهارشنبه سوری" چندان خبری از ابهام نیست و همه چیز ظاهرا به خوشی تمام می شود. در "درباره ی الی" سوالهایی در ذهجدایی نادر از سیمینن مخاطب می ماند که درباره ی الی ست! در "جدایی نادر از سیمین" نویسنده با انتخاب صحنه ی دادگاه و طلاق نشان داد که اولا ماجرای زن کارگر و بدبختی هاش تنها یک اتفاق گذرا بود که تاثیر چندانی در روند طبیعی زندگی نادر و سیمین نگذاشت و در واقع یک دور بود که پیچید و باز به نقطه ی نخست رسید.(چنانچه دیدیم که صحنه ی نخست و صحنه ی واپسین فیلم هر دو در یک مکان مشترک یعنی دادگاه است) و هم اینکه باز نشان داد آنچه در ابتدای فیلم دغدغه محسوب می شد ، در انتها دیگرگون جلوه کرد. در واقع در ابتدا اینطور القا شد که نادر تنها بخاطر وضعیت پدرش راضی به خارج رفتن نیست و این دغدغه  ی نادر و خانواده اش و مخاطب را تشکیل داد اما در پایان نادر با پیراهن مشکی همسرش را طلاق داد و انتخاب دخترشان و تردید او بین مادر و پدر که در طول فیلم با رفت و آمد بین دو خانه نمایش داده شده بود ، جدی شده و دغدغه ی اصلی فیلم را پرده برداشت. و در نهایت باز ابهام و سوال و ... !

پرداختی مختصر و ناقص به فیلمنامه ی اصغر فرهادی به عنوان نماینده ی به حقِ نمونه های خوب فیلمنامه در ایران بدان جهت بود تا جانب حق را فرو نگذاشته و نیمه ی پر لیوان را هم دیده باشیم.

و اما نیمه ی خالی

اساسا بعد از تماشای یک فیلم ضعیف به حال خودم تاسف خورده ام که چرا هنوز در سینمای ایران مخاطب جای خودش را پیدا نکرده و اغلب یک قشر تخمه شکن وقت گذران تلقی شده که با حضور بازیگران محبوب و چهره! در گیشه باید به سالن سینما کشیده شود و لذا کمتر احترامی به هوش و فهم وی در کیفیت فیلمنامه ها گذاشته نمی شود! فاجعه وقتی رخ می دهد که قریب به اتفاق مخاطبان نیز بر این باور دامن زده اند. مخاطبی که از تماشای "جدایی نادر از سیمین" که فارغ شد ، به تماشای "اخراجی ها3" می نشیند !‌ و قاه قاه خندیده و  همان زبانی که به ستایش اصغر فرهادی چرخید، از ده نمکی نیز تمجید میکند و این چیزی شبیه خیانت است. بحث بنده اما بر سر مخاطب و فرهنگ سازی و این فکرهای قشنگ! هم نیست.

وقتی داستانی به فیلم برگردانده میشود، همه ی انتخاب ها حکم آخر را دارد. (رابرت اسکولز- روایت و بعد روایی در فیلم *)

دغدغه ی محرک نگاشتن این نیمچه مقال، بررسی سینمایی اقتباسی و در واقع کارکرد ادبیات در این زمینه است.

فیلمنامه های مقتبس از آثار مکتوب را در سینمای ایران اگر بخواهیم بشماریم جز تعداد اندکی قابل اشاره نیستند. از کارهای اخیر می توان به "چهل سالگی" که نمونه ی موفقی بوده و البته دارای ایرادهای اساسی نیز هست و "تردید" – بهترین فیلم بیست و هفتمین جشنواره ی فجر- که یک برداشت ساده لوحانه از هملت، شاهکار شکسپیر بود اشاره کرد.

بازمیگردیم به جمله ی اول همین نوشته و نقل قولی که راجع به همینگوی خواندید. اینکه مثلا در آثار همینگوی جزئیات نقشی ندارند و سینما گران برای تبدیل آنها به فیلمنامه دست به تغییرات جذب کننده می زنند.

در واقع شناخت و بررسی پتانسیل یک اثر از مهمترین و البته اولین مرحله ی انتخاب یک اثر ادبی برای تبدیل به فیلمنامه است. نمایشنامه ی "هملت" چند ویژگی دارد که باید با در نظر داشتن آنها، حساسیت بیشتری در انتخابش به خرج داد. اول از همه اینکه متن نمایشنامه است و خود یک اثر نمایشی محسوب می شود و این به خودی خود کار را دشوارتر از انتخاب یک اثر غیر نمایشی می کند. چرا که در نمایشنامه مقولاتی مثل محدودیت فضا وجود دارد. دوم اینکه اثر خارجی ست و باید در مورد انطباق فرهنگی و هضم اثر در باور مخاطب ایرانی دقت زیادی کرد. و سوم اینکه داستان یک روایت تاریخی ست و در عصر حاضر و حتی در عصر شکسپیر رخ نداده ست . نکته ی مهم دیگر ارزش اثر و جایگاه والای شکسپیر است و اینکه بسیاری این داستان را خوانده و زبان به تمجید گشوده اند؛ پس نمیتوان براحتی آنرا دستخوش تغییرات سلیقه ای کرد.

اما در "تردید" آیا اصلا پدیده ی اقتباس رخ داده و درست است که در تریلر فیلم شنیده شود : بر اساس هملت!!‌ در قسمتی از فیلم که هنوز به نقطه ی اوج نرسیده شاهد اجرای نمایشنامه ی هملت به زبان اصلی هستیم و همان جمله ی ماندگار " بودن یا نبودن، مسئله این است" . در ادامه و در پی اتفاقات مختلف تردید، قهرمان داستان (بهرام رادان) متوجه شباهت قصه ی زندگی خود به قصه ی هملت می شود و از همین طریق است که پایان تلخ داستان زندگی اش را حدس زده و سعی در جلوگیری این پایان مقدر و محتوم دارد! وقتی با هوشمندی! خود را مثل هملت میابد ، لاجرم نامزد خویش را افیلیای نگون بخت فرض کرده و اما فکر از دست دادن وی آزارش میدهد و نامزدش نیز(ترانه علیدوستی) که پدرش مثل کارگزار پدر هملت به قتل رسیده(با این تفاوت که کارگزار پادشاه در حین شنود در پشت پرده توسط شمشیر هملت  که ناخواسته از نیام در آمده و ناخواسته تر به سمت پرده هدف گرفته شده بود مرد ، اما در فیلم به اقتضای زمان، رادان (هملت بی شمشیر!) وی را از پشت پرده ناخواسته هل داده و به طبقه ی پایین افکند!) با قهرمان همراه شده تا پایان خوشی را با نمردنش رقم بزند!‌ قهرمان از طریق شباهت خودش به هملت و دوستش به هوراشیو (رفیق صمیمی هملت) بقیه ی شخصیت ها را هم شناسایی کرده و پی به خیانت مادر و عمویش می برد! در جای جای داستان، خودش ، دوستش و نامزدش اشاره به هملت کرده و لذا حادثه را پیش بینی! و راه حل و چاره را می یابند. دست آخر برای مطلع ساختن همه از اشتراک سرنوشت با هملت، نمایشی در خانه ترتیب داده که عمو و مادرش را به خودشان می آورد و همه ی رازها برملا و خائنان رسوا می شوند! داستان در نهایت با تلخی و البته کامیابی هایی پایان می پذیرد.

 ساعت نزدیک 3 شب بود و من هم به خاطر خستگی و هم لوث بودن فیلم، در تاریکی سالن سینما داشتم چرت می زدم و البته موسیقی هیجانی فیلم مانع خواب عمیق می شد و رنگ و لعاب و جذابیت صحنه ها و گریم ها برای لحظاتی وادار به باز گذاشتن چشمهایم می کرد !  که فیلم تمام شد و با بهت و رخوت از سالن خارج شدم! بعدها با درآمدن فیلم در شبکه ی نمایش خانگی دیگربار با حوصله ی بیشتر به تماشایش نشستم و کمتر از پیش نتیجه ی مطلوبم را یافتم !

اگر قرار است یک اثر اقتباسی حرف آخر باشد، امانتدار باشد – هم در حفظ داستان و هم در حفظ ارزش تاریخی و جایگاه نویسنده اش – با داستان بازی کرده و با جابجایی های غیر منتظره یک دستی به مخاطب بزند و بسیار قرار های دیگر، براستی کدامیک از این انتظارات در این فیلمنامه برآورده شد!؟ آن هم از واروژ کریم مسیحی که پس از سالها به سینما برگشته و بعد از شاهکار "پرده ی آخر" بسیار انتظارها از وی می رفت!

...مهمترین مرحله ی اقتباس انتخاب ایده های درون متن اصلی ست. حالا این ایده ها ممکن است مستقیم وارد متن دوم شوند و یا ممکن است با اندکی تغییر چنان بومی شوند که مخاطب احساس کند مال خود نویسنده هستند(نقل از مجله ی فیلم نگار؛ شماره ی 106)

اما در این فیلمنامه ، هیچ تلاشی برای بومی سازی صورت نگرفته بود که این نتیجه ی نوع کارکرد داستان در فیلمنامه است. در واقع شخصیتها قصه ی هملت را انگار تعریف کرده و از خلال تعریف برای مخاطب، رهیافتی به معماهای خویش داشته اند.  انصافا تنها یک بازی به نمایش گذاشته شد که مخصوصا برای کسی که نمایشنامه ی هملت را خوانده باشد ، جذابیت را به صفر می رساند. چراکه مخاطب منتظر هیچ اتفاق خاصی نیست و شخصیت های داستان، خود تفاوتهایشان را با نمایشنامه متذکر می شونذ؛ تفاوت هایی که گویی از پیش به ایشان دیکته شده است!

البته بنده وارد نقد فنی و دیگر شاخه های سینما نمی شوم وگرنه اثر قطعا صرف نظر از اقتباس ضعیف، ویژگی های برجسته ای را داراست از جمله بازی های قابل قبول هنرمندان، دکور جذاب ، موسیقی مناسب و فیلمبرداری حرفه ای همه به بالا رفتن کیفیت اثر کمک شایانی کرده اند اما در اینجا تنها این بُعد از فیلم یعنی اقتباس مد نظر است که البته نقش بسزایی دارد.

فیلم چهل سالگی ساخته ی علیرضا رئیسیان برگرفته از رمان ناهید طباطبایی در پیاده سازی متن در فیلم موفق بوده و تا حدی انتظارات را برآورده کرد. آنچه چندان مقبول نیفتاد سعی در انطباق داستان زندگی نگار به کنیزک در داستان اول مثنوی معنوی ست . - گرچه داستان نگار به خودی خود مایه های مشترکی با داستان کنیزک داشت - تلاش برای نزدیکی دو داستان، با قصه های شبانه ای که پدر برای دخترش تعریف می کرد رخ داد اما نه نتیجه ای داشت و نه تاثیری در روند داستان! و باز یک برداشت نخ نما از اثری ادبی بود که می توانست به شکل بهتر و حرفه ای تر در فیلم نمود پیدا کند تا هم فیلم چند روایتی و جذاب تر می شد و هم این اثر ارزشمند آنچنان که شایسته ی آن است در فیلم بازگو شود نه صرفا به عنوان یک قصه ی کودکانه !

بررسی تک تک این دست فیلمنامه ها میسر نیست اما این روند در سینمای جهان اوضاع بهتری دارد. برای نمونه به "کوری" اثر ژوزه ساراماگو اشاره می کنم که منبع الهام فیلمی به همین نام است. این اثر که در زمان معاصر نگاشته شده، اثری آخرالزمانی ست که جغرافیا و تاریخ در آن نقشی ندارند. نویسنده ی اثر پس از مقاومت ، نهایتا در حالی تن به موافقت با فیلم شدن رمانش داد که شرایط وی را بپذیرند! از جمله اینکه نژاد و هویت شخصیت ها متفاوت و زمان و مکان نامعلوم باشد – یعنی دقیقا منطبق با رمان - . اگرچه سازندگان در این زمینه نیز هوشمندی به خرج داده و نژاد قهرمان را – همسر دکتر – غربی انتخاب کرده اند اما رعایت مختصات رمان از جمله نداشتن هویت شخصیت ها و چندی از این دست، از "کوری" ، فیلم موفقی ساخته که خواننده و بیننده را راضی نگه می دارد. اینها همه عامل توجه به اصل اثر و رعایت امانتداری و تغییرات حساب شده و نه سلیقه ای ست که البته دخالت و نظارت نویسنده ی رمان قطعا نقش بسزایی در این مهم ایفا کرده است.

 

در تبدیل یک اثر ادبی به فیلمنامه و اثر نمایشی آنچه باید اولویت داشته باشد بازنویسی چند باره از یک متن واحد است. باید داستانی را که انعطاف بازنویسی دارد، بارها و از جنبه های گوناگون و با برجستگی های متفاوت و تغییرات حساب شده نوشت تا از آن طرح اصلی فیلمنامه درآید؛ سپس به فکر دیالوگ ها و فضا سازی و توضیح صحنه ها پرداخت. هیچ اثر ادبی به خودی خود و بدون توجه به چند و چون تغییراتش قابلیت فیلم شدن ندارد و جز یک اثر اغراقی و گل درشت به مخاطب تحویل نمی دهد.

ادبیات فارسی، که همیشه متصف به شیرینی ست، پر است از توان بالقوه ی نمایشی شدن! استاد دکتر سید حسن حسینی در کتاب " مشت در نمای درشت (معانی و بیان در ادبیات و سینما) " دست به مقایسه های تطبیقی جالب توجهی زده و از این طریق بیشتر به سینما گران و فیلمنامه نویسان یادآوری کرده که چگونه می توان توان تصویری یک اثر مکتوب را سنجید و آنرا به نمایش گذاشت.

سینما نه تنها در طرح داستانی و شگردهای روایی با ادبیات همخونی و همخوانی دارد، بلکه در توسل به شیوه های بلاغی و در عرصه های معانی و بیان و صناعات بدیعی همسایه ی صمیمی ادبیات است و حاصل این همسایگی ، همکاسگی و بهره های تام و تمام بردن از هنری است که تمام دار  و ندار خود را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم دوستی کرده که در جاده های شکوه و افتخار قدم می زند و دیده ها را مسحور برازندگی های شگفت آور خود می کند. سینما و ادبیات دو شکل از اشکال متکامل هنری هستند و "هر شکل هنری زبان خاص خود را دارد... این زبان در عین شباهت به زبان دیگر هنرها، یگانه و بی نظیر است**"

 

*نقل از مقدمه ای بر روایت در ادبیات و سینما – یاکوب لوته

**نقل از نشانه شناسی و زیبا شناسی سینما ، یوری لوتمن

مردان بی ادعا

در گوشه ای از حیاط خلوتمان زانو می زنم... می گویند: بی رمق شده اند... بی رمق شده اند؟!!! چرا؟؟؟ خاطراتم را در ذهنم ورق می زنم... مادرم گفت: وقتی که به دنیا آمدی همه گفتند: قدمش مبارکه... حالا دختره یا پسر؟ وقتی پدرت گفت: پسر است... دوباره با حالت عجیب تری که نشان از شادی افزون تری داشت گفتند: به به... پس خیلی خیلی مبارکه... مادرم حرف هایش را ادامه داد؛ اما من هنوز ذهنم در برگه ی اول ایستاده بود ( پس خیلی خیلی مبارکه، پس خیلی خیلی مبارکه،پس...) آنقدر در ذهنم سنگینی کرد که حرفهای مادرم را قطع کردم و پرسیدم : یعنی چی که قدمش خیلی خیلی مبارکه؟ مادرم که به چشمانم خیره شده بود گفت: ( پسرم یعنی اینکه پسر وقتی بزرگ بشه میشه عصای دست پدر... ) یک پسر بچه ی هفت ساله... عصای دست پدر!!!... نفهمیدم... دوباره پرسیدم: عصای دست پدر یعنی چی؟؛ اینبار مادرم سرش را پایین انداخت و با بی توجهی به سؤالم گفت: وقتی بزرگ بشی می فهمی... مادرم راست گفت... حرفش را وقتی که در ذهنم به برگه ی بیست و سوم رسیدم، فهمیدم... اما نه...بگذار یک برگ به عقب برگردم؛ برگه ی شماره ی بیست و دو، دوشنبه،8 اردیبهشت،دو ساعت از نیمه شب گذشته؛ با صدای مادرم از خواب می پرم، ( بیدار شو حال بابات بد شده، باید ببریمش دکتر...) دکتر به من و مادرم گفت: ( اثرات شیمیایی تو بدنش مونده، دستگاه های بدنش رو داره کم کم از کار میندازه... دارو های قبلی رو با این داروهای جدید که براش تجویز می کنم رو حتماً سر ساعت بهش بدین...) روزها می گذشت... پدرم مثل شمع آب می شد... وقتی به چشمانش نگاه می کردم، صبر و آرامش را در مقابل آن همه درد می دیدم...از این همه تحمل استخوان هایم درد می کرد... آزارم می داد...گذشت و گذشت و گذشت... سه ماه آخر پدرم فقط با دستگاه هایی که به او وصل بود به ما نگاه می کرد؛ با نگاهش حرف می زد؛ با ما زندگی می کرد... دیگر چیزی نمی توانست بخورد جز یک بشقاب سوپ و یک لیوان آب... اما دوباره همان صبوری را در چشمانش می دیدم و من فقط در برابر این نگاه اشک می ریختم... یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفته بودم و همه ی کارهای روزانه ام جز ضروریات را تعطیل کرده بودم و همه ی کارم شده بود رسیدگی به پدرم... درس خواندن و رسیدگی به کارهای خودم با این حال پدر عذابم می داد اما داشتن آرامش در کنار او از صبح تا شب برایم کافی بود... روزهای آخر حتی توان تکیه دادن به بالش که روی تختش بود و من و مادر او را بلند می کردیم تا به آن تکیه بدهد را از دست داده بود... حتی حرکت دادن دست های مهربانش را که هر روز بر سرم می کشید را هم از دست داده بود... چهارشنبه، ساعت 6 بعد از ظهر، من و مادرم کنار تخت پدر نشسته بودیم... او با اشاره ی چشمانش به سمت قرآن می خواست که آن را پیشش ببریم؛ قرآن را بردم و در مقابل چشمانش قرار دادم؛ بعد از زیارت آن اشک در چشمانش حلقه زد؛ آن را بالای سرش گذاشتم؛ نگاهش را به سمت من و مادرم حرکت داد، سرم را روی سینه اش گذاشتم و فقط اشک ریختم... از کار افتادن قلبش را که متوجه شدم با عجله سرم را برداشتم و به صورتش نگاه کردم... لبخند زد و چشمانش را برای همیشه بست...

حله یک ساله شد

بهانه ای نیست برای این نیمچه پست مگر یک ساله شدن "حله" ! (۱۵ شهریور) تبریک میگم به همه ی همراهان و به خودم !! و امید دارم که رو به پیشرفت باشه همچنان . در آستانه ی سال تحصیلی جدید هم که هستیم. اصولا در ایام برگزاری کلاسها فعالیت علمی دانشجوها هم بیشتر میشه ! انشاءالله که بیش از پیش به فکر باشیم و دست به قلم که

خاموشی

به هزار زبان در سخن است ...

 

 تولدش مبارک!

 

مختصری در احوال تولستوی - بمناسبت 6 شهریور (28 آگوست) روز تولد وی

به نام خدا

 

 

    «تالستوی بزرگترین داستان نویس روسی است.اگر پیشگامان او یعنی پوشکین و لرمونتف را کنار بگذاریم،می شود بزرگترین هنرمندان روسی را در عرصۀ نثر به این ترتیب نام برد:اوّل،تالستوی؛دوّم،گوگول؛سوم،چخوف؛چهارم،تورگنف.این کم و بیش نمره دادن به ورقۀ  دانشجویان است و شک ندارم که داستایفسکی و سالتیکوف دم در اتاقم منتظر ایستاده اند تا سر نمره های کمشان چانه بزنند...»     ولادیمیر ناباکوف

 

 

    لئو نیکالایویچ تولستوی به سال 1828 ، در روستای یاسنایا پالیانا ،در خانواده ای اشرافی متولد شد.نسب او را تا کنت پیوتر تولستوی ،دوست پتر کبیر، می توان دنبال کرد. در دو سالگی مادر و حدودا در نه سالگی پدرش را از دست داد.به همین سبب او تحت نظارت و تربیت اقوام خود و معلمین روسی و یا خارجی قرار گرفت.مربیان او با توجه به جایگاه اجتماعی خانوادۀ تولستوی سعی داشتند تا او را با آداب و قوانین و اخلاقیات طبقۀ خودش، یعنی اعیان و بزرگان ،آشنا کنند.اما از طرفی دیگر زندگی درمیان کشاورزان و آشنایی نزدیک با رنج و زحمت طبقۀ فرودست موجب شد تا تولستوی کم کم به این نتیجه برسد که امتیازات و برتری او و طبقه اش نسبت به زیردستانشان ،دلایل عادلانه ای ندارد.درسی که او در بین مردم زحمتکش آموخت ،این بود که اگر زندگی در خدمت به دیگران نگذرد،لذت و مفهومی نخواهد داشت.تولستوی می فهمید که این مردم،به آسانی با بیماری و بدبختی روبه رو می شوند و وقتی که زمان مرگشان می رسد،به راحتی آن را می پذیرند.زندگی برایشان معما نیست و با وجود این که بسیار در رنج و سختی هستند،و ازین جهت نمی توان آنان را خوار به حساب آورد ،اما زندگی برایشان« زیانبار و طعنه آمیز هم نیست».

   در سال 1844 به دانشگاه غازان رفت و در رشتۀ زبانهای شرقی به تحصیل پرداخت، اما مدتی بعد تحصیل را رها کرده و به املاک خود باز می گردد و وقت خود را به ادارۀ آنها می گذارند.طولی نمی کشد که به ارتش روسیه ملحق می شود و در چند جنگ شرکت می کند.او در سال ۱۸۵۱ به طور داوطلب به خدمت یک واحد توپخانه می رود و همزمان اولین داستان خود ،کودکی را تمام کرده و برای چاپ به ساوره منیک نکراسف می فرستد.انتشار این داستان با موفقیت چشمگیری روبه رو شد.تالستوی در آتشبار خود زندگی نسبتا مرفه لایق یک «یونگر»(سرباز سادۀ داوطلب اما والاتبار) را می گذراند.تا سال ۱۸۵۴ در چندین جنگ شرکت جست ،به درجۀ افسری رسید  و در نوامبر سال ۵۴ به پادگان «سواستاپول» ملحق شده و در آن ایام داستانهای مشهور سواستاپول را به چاپ رساند.این جنگ تاثیر زیادی روی او می گذارد و در نامه هایی که در این مدت به اطرافیانش می نوشته، از روح بزرگ مردم روس به طور حماسی یاد می کند.  همچنین در نگارش آثار دیگرش مثل جنگ و صلح هم از تجربیات آن روزهای خود استفاده می کند.در سال بعد از ارتش روسیه استعفا داد .در این سالها برای نخستین بار وی با ادیبان مسکووی و اهل پترزبورگ حشر و نشر پیدا کرد و این موفقیت به گفتۀ خود او «نخوت و خود بینی اش را بسیار نوازش داد».اما تولستوی و این روشنفکران نیمه عامی ادیبان مدت زیادی را به خوشی نگذراندند.تولستوی در آن زمان «اشراف مآب»تر از این بود که بتواند بستگی آگاهانۀ آنان به مردم عامی را تحمل کند و از طرفی نوع تفکر تولستوی با این نویسندگان «ترقی خواه غرب گرا» تفاوت بسیار داشت.چنین شد که ظرف مدتی او رابطۀ خود را با ایشان،به جز چند نفری،قطع کرد.البته رومن رولان در کتاب زندگی تولستوی در این مورد نظری کمی متفاوت تر دارد:هر چند،هر دوتن (تولستوی و تورگینف)جهان را با همان بصیرت می دیدند،اما به عبارت خویش رنگ جانهای دشمن گونه ی خود را می آمیختند:این یک شوخ طبع و دمدمی مزاج،عاشق و فارغ،پرستندۀ جمال؛آن یک زود خشم،مغرور،گرفتار اندیشه های اخلاقی و آبستن «خدای نهان».

گرچه او نیز در ادامه یکی از دلایل اختلاف این دو دسته را اینگونه بیان میکند:آنان گمان می بردند که یک طبق نخبه اند و گل سرسبد آدمی،او در نفرتش از اینان غرور یک ارباب بزرگ و افسر را که با بورژواهای نویسنده و لیبرال رو به رو شده بسیار دخالت می داد ...

او همچنین مدتی را به سفر و بررسی مسایل تربیتی کشورهای اروپایی آلمان ، انگلستان و سوییس می پردازد و بعد از بازگشت به وطن مدرسه ای برای کودکان روستایی بنا می کند.

با دیدن زندگی مشقت بار کشاورزان به این نتیجه رسید که می توان با برقراری یک رابطۀ سالم بین زمیندار و کشاورز،منافع هر دو طرف را تامین کرد.در سال 1856 اثری با نام «صبح ملّاک» تالیف کرد. او در سال 1857 رعایای خود را آزاد کرد،اما آنها قبول این آزادی خودداری کردند، زیرا آن را یک حقه (!) می پنداشتند.در سال 1861 تولستوی از قانون لغو بردگی پشتیبانی کرده و با این کار موجب شد بزرگان بر ضد او موضع بگیرند.در سال 1862 قانون مالکیت ملاک بر دهقان لغو گردید اما از آن جهت که اثرات این استثمار به نحوی دیگر همچنان ادامه داشت ، تولستوی از سیاست ریاکارانۀ تزار الکساندر دوم به شدت انتقاد کرد.

   سال 1862 روزهایی ویژه برای تولستوی بود؛با آندری یونا برس  بیست ساله ،دختر پزشکی از مسکو، ازدواج کرد.زنی که مشوق بزرگی برای نوشتن همسرش بود.پیش ازین آثاری چون «کودکی»،«نوجوانی»، «جوانی» و «گزارشهای سباستوپل»را نوشته و ثابت کرده بود که چگونه می تواند ورای ظواهر اجتماعی و «نقاب ملاحظات» و ریاکاری را ببیند و «تناقض های روح انسانی»را عیان کند.اما آثار بعدی اش مانند «قزاقها» و «پولیکوشکا» چندان مورد توجه قرار نگرفته بود.از محفلهای ادبی پترزبورک جدا می شود ،ایسم های رایج در ادبیات را برنمی تابد،آشنایان اهل قلم را نمی بیند، به دنیای خود در املاکش پناه می بردو به ادارۀ آن و سرپرستی زیردستانش می پردازد. و احساس می کند که«نه اندیشمندی صاحب نظر است،نه روشنفکر،نه روزنامه نگار و نه حتی نویسنده ای واقعی...».اما این احساس آنقدر نیرومند نیست که موجب شود او نوشتن را رها کند.

    در این سال  بود که تولستوی تصمیم نگاشتن اثر بزرگ خود «جنگ و صلح» را گرفت.و در آخرین سالهای دهۀ شصت به انتشار رسید و موجب شد تا «عیار عصر طلایی ادبیات روس»بالا برود.«گوستاو فلوبر» در نامه ای به تورگینف تولستوی را «شکسپیر دوم» می خواند و در مورد کتاب می نویسد:«در ضمن خواندن این کتاب بارها چنان مجذوب می شدم که بی اختیار از جای می جستم و به نویسندۀ آن آفرین می فرستادم».رومن رولان از جنگ و صلح به عنوان «بزرگترین حماسۀ دوران ما» و «یک ایلیاد مدرن» یاد می کند که جهانی است از شخصیت ها و احساساتِ در تلاطم.

    آثار تولستوی ارزش خود را از دقت و نکته بینیهای خارق العادۀ نویسنده شان می یابند؛همانطور که گورکی توصیف می کند،« با «صد چشم» محیط پیرامون را می نگرد و توصیف می کند آنچنان که با روحیه و عواطف شخصیت های داستان همسو شده و رنگ حقیقتی عریان و محسوس به خود می گیرد.او بدون نیاز به خیال پروری متهورانه و الهام های اسرار آمیز و با سبک رئالیسم انتقادی احساسات و عواطف انسانی را از دو دریچه برون و درون کنکاش نموه و در کنار قهرمان پروری ، شرارت ذاتی انسان را نیز با چیره دستی تشریح می کند».

    از ویژگی های موردتوجه دیگر جنگ و صلح رعایت مرزهای اخلاقی است که می تواند نمونه ای باشد برای رد نظر اشخاصی که گمان می کنند شرح مسایل خصوصی و بی قید در نگارش، از وجوه لازمۀ جذابیت یک اثر است.جنگ و صلح با وجود اینکه درتمام سالهای پس از نگاشته شدنش همواره مورد تحسین بوده و از رمانهای پرخوانندۀ جهان است، و به توصیف جامعه ای می پردازد که در آن قیودات خاصی برای ارتباط بین زنان و مردان وجود ندارد، اما همواره سعی می کند تا چندان به مسایل غیر اخلاقی نزدیک نشود.

بعد از جنگ و صلح تولستوی وقت خود را به نگارش «آناکارنینا» اختصاص داد.این آغاز تحولی در زندگی او بود و در واقع تغییرات و انقلابهای درونی او از زمان نوشتن این اثر به تدریج آغاز می شود و بعد در کتاب اعترافات گسترده شده و به پیش می رود.

 

از دیگر آثار نوشته شدۀ او می توان به «جسد زنده» ،«نمیتوانم سکوت کنم» ،«مرگ ایوان ایلیچ»، «رستاخیز»، «پدر سرگئی» ، «اعتراف و توبه» ، «قزاقها»  ،«هنرچیست» اشاره کرد.

  او هر آنچه را که در قالب داستانها و یا دیگر کتابهایش بیان می کرده ،جدای از درستی یا نادرستی شان،باور داشته است و به قصد اصلاح جامعه و راهنمایی مردم آنها را به نگارش در می آورده.چنانچه برخی آن را یکی از دلایلی می دانند که موجب شده است تا نام و آوازۀ تولستوی علاوه بر دوران زندگی خود در تمام سالیان بعد از مرگش نیز در سراسر جهان شنیده شود.

   تولستوی در طول زندگی خود بیشتر و بیشتر به زندگی مردم محروم نزدیک شد.روح ساده زیستی او را بسیاری تحسین کرده اند.به طور مثال ونسان ونگوگ نقاش بزرگ هلندی در این مورد گفته است:«باید گفت آثار تولستوی ز تسلی بخش و جاویدان هستند .تولستوی اشراف زاده بود ولی در شمار مردم طبق سوم قرار گرفت .او پینه دوزی میکند .ظرف ها را تعمیر[تمیز] میکند و با گاوآهن زمین را شخم می زند.البته این کارها از دستم بر نمی آید، اما می توانم به چنین روح نیرومند بشری که تا این حد وارسته و بی اعتنا به ظواهر دنیوی است ،احترام گذارم...».

   سرانجام او در هشتاد و دو سالگی در نیمه شبی از خانه اش فرار کرد؛ زیرا که در اواخر عمر درگیری هایی با همسر خود پیدا کرده بود و می خواست هرچه دارد را به مردم مستضعف ببخشد.اما در راه سفر به بیماری ذات الریه دچار شد ونتوانست به راهش ادامه بدهد و پس از ده روز در 7 نوامبر 1910 در اتاقی در ایستگاه قطار درگذشت.

 

میرسکی در کتاب تاریخ ادبیات روسیه دفاع همه جانبه ای از جایگاه تولستوی در ادبیات روسیه میکند:

بیست سال پیش در خارج از روسیه د راین باب که بزرگترین نویسندۀ روسیه کیست اختلاف نظر و عقیده ای نبود،زیرا تالستوی چنان بر صحنۀ ادب روسیه مسلط بود که  از نظر جهانیان پس از مرگ گوته و، یا اگر بر حسب حیثیت مافوق ادبی و غول آسایی که داشن داوری کنیم،حتی از روزگار ولتر به این طرف کسی بر صحنۀ ادبیات ملی چنان تسلطی نیافته بود.اینک چرخش «مُد» ،یا قوانین رشد ذهن مردم غرب،تالستوی را از جایگاه رفیع خود به زیر کشیده و داستایفسکی ،و حتی در سالیان اخیر چخوف را در مقام بت جایگزین وی کرده است (و انتخاب چخوف براستی از عجیب ترین هوسهای مردم غرب است.)اینک بر آینده است که نشان دهد که آیا این چرخ باز  خواهد گشت و یا اینکه برگزیدگان جهان غرب خود به مرحله ای از پیرذهنی رسیده اند که تنها نبوغ پاییزی چخوف می تواند ایشان را ارضا کند.

... مقایسۀ او با چخوف از نظر یک روسی متوازن و معقول همانقدر نا ممکن است که بگوییم «بروکسل» از لندن بزرگتر است واهمیت و نفوذ تالستوی ممکن است جزر و مدی داشته باشد؛ممکن است(چنانکه امروز می بینیم)در جنگ و صلح چیزی را نیابیم که بخواهیم از آن تقلید کنیم.با این همه ،ستارۀ هنر او را چیزی از نمود نخواهد افکند.

 

مخاطب اندیشی

در حاشیه ی شعر (۲)

 

 

جایی ـ که حالا یادم نیست کجا ـ از سهراب سپهری نقل قولی خواندم مبنی بر این مضمون که: «هیچ پرده ای تمام نیست. همیشه می توان برگشت و چیزی به آن افزود.» محمدعلی سپانلو نیز در مصاحبه ای ـ که در دهه ی چهل انجام داده ـ در مورد تغییرات بعدی در شعرش گفته است: «من توی کارم روش مخصوصی دارم. اگر در وهله ی اول سرودن شعر، لغت دلخواه گیرم نیامد، لغت دیگری با همان وزن جای آن می گذارم و بعد دو سه هفته که گذشت شعر برای من از حالت تازگی اش خارج می شود و من به عنوان یک آدم بی طرف، آن را ادیت می کنم» (مقایسه کنید با اعتقاد احمدرضا احمدی: «شعر ناب، آتشفشان است که پس از رهایی از کوه آتشفشان در دامنه منجمد می شود و شکل می گیرد و می ماند. اگر شعر من شعر ناب باشد پس از تولد، سنگ می شود.») در نسخه شناسی دیوان حضرت حافظ هم یکی از مشکلاتی که احتمالا بر سر راهِ تصحیح کنندگان وجود دارد، تغییراتی ست که خود جناب حافظ بر غزلیاتش اعمال می کرده است. یعنی احتمالا حافظ غزلی را می سروده و نسخه ای از آن را به دوستدارانش می داده و بعد در نسخه ای که نزد خودش بوده، اصلاحاتی انجام می داده است. و... و... و...  
نقش مخاطب در این تغییرات چیست؟! یا به عبارتی، شاعران در اعمال تغییرات بعدی در شعر، تا چه اندازه به مخاطب می اندیشند؟! شاعر اگر باشی، جواب می دهی که وقتِ سرودن، اصلا مخاطبی وجود ندارد. بعدها هم اگر تغییری در اصلِ اولیه ی شعر می دهم می خواهم خودم را راضی کنم. شاعر هم نباشی پیش خودت فکر می کنی لابد ضرورتی بوده که شاعر، فلان واژه یا سطر را تغییر داده است. حالا می خواهد این ضرورت، منِ مخاطب باشم یا هر چیز دیگر!
حق هم همین است. لابد نباید کنجکاوی بی جا کنیم. به ما چه ربطی دارد که شاعر چرا چیزی را در شعرش تغییر می دهد! اصلا مرور این تغییرات چه اهمیتی دارد؟ مهم، صورت اصلاح شده ی شعر است. خوب یا بد، همین است که در تاریخ ادبیات می ماند و تازیانه های زمان را به جان می خرد. اگر با این دید به ماجرا نگاه کنیم، موضوعِ تغییرات بعدی در شعر، اهمیت چندانی نخواهد داشت؛ اما اگر از زاویه ای دیگر این مطلب را بکاویم، به نکته ی ظریفی خواهیم رسید و آن، حد اشتراک زبانی شاعر و مخاطب است.
به طور کلی می توان تغییرات اعمال شده بر تحریر اولیه ی شعر را ذیل دو علت بررسی کرد. اولین علت، انطباق کلام با حقیقتِ شعری ست. توضیح اینکه، شعر همواره در نتیجه ی کشفِ حقیقتی بوجود می آید. حقیقتی فرازبانی که توسط شاعر (و فقط شاعر)، زبانی می شود. آنچه شاعر را ملزم به تغییر در شعر می کند، انطباقِ همه جانبه ی این دو امر (حقیقت فرازبانی و زبان شعری) است. اما علت دوم که اهمیتش به مراتب می تواند بیشتر از علت اول باشد، دغدغه ی مخاطب یا همان مخاطب اندیشی است. یعنی شاعر می کوشد تا فاصله اش را با مخاطب ـ در بُعد زبانی شعر ـ به صفر برساند. و فکر می کنم این، مهم ترین کنشِ ضد شعریِ ممکن است که می تواند از یک شاعر سر بزند. شاید بگویید این همه نگرانی و تأکید بر این موضوع، بی مورد است. و راست هم می گویید. اما تأکید من بر این مطلب، ناظر بر آسیبی ست که احساس می کنم، گریبان گیر اغلب شاعران امروز است و آن، گذر از سطحِ ناخودآگاهِ زبانی به سطحِ خودآگاه زبانی ست. سطحِ ناخودآگاه زبانی، همان سطحی ست که قابلیت درک حقایقِ فرازبانی را داراست. شعر، زاده ی همین سطح از زبان است و شاعران، به دلیل توانایی شان در بکارگیری این سطح، از غیر شاعران متمایزند. اما سطحِ خودآگاه، همان سطحِ در دسترسی است که همگان در برخورداری از آن یکسانند. همان سطحِ زبانی مخاطب که بر اساس نشانه هایی از پیش معلوم، به معنای نهفته در کاربردهای زبانی پی می برد. مخاطب اندیشی از آن جهت می تواند آسیب بزرگی باشد که به جای بالا بردنِ شعور زبانی مخاطبان، شعر را تا سطحِ معمول زبانی ایشان، پایین می آورد. البته فراموش نکنیم که سخن گفتن از مخاطب، به معنای توجه به یک وجود عینی نیست. مخاطب برای شاعر، یک امر کاملا انتزاعی ست. در واقع، مخاطب، سطحی از زبان است که در ناخودآگاه شاعر حل و هضم شده و هنگام و بی هنگام توسط او (شاعر) بکار برده می شود. اما این سطحِ زبانی حل شده، همه ی ناخودآگاه زبانی شاعر را اشغال نکرده است. حد اشتراک زبانی شاعر و مخاطب نیز به همین معنی ست. یعنی مخاطب، در ناخودآگاه شاعر، تا حد نسبتا معلومی شریک است. اما بحران از جایی شروع می شود که این حد معلوم، تمامِ ناخودآگاه زبانی شاعر را اشغال می کند و شاعر، به تدریج، توانِ فرارفتن از این سطح را از دست می دهد. و نتیجه آنکه شعر او، در همان نخستین خوانش، تمامت خود را رو می کند و دیگر انگیزه ای برای مخاطب، جهتِ بازخوانی شعر، باقی نمی گذارد. آسیب دیگری که می تواند از این بحران، متوجه شاعر باشد، عدمِ دسترسی او به ساختِ نهایی در شعر است. یعنی با اینکه شاعر ممکن است ـ به دلیل سابقه ی تسلط بر محدوده ای از زبان ـ به مضمون تازه ای دست یابد اما این دست یابی هرگز به معنای شکل گیری و شکل پذیریِ نهایی آن مضمون نیست. یعنی هر شاعر دیگری می تواند پس از او، مضمونِ او را با ساختی بهتر عرضه کند، طوری که نسبتِ آن مضمون، با شاعرِ اول، به کلی از حافظه ی تاریخی مخاطب، پاک شود! و این همه، طبیعی ترین نتایجی ست که از نزول به سطحِ مخاطب، می تواند عاید شاعران بشود [که مع الاسف، شده است!] می توانید بپرسید که بر اساس کدام معیار، می توان حکم کرد که سطحِ ناخودآگاه زبانی شاعران، به سطحِ خودآگاه زبانی مخاطبان، نزول کرده است؟! و من می توانم در جواب از شما بخواهم که از میانِ انبوه دفترهای شعر منتشر شده در این سال ها، ده شعر را از ده شاعر مختلف، در قالب های گوناگون شعری، مثال بزنید که برداشت و استنباط من با شما از آن شعرها، تفاوت فاحش داشته باشد! یعنی من چیزی را از آن شعرها برداشت کنم که در تقابل حداقل هفتاد درصدی با برداشت شما باشد. اصلا بگذارید مطلب را طور دیگری بیان کنم که لااقل وجه علمی اش ـ برای کسانی که گریبان چاکِ علم اند ـ حفظ شود.
می دانیم که هر شعری، نتیجه ی حقیقتی ست که شاعر، موفق به کشفِ آن شده است. اما آیا حقیقتی که شاعر، شعرش را بر اساس آن بوجود می آورد، با حقیقتی که مخاطب از آن شعر برداشت می کند، یکی و یکسان است؟ پاسخ مثبت به این سؤال می تواند نتیجه ی مطلق انگاشتن حقیقت باشد اما آیا پاسخ منفی می تواند تأییدی باشد بر نسبیت حقیقت؟ اگر عدم صراحت را یکی از اصول شعر بدانیم، از مطلق بودنِ حقیقت فاصله گرفته و به نسبیت آن نزدیک شده ایم؛ چرا که ابهام، همواره زمینه ساز تعدد تأویل بوده است و تعدد تأویلات نیز ـ با توجه به موجه بودن هر یک از آنها ـ نسبیت حقیقت را بیشتر می کند. اما این نسبیت را نباید تنها در مسیر اقناع کنندگی توجیهات در نظر گرفت. زیرا توجیهات هرچقدر هم که اقناع کننده باشند، نشأت گرفته ی ذهنِ توجیه کننده اند و ذهن، مبنای فردیت انسان است. این فردیت، اگرچه می تواند بسیار گسترده باشد و پهنه ی وسیعی از شناخت و آگاهی را تحت سیطره ی خود قرار دهد، اما نهایتا به تقابل با فردیت های دیگر منجر می شود. هیچ فردیتی، بی نهایت نیست. لذا تکیه ی صرف بر اقناع کنندگی توجیهات، لاجرم به ذهن گرایی می انجامد و ذهن گرایی، اولین گام در مسیر شکل گیری فردیت انسانی ست. این روند، مطلق بودنِ حقیقت را به طور کلی منتفی خواهد کرد. حال آنکه این سؤال همیشه مطرح بوده است آیا تمام حقایق را می توان در حدودِ تنگِ نسبیت، قالب بندی کرد؟ و باز از دلِ این پرسش، می توان مسئله ی دیگری را بیرون کشید و آن اینکه آیا حقیقت، امری بسیط و یک تکه است یا می تواند مرکب و چندتکه باشد؟ به عبارت دیگر، به فرض قبول این نظر که حقیقت، نمودهای مختلفی دارد، آیا می توان چنین نتیجه گرفت که هر نمود، بخشی از حقیقت را آشکار می کند، یا اینکه باید طرز نتیجه گیری مان را تغییر بدهیم و بگوییم حقیقت، حاصلِ ترکیبِ نمودهای گوناگونِ خود است؟! واضح است که اگر موافق نتیجه ی اخیر باشیم، ناگزیر باید با تقابل آرا در حوزه ی معینی از تجلی حقیقت نیز موافقت کنیم و آن را محصول طبیعیِ نسبیتِ حقیقت بدانیم. با این توضیحات، معلوم می شود که برداشت و استنباط دو انسان از یک شعر، به عنوانِ محدوده ی تجلی یک حقیقتِ خاص، می باید تا حدی مشخص با هم تفاوت داشته باشد تا از طریقِ این تفاوت، بر حسب اصل دیالکتیک، بتوان به حقیقتِ مشترکی دست یافت. در واقع، فهم هر انسان از یک شعر، نمودی از همان حقیقت مشترک است که شاعر بر اساس آن دست بکار سرودن شده است. حال فرض کنید، برداشت دو انسان ـ به عنوان نمونه هایی از جامعه ی مخاطبین ـ در مورد یک شعر، کاملا یکی و یکسان باشد و یا تفاوتی ناچیز با هم داشته باشد، آن وقت آیا حق نداریم سطحِ حقیقتِ مکشوف در شعر را نازل بدانیم و شاعر آن شعر را سست مایه؟! بی شک چنین است. و این سست مایگی ناشی از نزول به سطحِ زبانی مخاطبی ست که تا جایی که ممکن است در برابر کنش های تازه ی زبانی شاعر که لابد خارج از طرز معهود اوست، مقاومت می کند. مخاطب دیرفهمی را برنمی تابد. دلش می خواهد لقمه را آماده در دهانش بگذارند. و شاعرِ شوریده هم بی خبر از همه جا برای مخاطبش لقمه می گیرد و گاهی نیز به جای او لقمه را هضم می کند! این یعنی تن دادن به عادتی ناخجسته و اسیر شدن در دامِ روزمرگی. یعنی روز به روز فاصله گرفتن از حقایق نابِ شعری. یعنی تن دادن به خواستی مبتذل و فرورفتن در باتلاقِ تکرار... تکرار... امان از این تکرار! اگر به شعرهایی که هر روز از طرف این و آن برایمان پیامک می شود یا به دفترهای منتشرشده ی شعر در این سال ها نگاهی دقیق داشته باشیم، فهمیدنِ این نکته چندان سخت نیست که بیش از نود درصد آنها به قدرِ لحظه ای حتی کش آمدنی نیستند و به محضِ رسیدن به آخرین واژه، از یاد می روند. از آن طرف شعرهای امثال حافظ و سعدی... یا چرا راهِ دور برویم، همین حسین پناهی خودمان هم هستند که تا هستیم، از زمزمه شان خسته نمی شویم و انگار هر بار خواندنشان، جلوه ای از همان حقیقت ناب را در برابر عقلانیتِ نظری مان نمودار می کند. وقتی در میانه ی شعری از حسین پناهی می خوانیم: انسان، ترجمه ی خیلی بدی ست از انسانی بهتر! انگار جاده ای تا ناکجای بی نهایت، برابرمان سبز می شود که مدام به رفتن مان می خواند. یا وقتی از همو می خوانیم: شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان، همزمان زمزمه می کنند! آیا تا کجا می توانیم همراه همین کلماتِ ساده اش در سوگِ انسانیتِ بر باد رفته ای که از آن می گوید، بگرییم؟! این، خود، حسین پناهی بود؛ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

با اینکه می دانم هیچ وقت یادداشت هایم سامانِ دلخواهی ندارند اما فکر می کنم توانسته باشم، آنچه را که خارخار ذهنِ وامانده ام بود، با شما در میان بگذارم. فقط نکته ای هست که به نظرم می تواند ایجاد مسئله کند، و آن خط و ربط نامشخصِ مخاطب اندیشی، با اعمال تغییرات بعدی در شعر است. بعید هم نیست که رد کلماتم را تا اینجا گرفته باشید که فقط به هسته ی این ارتباط برسید و نامعلومی اش را برای خودتان معلوم کنید. اگر واقعا چنین است، زهی خوش خیالی! زیرا خودم هم نمی دانم چگونه ارتباطی می تواند میان این دو مقوله وجود داشته باشد. همین قدر می دانم که ارتباطی هست. یعنی در وقتِ نوشتنِ این نوع مطالب، اینقدر خودنگهدار هستم که بی اندیشه چیزی را بر سپیدی کاغد سُر ندهم. ولی هیهات که من نیز مثل شما همراهی کلماتِ ناگهان و قدم قدم رسیدن به آگاهی را خوش تر دارم از داناییِ پیشین! این است که خواهشمندم اگر ربطی میان این دو مقوله، یعنی تغییر در اصل اولیه ی شعر و مخاطب اندیشی شاعران، مشاهده کردید، بنده را بی خبر نگذارید که سخت محتاجِ آگاهی ام!

مصطفی حسین زاده