حکم آخر
حول ادبیات در سینما!
همینگوی هیچ گاه با اضافه کردن جزئیات سعی در ایجاد جذابیت های کاذب برای خوانندگان غیر حرفه ای نداشت. شاید دقیقا به همین دلیل است که اقتباس های سینمایی آثار همینگوی، گاهی دارای تغییراتی نسبت به متن اصلی اثر هستند تا به این ترتیب متن اصلی را به اصطلاح نمایش پسند کنند. (ستون پنچم، ارنست همینگوی ، ترجمه و تحلیل کیهان بهمنی)
شاید تنها کسی که از روند اسف بار وضعیت فیلمنامه نویسی در سینمای ایران مطلع نیست، خواجه حافظ خودمان باشد که حکما تا کنون او نیز پی برده ! البته که بنده سررشته ی دراز و مشخصی در سینما نداشته و همواره به عنوان یک مخاطب علاقمند آن را دنبال نموده ام. اما همیشه نسبت به متنی که در اجرا پیاده شده و جزئیاتش اعم از دیالوگ ها، شخصیت پردازی ، فضاسازی و هرآنچه برعهده ی متن بوده دقت داشته ام و سعی در شناخت نقص و حسن آنها گماشته ام.
البته بارقه های امیدی همیشه دیده شده که اگر کوته نظران بگذارند و نفوذ در چم و خم انتخابِ ترین های بین المللی نکنند به جاهای خوبی خواهیم رسید! از جمله اصغر فرهادی که این روزها افتخارات پی در پی اش نقل همه ی محافل است. کیست که با "جدایی نادر از سیمین" همزاد پنداری نکند و ناراضی از صندلی سینما برخیزد! وقتی چراغها را روشن کردند هنوز ذهن من درگیر این بود که آیا نادر واقعا میدانست !؟ چرا دروغ گفت؟ به قاضی، به همسرش ، به زن کارگر ؟ و چرا اعتراف کرد فقط نزد دخترش!؟
پیمان معادی ، شهاب حسینی و لیلا حاتمی یک مثلث فراموش نشدنی از بازی های درخشان خویش ساختند که تا همیشه در ذهن مخاطب خواهد ماند . اما حقیقت ماندگاری فرهادی، تفکری ست که در قلمش ریخته و در فیلمنامه پیاده می کند. فرهادی با پرده برداری و در واقع لایه لایه کردن، تو در توهای پیچیده ی شخصیت انسانی را به نمایش می گذارد که به اقتضای موقعیت تغییر کرده و حتی رنگ عوض می کند. فرهادی با واقعیت تعارف ندارد و این عدم تعارف در "درباره ی الی" مثال زدنی ست. چنانچه می بینیم که شیرینی یک سفر و همکناری خوش چند خانواده چطور به یاس و استیصال بدل شده و همه – حتی مخاطب – را به افسوس و آه و چون و چرا و واکاویدن گذشته وامیدارد. فرهادی پایان بندی های خاصی را هم در آثارش بکار می گیرد. در "چهارشنبه سوری" چندان خبری از ابهام نیست و همه چیز ظاهرا به خوشی تمام می شود. در "درباره ی الی" سوالهایی در ذه
ن مخاطب می ماند که درباره ی الی ست! در "جدایی نادر از سیمین" نویسنده با انتخاب صحنه ی دادگاه و طلاق نشان داد که اولا ماجرای زن کارگر و بدبختی هاش تنها یک اتفاق گذرا بود که تاثیر چندانی در روند طبیعی زندگی نادر و سیمین نگذاشت و در واقع یک دور بود که پیچید و باز به نقطه ی نخست رسید.(چنانچه دیدیم که صحنه ی نخست و صحنه ی واپسین فیلم هر دو در یک مکان مشترک یعنی دادگاه است) و هم اینکه باز نشان داد آنچه در ابتدای فیلم دغدغه محسوب می شد ، در انتها دیگرگون جلوه کرد. در واقع در ابتدا اینطور القا شد که نادر تنها بخاطر وضعیت پدرش راضی به خارج رفتن نیست و این دغدغه ی نادر و خانواده اش و مخاطب را تشکیل داد اما در پایان نادر با پیراهن مشکی همسرش را طلاق داد و انتخاب دخترشان و تردید او بین مادر و پدر که در طول فیلم با رفت و آمد بین دو خانه نمایش داده شده بود ، جدی شده و دغدغه ی اصلی فیلم را پرده برداشت. و در نهایت باز ابهام و سوال و ... !
پرداختی مختصر و ناقص به فیلمنامه ی اصغر فرهادی به عنوان نماینده ی به حقِ نمونه های خوب فیلمنامه در ایران بدان جهت بود تا جانب حق را فرو نگذاشته و نیمه ی پر لیوان را هم دیده باشیم.
و اما نیمه ی خالی
اساسا بعد از تماشای یک فیلم ضعیف به حال خودم تاسف خورده ام که چرا هنوز در سینمای ایران مخاطب جای خودش را پیدا نکرده و اغلب یک قشر تخمه شکن وقت گذران تلقی شده که با حضور بازیگران محبوب و چهره! در گیشه باید به سالن سینما کشیده شود و لذا کمتر احترامی به هوش و فهم وی در کیفیت فیلمنامه ها گذاشته نمی شود! فاجعه وقتی رخ می دهد که قریب به اتفاق مخاطبان نیز بر این باور دامن زده اند. مخاطبی که از تماشای "جدایی نادر از سیمین" که فارغ شد ، به تماشای "اخراجی ها3" می نشیند ! و قاه قاه خندیده و همان زبانی که به ستایش اصغر فرهادی چرخید، از ده نمکی نیز تمجید میکند و این چیزی شبیه خیانت است. بحث بنده اما بر سر مخاطب و فرهنگ سازی و این فکرهای قشنگ! هم نیست.
وقتی داستانی به فیلم برگردانده میشود، همه ی انتخاب ها حکم آخر را دارد. (رابرت اسکولز- روایت و بعد روایی در فیلم *)
دغدغه ی محرک نگاشتن این نیمچه مقال، بررسی سینمایی اقتباسی و در واقع کارکرد ادبیات در این زمینه است.
فیلمنامه های مقتبس از آثار مکتوب را در سینمای ایران اگر بخواهیم بشماریم جز تعداد اندکی قابل اشاره نیستند. از کارهای اخیر می توان به "چهل سالگی" که نمونه ی موفقی بوده و البته دارای ایرادهای اساسی نیز هست و "تردید" – بهترین فیلم بیست و هفتمین جشنواره ی فجر- که یک برداشت ساده لوحانه از هملت، شاهکار شکسپیر بود اشاره کرد.
بازمیگردیم به جمله ی اول همین نوشته و نقل قولی که راجع به همینگوی خواندید. اینکه مثلا در آثار همینگوی جزئیات نقشی ندارند و سینما گران برای تبدیل آنها به فیلمنامه دست به تغییرات جذب کننده می زنند.
در واقع شناخت و بررسی پتانسیل یک اثر از مهمترین و البته اولین مرحله ی انتخاب یک اثر ادبی برای تبدیل به فیلمنامه است. نمایشنامه ی "هملت" چند ویژگی دارد که باید با در نظر داشتن آنها، حساسیت بیشتری در انتخابش به خرج داد. اول از همه اینکه متن نمایشنامه است و خود یک اثر نمایشی محسوب می شود و این به خودی خود کار را دشوارتر از انتخاب یک اثر غیر نمایشی می کند. چرا که در نمایشنامه مقولاتی مثل محدودیت فضا وجود دارد. دوم اینکه اثر خارجی ست و باید در مورد انطباق فرهنگی و هضم اثر در باور مخاطب ایرانی دقت زیادی کرد. و سوم اینکه داستان یک روایت تاریخی ست و در عصر حاضر و حتی در عصر شکسپیر رخ نداده ست . نکته ی مهم دیگر ارزش اثر و جایگاه والای شکسپیر است و اینکه بسیاری این داستان را خوانده و زبان به تمجید گشوده اند؛ پس نمیتوان براحتی آنرا دستخوش تغییرات سلیقه ای کرد.
اما در "تردید" آیا اصلا پدیده ی اقتباس رخ داده و درست است که در تریلر فیلم شنیده شود : بر اساس هملت!! در قسمتی از فیلم که هنوز به نقطه ی اوج نرسیده شاهد اجرای نمایشنامه ی هملت به زبان اصلی هستیم و همان جمله ی ماندگار " بودن یا نبودن، مسئله این است" . در ادامه و در پی اتفاقات مختلف
، قهرمان داستان (بهرام رادان) متوجه شباهت قصه ی زندگی خود به قصه ی هملت می شود و از همین طریق است که پایان تلخ داستان زندگی اش را حدس زده و سعی در جلوگیری این پایان مقدر و محتوم دارد! وقتی با هوشمندی! خود را مثل هملت میابد ، لاجرم نامزد خویش را افیلیای نگون بخت فرض کرده و اما فکر از دست دادن وی آزارش میدهد و نامزدش نیز(ترانه علیدوستی) که پدرش مثل کارگزار پدر هملت به قتل رسیده(با این تفاوت که کارگزار پادشاه در حین شنود در پشت پرده توسط شمشیر هملت که ناخواسته از نیام در آمده و ناخواسته تر به سمت پرده هدف گرفته شده بود مرد ، اما در فیلم به اقتضای زمان، رادان (هملت بی شمشیر!) وی را از پشت پرده ناخواسته هل داده و به طبقه ی پایین افکند!) با قهرمان همراه شده تا پایان خوشی را با نمردنش رقم بزند! قهرمان از طریق شباهت خودش به هملت و دوستش به هوراشیو (رفیق صمیمی هملت) بقیه ی شخصیت ها را هم شناسایی کرده و پی به خیانت مادر و عمویش می برد! در جای جای داستان، خودش ، دوستش و نامزدش اشاره به هملت کرده و لذا حادثه را پیش بینی! و راه حل و چاره را می یابند. دست آخر برای مطلع ساختن همه از اشتراک سرنوشت با هملت، نمایشی در خانه ترتیب داده که عمو و مادرش را به خودشان می آورد و همه ی رازها برملا و خائنان رسوا می شوند! داستان در نهایت با تلخی و البته کامیابی هایی پایان می پذیرد.
ساعت نزدیک 3 شب بود و من هم به خاطر خستگی و هم لوث بودن فیلم، در تاریکی سالن سینما داشتم چرت می زدم و البته موسیقی هیجانی فیلم مانع خواب عمیق می شد و رنگ و لعاب و جذابیت صحنه ها و گریم ها برای لحظاتی وادار به باز گذاشتن چشمهایم می کرد ! که فیلم تمام شد و با بهت و رخوت از سالن خارج شدم! بعدها با درآمدن فیلم در شبکه ی نمایش خانگی دیگربار با حوصله ی بیشتر به تماشایش نشستم و کمتر از پیش نتیجه ی مطلوبم را یافتم !
اگر قرار است یک اثر اقتباسی حرف آخر باشد، امانتدار باشد – هم در حفظ داستان و هم در حفظ ارزش تاریخی و جایگاه نویسنده اش – با داستان بازی کرده و با جابجایی های غیر منتظره یک دستی به مخاطب بزند و بسیار قرار های دیگر، براستی کدامیک از این انتظارات در این فیلمنامه برآورده شد!؟ آن هم از واروژ کریم مسیحی که پس از سالها به سینما برگشته و بعد از شاهکار "پرده ی آخر" بسیار انتظارها از وی می رفت!
...مهمترین مرحله ی اقتباس انتخاب ایده های درون متن اصلی ست. حالا این ایده ها ممکن است مستقیم وارد متن دوم شوند و یا ممکن است با اندکی تغییر چنان بومی شوند که مخاطب احساس کند مال خود نویسنده هستند(نقل از مجله ی فیلم نگار؛ شماره ی 106)
اما در این فیلمنامه ، هیچ تلاشی برای بومی سازی صورت نگرفته بود که این نتیجه ی نوع کارکرد داستان در فیلمنامه است. در واقع شخصیتها قصه ی هملت را انگار تعریف کرده و از خلال تعریف برای مخاطب، رهیافتی به معماهای خویش داشته اند. انصافا تنها یک بازی به نمایش گذاشته شد که مخصوصا برای کسی که نمایشنامه ی هملت را خوانده باشد ، جذابیت را به صفر می رساند. چراکه مخاطب منتظر هیچ اتفاق خاصی نیست و شخصیت های داستان، خود تفاوتهایشان را با نمایشنامه متذکر می شونذ؛ تفاوت هایی که گویی از پیش به ایشان دیکته شده است!
البته بنده وارد نقد فنی و دیگر شاخه های سینما نمی شوم وگرنه اثر قطعا صرف نظر از اقتباس ضعیف، ویژگی های برجسته ای را داراست از جمله بازی های قابل قبول هنرمندان، دکور جذاب ، موسیقی مناسب و فیلمبرداری حرفه ای همه به بالا رفتن کیفیت اثر کمک شایانی کرده اند اما در اینجا تنها این بُعد از فیلم یعنی اقتباس مد نظر است که البته نقش بسزایی دارد.
فیلم چهل سالگی ساخته ی علیرضا رئیسیان برگرفته از رمان ناهید طباطبایی در پیاده سازی متن در فیلم موفق بوده و تا حدی انتظارات را برآورده کرد. آنچه چندان مقبول نیفتاد سعی در انطباق داستان زندگی نگار به کنیزک در داستان اول مثنوی معنوی ست . - گرچه داستان نگار به خودی خود مایه های مشترکی با داستان کنیزک داشت - تلاش برای نزدیکی دو داستان، با قصه های شبانه ای که پدر برای دخترش تعریف می کرد رخ داد اما نه نتیجه ای داشت و نه تاثیری در روند داستان! و باز یک برداشت نخ نما از اثری ادبی بود که می توانست به شکل بهتر و حرفه ای تر در فیلم نمود پیدا کند تا هم فیلم چند روایتی و جذاب تر می شد و هم این اثر ارزشمند آنچنان که شایسته ی آن است در فیلم بازگو شود نه صرفا به عنوان یک قصه ی کودکانه !
بررسی تک تک این دست فیلمنامه ها میسر نیست اما این روند در سینمای جهان اوضاع بهتری دارد. برای نمونه به "کوری" اثر ژوزه ساراماگو اشاره می کنم که منبع الهام فیلمی به همین نا
م است. این اثر که در زمان معاصر نگاشته شده، اثری آخرالزمانی ست که جغرافیا و تاریخ در آن نقشی ندارند. نویسنده ی اثر پس از مقاومت ، نهایتا در حالی تن به موافقت با فیلم شدن رمانش داد که شرایط وی را بپذیرند! از جمله اینکه نژاد و هویت شخصیت ها متفاوت و زمان و مکان نامعلوم باشد – یعنی دقیقا منطبق با رمان - . اگرچه سازندگان در این زمینه نیز هوشمندی به خرج داده و نژاد قهرمان را – همسر دکتر – غربی انتخاب کرده اند اما رعایت مختصات رمان از جمله نداشتن هویت شخصیت ها و چندی از این دست، از "کوری" ، فیلم موفقی ساخته که خواننده و بیننده را راضی نگه می دارد. اینها همه عامل توجه به اصل اثر و رعایت امانتداری و تغییرات حساب شده و نه سلیقه ای ست که البته دخالت و نظارت نویسنده ی رمان قطعا نقش بسزایی در این مهم ایفا کرده است.
در تبدیل یک اثر ادبی به فیلمنامه و اثر نمایشی آنچه باید اولویت داشته باشد بازنویسی چند باره از یک متن واحد است. باید داستانی را که انعطاف بازنویسی دارد، بارها و از جنبه های گوناگون و با برجستگی های متفاوت و تغییرات حساب شده نوشت تا از آن طرح اصلی فیلمنامه درآید؛ سپس به فکر دیالوگ ها و فضا سازی و توضیح صحنه ها پرداخت. هیچ اثر ادبی به خودی خود و بدون توجه به چند و چون تغییراتش قابلیت فیلم شدن ندارد و جز یک اثر اغراقی و گل درشت به مخاطب تحویل نمی دهد.
ادبیات فارسی، که همیشه متصف به شیرینی ست، پر است از توان بالقوه ی نمایشی شدن! استاد دکتر سید حسن حسینی در کتاب " مشت در نمای درشت (معانی و بیان در ادبیات و سینما) " دست به مقایسه های تطبیقی جالب توجهی زده و از این طریق بیشتر به سینما گران و فیلمنامه نویسان یادآوری کرده که چگونه می توان توان تصویری یک اثر مکتوب را سنجید و آنرا به نمایش گذاشت.
سینما نه تنها در طرح داستانی و شگردهای روایی با ادبیات همخونی و همخوانی دارد، بلکه در توسل به شیوه های بلاغی و در عرصه های معانی و بیان و صناعات بدیعی همسایه ی صمیمی ادبیات است و حاصل این همسایگی ، همکاسگی و بهره های تام و تمام بردن از هنری است که تمام دار و ندار خود را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم دوستی کرده که در جاده های شکوه و افتخار قدم می زند و دیده ها را مسحور برازندگی های شگفت آور خود می کند. سینما و ادبیات دو شکل از اشکال متکامل هنری هستند و "هر شکل هنری زبان خاص خود را دارد... این زبان در عین شباهت به زبان دیگر هنرها، یگانه و بی نظیر است**"
*نقل از مقدمه ای بر روایت در ادبیات و سینما – یاکوب لوته
**نقل از نشانه شناسی و زیبا شناسی سینما ، یوری لوتمن