در باره ی موضوع و مضمون

در لغتنامه  درباره ی "موضوع" آمده است: گذارده شده،نهاده شده. چیزی که درباره ی آن گفتگو کنند؛ مطلب .  ساختگی، مصنوع . هر چیزی که در وجود،نیاز به حالی و عرضی نداشته باشد.

و در باره ی "مضمون": درمیان گرفته شده . آنچه از کلام و عبارت، مفهوم شود. نکته ای لطیف و باریک که در شعر گنجانیده شود.

  دراین نوشتار کوتاه، قصد آن است که درباره ی موضوع و مضمون وارتباط این دو در حیطه ی ادبیات، یعنی فارغ از معنای منطقی آن ها، نه به شکل تحقیقی بلکه در بیان ذهنیات ونظرات نویسنده سخن گفته شود.  برای تعریف موضوع در ادبیات، ناگزیر از تعریف به غیر هستیم. به این بیان ، موضوع، انگیزه ی شاعر یا نویسنده است برای خلق اثر . ذهن هنرمند سرشار از موضوعاتی است که از زیست جهان او به دنیای درونی اش تحمیل می شود..همان دغدغه های ذهنی که هنر مند را حتی در نا خود آگاهش درگیر می کند.حال این سؤال پیش می آید که آیا هر شاعر یا نویسنده ای پیش از آن که دست به قلم ببرد باید به موضوع بی اندیشد؟ باید گفت که حتی در نا خود آگاه ترین شکل یا در الهام شاعرانه هم، این موضوع است که با تاثیر نا خود آگاه بر هنر مند در شرایط خاص، تولید اثر هنری را موجب می شود.   و اما "مضمون" ،همانطور که از معنای لغوی آن دریافت می شود، مفهومی است که از عبارتی دانسته می شود  و گاه به سهو با "موضوع" خلط می شود یا یکی پنداشته می شود.مضمون ابزاری ست برای بیان موضوع. به سخن دیگر، کلمه مضمون را شکل می دهد، مضمون در قالب موضوع ریخته می شود و حاصل، شعر یا نثر است که نمود می یابد. البته باید گفت میان مضمون در معنا ی عام آن و معنایی که در شعر مورد استفاده است تفاوتی هست. بدین معنا که غالبا وقتی  در بحث شعر  از مضمون سخن به میان می آید مراد مضمون پردازی است . از نگاه دیگر مضمون پردازی خلق معانی نو برای موضوعی خاص است.   در پایان کلام رابطه ی موضوع و مضمون در ادبیات را میتوان در این جمله خلاصه کرد: موضوع قالبی است برای مضمون.

گل آلود

شراب و شاهد و شب بود و شیوه ی قجری                  

من و مکاشفه و ماه و میلِ حور و پری

در این میـــــانه دلی بود و دلو آبی و د و د                       

سراب و ساقیِ سیمین و خانه ی پدری

غـزال بود و غـزل بود و غـمزه و فریــــــاد                  

که این کرشمه ی کاری کجا و توتِ هری

هوای خدمت و هو هو و هُرمِ ها له ی نور                       

توهمــات تــر و تــازه های بی خبـــری

گرای گیج و گلایه ، گدای کور و گُدار                          

خیار  با خبر اســت از  خیــال سـبـز تری

چه جای شکر و شکایت چه جای طنز و مجاز                    

ارادتــی بنمـا تــا سـعادتی ببــری

                                                                          "ایلیا"

    

حبسیه

  

دیوار ها تن هاییم را قاب می گیرند

دردآرزو هایم در این تصویر می میرند

 

فریاد هایم در گلو از پای می افتند

این روز ها تکرار کابوسی نفس گیرند

 

مانند گورستان شهری پرت و بی ربطم

تقدیر و چرخ و بخت هم از دیدنم سیرند

 

این واژه ها  ها  ها به شعرم باز می خندند

بر من که نازل می شوند آیات  تحقیرند

 

می خواستند این بیت ها، اما.. غزل باشند

چیزی شبیه حبسـیات شاعری پیرند...

خلسه

این نوشته را اتفاقی بین کاغذ پاره هایم پیدا کردم. حال و هوایش آنقدر برایم عجیب بود که که دور میدیدم از خودم باشد.اصرار دوستان بر کوتاهی ما شاید بهانه ای شد، این قطعه را نه به ادعای شعر، که تنها به خاطر حس عجیبی که برای خودم دارد میان این همه ذوق یاران حله جای دهم.

پیشاپیش بگویم که در پس این نوشته به دنبال هیچ فکر یا منطقی نباشید، چرا که خودم یادم نمی آید در حال طبیعی گفته باشمش.   

«ایلیا»

 

خلسه

دخترک  پرسید

 عشق سیری چند؟

مرد ژولیده باز شد که  بیا بیا تو خریداری

دلم گرفت از این همه نا مشتری

بر نشین  تا بگویمت

و پر زدند تا ملکوت

 فرشته ها شنیده اند

که پیر مرد میگفته

عشق، سیری هزار جان!

 

تاک

هی شعر می نویسم و هی پاک میکنم        تابوت خاطرات تورا خاک میکنم

این دل ولی دوباره پی داغ تازه ایست           مویی برای آمدنت تاک می کنم

 

سلام !

این دو بیتی که اون بالاست درسته دو بیته، ولی همین جوری نگاهش نکنین کلی ماجرا داره که اگه بیکارین و میخواین یه جوری وقتتون رو تلف.. نه.. بگذرونین، باشین تا تعریف کنم.

اول اینکه توی همین دو تا بیت یه معادله عجیییب خوابیده!

 طرف اول معادله اینه :

از اونجایی که من از خودم مطمئنم و مطمئنم که شاعر نیستم، از همون لحظه ای که ِیهو (ناگهان) مثل یه مهمون ناخونده سر و کله اش توی ذهنم پیدا شد بهش مشکوکم. مشکوکم که نکنه این حافظه ناکار ما یه وقتی.. یه روزی.. یه جایی.. این دو بیت رو قایمکی، مثل بچه های شیطون توی جیبش پنهون کرده و بعد یه مدتی که نمیدونم چقدره، رو کرده که : ببییین منم ازینا دارم دلت بسوزه!!

بعد خدایی نکرده اسمش میشه سرقت ادبی و به قاعده ی ایل قاجار فک و فامیل پیدا میکنه

و به خاطر ندونم کاری این بچه ی بازیگوش آبروی نداشته ی باباش! بر باد میره.

و اما طرف دوم معادله:

اینکه این دو بیت اصلاً واساساً خونه خراب باشه وشعر نباشه.

اون وقته که خیالم راحت میشه و میتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم ...این دو بیت مِعر! از تراوشات فکریِ خودِ خودِ خودمه.

(حالا کسی نیست بگه حالا خوبه دو بیته، اگه یه قصیده اندازه ی به قول بچه های به ستوه اومده ی ادبیات، قصاید منوچ! بود حتما میخواستی یه هزار و یک شب دربارش بنویسی.)

اما عجله نکنین ماجرای اون دو بیت کذایی همچنان ادامه دارد:

و اما راویان احوال و ناقلان اخبار و طوطیان شکر شکن، روایت کرده اند که روزی روزگاری، در مکتبخانه ای شاگردی بود از علم و هنر بی بهره اگر نبود کم بهره. با همه ی این اوصاف ملای مکتبخانه ودیگر شاگردان او را کاتبی کبیر و شاعری شهیر میدانستند، و او خود نمی دانست که چه رازیست در این کار...

روزی مکتبدار اورا تکلیف کرد که الا و لابد باید فی الفور مقا لتی بنِگاری که در مکتبخانه بیاویزیم، تا موجب دل گرمی حضار و سر گرمی نظار باشد.

شاگردک بی نوا که جسارتاً خر خود را در گل فرومانده دید،چاره ای اندیشید

وآن این بود،که دو بیتی در مطلع مقال ،از خود یا بی خود! بنگارد و باقی را بر آن حال بیاورد و آن را دستاویزی سازد که تشت رسواییش از بام در حیاط مکتبخانه فرو نیفتد...

(از این فکر بیاید بیرون که بی خود دنبال ارتباط هایی بین مکتبخانه و وبلاگ وزین حله ، مکتبدار با مدیریت وبلاگ یا احیاناً بین من و شاگرد بی نوا باشید که سخت در اشتباهید!)

  حدس میزنم ازین به بعد اگر باز درباره ی اون دو بیت بنویسم ، موج ابراز احساساته که به طرفم سرازیر میشه (در خوشبینانه ترین حالت!) ولی من از اون بیداش نیستم!

مویی برای آمدنت تاک میکنم

نمیدونم چند نفر از شما با خوندن این مصراع پرسیدین یعنی چی؟

اونایی که نپرسیدن نخونن!

تقریباً همه ی مادربزرگا کاراشون، حرفاشون، غذاهاشون و قصه و ضرب المثل هایی که میگن برای خیلی از نوه هایی مثل من جالبه.

تقریبا هر بار که پیشش بودم این اتفاق تکرار شده. کدوم اتفاق؟

توی خونه داره به کاراش میرسه یا داره باهات حرف میزنه یا...

یک دفعه مکث میکنه.. انگارکسی توی گوشش چیزی میگه، دستی به پیشونیش میکشه، چند تار مویی که درست پیشونیش رو دو قسمت کرده میگیره،

میگه:

یکی تو راهه.. آماده باشین مهمون داریم! انگار بهش وحی میشه.

یادم میاد بار اولی که اینو شنیدم،گفتم بی خیال مامانی زورکی میخوای مهمون بیاری؟  وقتی داییم که خیلی وقت بود سر و کلش پیدا نشده بود سر ظهر در زد،داستان مامان بزرگ رو یادم رفته بود ولی بعد از چندین باری که این اتفاق تکرار شد منم خرافاتی شدم. گاهی وقتا بعضی خرافات از خیلی حقایق حقیقی ترن! اینم از جملات قصار شخص شخیص خودم، یه جا یادداشت کنید یادتون نره!

 از همه ی اینا که بگذریم این دوبیت برای خودم خیلی بوی  پریشادخت شعر رو میده، بوی فروغ، دلیلش رو خودتون بگردین پیدا کنین.

پانزده دی گذشت روز طلوع فروغ.

اما «نگاه کن که چه برفی می بارد» میگن روز 26 بهمن 45 هم توی گورستان ظهیر الدوله برف می باریده ، چه برفی!

«امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش»

راستی یه سوال

 هیچکس از پرویز شاپور، دایی سیبیلِ گل آقا، نظری، حرفی، صحبتی درباره ی زنش فروغ، توی مجله ای، دل نوشته ای، کتابی، چیزی شنیده یا دیده؟ من که ندیدم اگه کسی جوابش مثبته لطف میکنه اگه به منم بگه.

تصویری که من از پرویز شاپور دارم راستش از لابلای شعر فروغ دارم به قول خود فروغ«دیو شب». البته این صفت رو فروغ ظاهرا برای توصیف شاپور به کار نمیبره.

این شعرا رو از خود فروغ فرخزاد ببینین و خودتون قضاوت کنین:

ولی ای مرد ای موجود خود خواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

                       .  .  .

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

                 .   .   .

 

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

                 .  .  .

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت

«او یک زن ساده لوح عادی بود »

 

راستی این روزا حتماً روی اون آلاچیق چوبیه قشنگ، روی مزار نیما توی روستای زیبایِ نیما پرور یوش هم از برف، سپید پوشه.

بازم جا موندیم 13 دی بود.

خودمونیم انگار بین برف و مرگ هم یه سر وسری هست!

(ایلیا)

طنز

طنز عاشقانه­ی عمران صلاحی

  اولین باری که شعرهای طنز یا طنزآمیز عمران رو خوندم  احساس کردم یه چیزی توی این شعر با شعرهای طنزی که تا اون موقع خونده بودم متفاوته. کنجکاو شدم بدونم چیزی رو که حس کردم واقعیه؟ یا میشه از نظر علمی اثباتش کرد؟ چند بار دیگه، این بار اما به قول ادبیاتی­ها با نگاه نقادانه شعراش رو خوندم. حالا دیگه مطمئن بودم یه چیزی هست و اشتباه نمی­کنم. سراغ دیوان های شعر طنز رفتم از عبید زاکانی تا ایرج میرزا، ابوالقاسم حالت، بحر طویل­های هدهد میرزا...  خلاصه طنز نویس­های شاعر و شاعرایی که تو وادیِ طنز هم سرک کشیدن، توی همه ی اونا انتقاد حرف اول رو میزد البته در بهترین حالتش! به فکرم رسید کتاب­هایی رو که درباره ی طنز نوشته شده بخونم و موضوع و هدف طنز رو برای خودم روشن کنم :

«دکتر جانسون در کتاب فرهنگ واژگان، طنز را « شعری در نکوهش شرارت یا بلاهت» تعریف کرد، درایدن ودفو پا را از این هم فراتر گذاشتند؛ اولی با ادعای اینکه «هدف راستین طنز، اصلاح پلیدی­هاست» و دیگری با این عقیده که « هدف طنز اصلاح است، و مؤلف، هر چند با این تردید که کار تغییر مرام، عموماً به وقفه افتاده، اقدام به شخم زدن می­کند»1.

ملویل کلارک درباره­ی طنز منظوم می­نویسد: «جهان طنز روی یک بیضی به دور دو کانون، یعنی افشای بـلاهت و تنبیه رذالت در نوسان است. مقولات شوخی و جدی، و مبتذل و آموزنده را در بر می­گیرد. دامنه­هایش از نهایت شقاوت و خشونت تا غایت شکوه و ظرافت است. تک گویی، گفتگو، نامه، خطابه، روایت، تصویر حالات، شخصیت­پردازی، تمثیل، خیالبافی، مضحکه، هزل، تقلیدِ مسخره­آمیز و هر نوع وسیله و شیوه­ی دیگر را چه تنها، چه با یکدیگر به کار می­گیرد و سطـح آن مثـل رنـگ آفتـاب­پرست، لحن­های گوناگونِ طیف طنز را ارائه میدهد: بذله، فکاهی، تمسخر، کنایه، طعنه، بدبینی و هتاکی»2.

«التجاء به طنز و طیبت که به حقیقت طغیانی نامرئی بر ضد نا معقولی­هاست نقد اجتماعی را وسیله­ی تشفی از ناخرسندی­ها می­سازد و بین رنج اصحابِ حس و خشمِ ارباب قدرت تعادل به وجود می­آورد»3.

عمران در مقدمه­ی کتاب «طنزآورانِ امروز ایران»، طنز رو اینطور تعریف می­کنه: به تمسخر گرفتن عیب­ها و نقص­ها به منظور تحقیر یا تنبیه از روی غرض اجتماعی؛ وبالاخره آرتور پلارد که می­گوید: «طنز، اساساً سبکی اجتماعی است و مقولات متعالی در آن نمی­گنجد... مثلاً تجربه­های عشق ومرگ، به خاطر شهرتِ با اُبّهتشان، در فراسوی حیطه­ی طنز قرار می­گیرند. اینها در کمدی وتراژدی ممکن است مورد ستایش و تحسین قرار بگیرند اما طنز ستایش نمی­کند؛ بلکه بادِ آدم­ها را می­خواباند... هدف طنز، آزردن است...طنز همیشه یک قربانی دارد، همیشه انتقاد می­کند»4.

اون هایی که چند قرن پیش شعر طنز گفتند یا محتسب و شیخِ شهر از دست نیش و کنایه­هاشون در امان نبودند یا طنز پردازنِ امروز که با تیغ طنزِ اجتماعی مشغول جرح و نقد عفونت­های جامعه­ی بیمارنـد، انگیزه­ای جز انتقاد نداشته و ندارند. با این پیش­زمینه دوباره سراغ اشعار طنز عمران رفتم:     

زیر پایش بهار جان می­داد   

گیسوانش

مثل گندم بلند و پر برکت

به نگاه گرسته نان می­داد

دامنش موج می­زد و می­ریخت

پیرمردی نشسته در راهش

هی سر خویش را تکان می­داد

ـ باغت آباد!

چشم­هایش

راهِ میخانه را نشان می­داد

و به دست من استکان می­داد

 

در این شعر، از چی انتقاد شده؟ به کدوم معضل اجتماعی پرداخته شده؟ هیچکدام!  توی این شعر فقط عشق هست و نمی­تونیم بگیم که طنز نیست. عبارت «باغت آباد» از پیرمردی که سر راه این عشق نشسته، می­تونه بهترین دلیل برای طنز بودنِ این شعر باشه. این همان حسی بود که اولین بار، توجه من و هر کسی رو که با ذوق، سراغِ شعرهای طنز عمران میره به خودش جلب می­کنه.

ـ شاعر! چرا در این همه مدت برای من

شعری نگفته­ای؟

ـ مانند بوی گُل در برگ­برگِ دفتر شعرم نهفته­ای

شاعر تو بوده­ای

که چنین خوب و دلپذیر

خود را سروده­ای

 

عمران، «چنین خوب و دلپذیر» عشقی محسوس، ساده و پاک را در لفافه­ای از طنز پنهان می­کند. به قول خودش «چون شاعران احساساتی از کوچه­های پله­پله فراموش، از کوچه­های برگِ درختش نگاه» در حالیکه «در دستش پیاله­ی سیمین ماه است» می­گذرد و «ناگهان کاری شبیه بوسه­ی مهتاب می­کند». می­گوید «دیوانه­وار خود را از کوچه­ در اتاق تو پرتاب می­کنم» و این «تو» مثل سایه همه ­جا همراه شعر عمران است:

«یاد تو به من سیب تعارف می­کرد» ؛ «روی تنه­ی درخت­ها نام تو بود» ؛ «چرا تو این همه خوبی؟ بیا کمی بد باش!» ؛ «امروز به نام توست این تپه­سبز» و ...

بدعت عمران این است که شعری سروده در عینِ عاشقانگی، طنز و در عینِ طنز بودن، عاشقانه. فقط عمران توانسته وسط شعر طنز،  برود و به فرمان دلش، سرِ دیوارِ همان «تو» دستی بزند برگردد.

نادر نادرپور درباره­ی شعر عمران گفته بود:

«در سخن عمران صلاحی، چند عنصری که غالباً ناسازگارند با یکدیگر جمع شدند و این عناصر عبارت­اند از: طنز تلخ، اندوه ژرف و بیان ظریف و ساده.»5

این «انـدوه ژرف» همان عشقی است که با صدای بی­صدا در همه­ی اشعار طنز عمران، انگار فریاد می­شـود. عمران که به قول مولانا (نه من!) عشق، او را شکلِ دگر خندیدن آموخته، جلوه­ای دیگر از طنز را به رخ می­کشد و این همان تلفیقِ عشق و طنز است به گونه­ای همگون که من نامش را «طنز عاشقانه» می­گذارم.

ابوالفضل مولانا

**

یادداشت­ها:

1ـ طنز، آرتور پلارد؛ ترجمه­ی سعید سعید­پور، ص 5

2ـ طنز، آرتور پلارد؛ ترجمه­ی سعید سعیدپور، ص 9

3ـ از گذشته­ی ادبی ایران، عبدالحسین زرین­کوب، ص 160

4ـ طنز، آرتور پلارد، ترجمه­ی سعید سعیدپور، ص 13

5ـ نادر نادرپور، نشریه­ی روزگار نو، شماره135، اردبیهشت72 ، گفتگوی صدرالدین الهی با نادرپور