هی شعر می نویسم و هی پاک میکنم تابوت خاطرات تورا خاک میکنم
این دل ولی دوباره پی داغ تازه ایست مویی برای آمدنت تاک می کنم
سلام !
این دو بیتی که اون بالاست درسته دو بیته، ولی همین جوری نگاهش نکنین کلی ماجرا داره که اگه بیکارین و میخواین یه جوری وقتتون رو تلف.. نه.. بگذرونین، باشین تا تعریف کنم.
اول اینکه توی همین دو تا بیت یه معادله عجیییب خوابیده!
طرف اول معادله اینه :
از اونجایی که من از خودم مطمئنم و مطمئنم که شاعر نیستم، از همون لحظه ای که ِیهو (ناگهان) مثل یه مهمون ناخونده سر و کله اش توی ذهنم پیدا شد بهش مشکوکم. مشکوکم که نکنه این حافظه ناکار ما یه وقتی.. یه روزی.. یه جایی.. این دو بیت رو قایمکی، مثل بچه های شیطون توی جیبش پنهون کرده و بعد یه مدتی که نمیدونم چقدره، رو کرده که : ببییین منم ازینا دارم دلت بسوزه!!
بعد خدایی نکرده اسمش میشه سرقت ادبی و به قاعده ی ایل قاجار فک و فامیل پیدا میکنه
و به خاطر ندونم کاری این بچه ی بازیگوش آبروی نداشته ی باباش! بر باد میره.
و اما طرف دوم معادله:
اینکه این دو بیت اصلاً واساساً خونه خراب باشه وشعر نباشه.
اون وقته که خیالم راحت میشه و میتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم ...این دو بیت مِعر! از تراوشات فکریِ خودِ خودِ خودمه.
(حالا کسی نیست بگه حالا خوبه دو بیته، اگه یه قصیده اندازه ی به قول بچه های به ستوه اومده ی ادبیات، قصاید منوچ! بود حتما میخواستی یه هزار و یک شب دربارش بنویسی.)
اما عجله نکنین ماجرای اون دو بیت کذایی همچنان ادامه دارد:
و اما راویان احوال و ناقلان اخبار و طوطیان شکر شکن، روایت کرده اند که روزی روزگاری، در مکتبخانه ای شاگردی بود از علم و هنر بی بهره اگر نبود کم بهره. با همه ی این اوصاف ملای مکتبخانه ودیگر شاگردان او را کاتبی کبیر و شاعری شهیر میدانستند، و او خود نمی دانست که چه رازیست در این کار...
روزی مکتبدار اورا تکلیف کرد که الا و لابد باید فی الفور مقا لتی بنِگاری که در مکتبخانه بیاویزیم، تا موجب دل گرمی حضار و سر گرمی نظار باشد.
شاگردک بی نوا که جسارتاً خر خود را در گل فرومانده دید،چاره ای اندیشید
وآن این بود،که دو بیتی در مطلع مقال ،از خود یا بی خود! بنگارد و باقی را بر آن حال بیاورد و آن را دستاویزی سازد که تشت رسواییش از بام در حیاط مکتبخانه فرو نیفتد...
(از این فکر بیاید بیرون که بی خود دنبال ارتباط هایی بین مکتبخانه و وبلاگ وزین حله ، مکتبدار با مدیریت وبلاگ یا احیاناً بین من و شاگرد بی نوا باشید که سخت در اشتباهید!)
حدس میزنم ازین به بعد اگر باز درباره ی اون دو بیت بنویسم ، موج ابراز احساساته که به طرفم سرازیر میشه (در خوشبینانه ترین حالت!) ولی من از اون بیداش نیستم!
مویی برای آمدنت تاک میکنم
نمیدونم چند نفر از شما با خوندن این مصراع پرسیدین یعنی چی؟
اونایی که نپرسیدن نخونن!
تقریباً همه ی مادربزرگا کاراشون، حرفاشون، غذاهاشون و قصه و ضرب المثل هایی که میگن برای خیلی از نوه هایی مثل من جالبه.
تقریبا هر بار که پیشش بودم این اتفاق تکرار شده. کدوم اتفاق؟
توی خونه داره به کاراش میرسه یا داره باهات حرف میزنه یا...
یک دفعه مکث میکنه.. انگارکسی توی گوشش چیزی میگه، دستی به پیشونیش میکشه، چند تار مویی که درست پیشونیش رو دو قسمت کرده میگیره،
میگه:
یکی تو راهه.. آماده باشین مهمون داریم! انگار بهش وحی میشه.
یادم میاد بار اولی که اینو شنیدم،گفتم بی خیال مامانی زورکی میخوای مهمون بیاری؟ وقتی داییم که خیلی وقت بود سر و کلش پیدا نشده بود سر ظهر در زد،داستان مامان بزرگ رو یادم رفته بود ولی بعد از چندین باری که این اتفاق تکرار شد منم خرافاتی شدم. گاهی وقتا بعضی خرافات از خیلی حقایق حقیقی ترن! اینم از جملات قصار شخص شخیص خودم، یه جا یادداشت کنید یادتون نره!
از همه ی اینا که بگذریم این دوبیت برای خودم خیلی بوی پریشادخت شعر رو میده، بوی فروغ، دلیلش رو خودتون بگردین پیدا کنین.
پانزده دی گذشت روز طلوع فروغ.
اما «نگاه کن که چه برفی می بارد» میگن روز 26 بهمن 45 هم توی گورستان ظهیر الدوله برف می باریده ، چه برفی!
«امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش»
راستی یه سوال
هیچکس از پرویز شاپور، دایی سیبیلِ گل آقا، نظری، حرفی، صحبتی درباره ی زنش فروغ، توی مجله ای، دل نوشته ای، کتابی، چیزی شنیده یا دیده؟ من که ندیدم اگه کسی جوابش مثبته لطف میکنه اگه به منم بگه.
تصویری که من از پرویز شاپور دارم راستش از لابلای شعر فروغ دارم به قول خود فروغ«دیو شب». البته این صفت رو فروغ ظاهرا برای توصیف شاپور به کار نمیبره.
این شعرا رو از خود فروغ فرخزاد ببینین و خودتون قضاوت کنین:
ولی ای مرد ای موجود خود خواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
. . .
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
. . .
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
. . .
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
«او یک زن ساده لوح عادی بود »
راستی این روزا حتماً روی اون آلاچیق چوبیه قشنگ، روی مزار نیما توی روستای زیبایِ نیما پرور یوش هم از برف، سپید پوشه.
بازم جا موندیم 13 دی بود.
خودمونیم انگار بین برف و مرگ هم یه سر وسری هست!
(ایلیا)