بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد- برتولت برشت

 

نه اینکه حالا چون باد می وزد پس به فال شر گرفته شود که حکما اتفاق ناگواری قریب الوقوع است، نه ! ‌اساسا رخدادهای ناموزون و سیاه، بی هیچ نشانه ای و غیر منتظره رخ می‌دهند. پس نه ماه گرفت، نه خفاشی روی این دودکش لانه کرد ! و این باد هم، تنها باد است،بی هیچ توجیهی!

-

ما چند نفر را کنار هم چیده اند در یک صحنه ی نمایش ! که رل هایمان را روبروی هم اما بی توجه به نقش دیگری ، ایفا کنیم! درست طبق متن از پیش نوشته شده !‌ صحنه یک خانه است و ما اعضای یک خانواده . همه چیز آنقدر طبیعی‌ست که هر تماشاگری را به شک می اندازد. هر تماشاگری خودش را می‌تواند جای من فرض کند، یا به قول اهل فن همذات پنداری کند با کاراکتری که من را هدایت می کند! بله؛ من را !‌ من او را بازی نمی کنم ! بلکه این نقش ها هستند که چون عروسک های خیمه شب بازی، نخ هدایت دست ها و پاها و اراده و احساس مارا در پنجه دارند و به شکل دلخواه بازی می‌دهند.

ما نگاه می‌کنیم اما نمی‌بینیم. گوش می‌کنیم اما نمی‌شنویم!

مثل همیشه صحنه ای که بارها نمایش داده شده آماده‌ی اجرا بود. و همه با تسلط کامل به نقش، یا بهتر بگویم تسلط نقش ها به همه، روی صحنه آماده‌ی روشنایی بودیم.

-

کسی چیزی نمی‌گفت. تنها صدای ضرب چاقو روی تخته به دست مادر صحنه بود که هر چند ثانیه یک بار، رعشه به سکوت می‌انداخت. مادر چیزی شبیه گوجه فرنگی برای سالاد شب خرد می‌کرد و مدت زمان فاصله بین هر دو ضرب صدا، ثانیه ای کم و زیاد نمی‌شد. دختر کوچک در وسط صحنه مشق های شب را می‌نوشت (برای هزارمین بار) و پدر مثل همیشه خسته و بی روح به نقطه ای که باید تلویزیون یا روزنامه فرض شود خیره مانده بود.

این صحنه هرشب در مقابل چشم تماشاگران به نمایش در می‌آمد و هیچ کس از تکراری بودن آن شکایتی نداشت. شاید چون متوجه تکرار آن نمی‌شدند.

البته این ماجرا آنقدر ها هم ساکن نبود. اتفاق های پیش بینی نشده هم داشت. البته نه از آن دست که در ابتدا اشاره اش رفت. بلکه یک شب چند ثانیه بین صدای ضربه های چاقو تفاوت افتاد. و البته باز روند طبیعی و هر شبی ادامه گرفت و سکون، طولی نپایید. این وقفه هم بخاطر این بود که نقش آنقدر به مادر تسلط داشت که چشم بسته او را هدایت می‌کرد. در همین حین چاقو گوشه ای از انگشت سبابه ی مادر را برید. البته خون می آمد اما آنقدر نبود که تماشاچی ها از آن فاصله متوجهش شوند. پدر هم که طبق نقشش به همان نقطه ی فرضی خیره بود و دختر مدام می نوشت. پس چیز غیر طبیعی رخ نداد و همه چیز پیش رفت. تنها از دست های مادر خون می چکید. البته نه آنقدر که کسی متوجهش شود!

هیچ شبی دختر مشق هایش را خط نمی زد و هیچ وقت خبرهای روزنامه یا تلویزیون پدر تغییری نداشت یا اگر هم داشت از آن فاصله تماشاچی ها را متوجه خود نمی‌کرد.

-

گوشه ای از صحنه را فراموش کردم شرح دهم. گوشه ای که البته مثل سایر بخش ها بود. در فاصله ی نه چندان دوری از سایر اعضا ... نه! مهم نیست.

-

اینکه گفتم هیچ اتفاق شومی نشانه ندارد برای همین است! برای اینکه همه چیز روال طبیعی و هرشبی خودش را طی می‌کرد. تماشاگران سرجاهایشان به ناکجا خیره بودند. کسی مشق می‌نوشت، کسی روزنامه یا تلویزیون تماشا می‌کرد ، کسی مشغول تهیه‌ی سالاد بود. هیچ کس متوجه این نشد که به طور ناگهانی تمام حرکات باز ایستادند.

 قلم سر خط ماند و چاقو روی هوا و چشم پدر نجنبید! صدای ضربه‌ی چاقو کسی را به خودش، به صحنه نیاورد. همه چیز انگار فروپاشید. گویی کسی در گوش عروسک‌ها زمزمه کرد : خسته ام. و وانگهی، همه به صرافت افتادند که خسته اند. آن موقع بود که مادر فهمید گوجه های زیر دستش سالهاست پلاسیده اند و خون انگشتش خشک شده و چاقوی در دستش زنگ زده ! پدر خبرهای خیلی عقب‌ترها را مدام دنبال می‌کرده و دختر یادش رفته بزرگ شود؛ ارتقای کلاس نداشته است. عروسک‌ها انگار نخ هدایتشان را پاره کردند؛ نخی شبیه زنجیر و آن‌وقت دیگر نمی‌شد ادامه داد. این را کسی از میان تماشاچیان با صدای آرام گفت، اما همه شنیدند. سالن کمتر از ثانیه ای تهی شد، مثل محشری بی گنهکار!

 حالا، عروسک‌ها یا همان بازیگرهای رها شده از بند می‌توانستند بیایند بیرون. بیرون از صحنه! قدم به خارجی بگذارند که با اینکه جلوی چشمشان بوده اما آن‌ها نمی‌دیدند. نباید می‌دیدند. نمی‌توانستند. حالا اما خیره به صندلی های خالی نگاه‌های پرسشگرانه بین هم رد و بدل می‌کردند. دختر با خودش می‌اندیشید چقدر بزرگ نشده! و مادر یادش نمانده بود که عاشق این مرد بوده!

حرفی نزدند. چون بلد نبودند غیر از دیالوگ، حرف‌هایی که یادشان داده اند و حفظ شده اند را به زبان بیاورند. هیچ یک به لبه‌ی صحنه، آنجا که پرتگاه می‌پنداشتندش نزدیک نشدند. گویی قرن‌ها با آن فاصله دارند یا مرز جهنم است که نزدیک شدن به آن، نابودی ست. هر یک به صرافت افتاده دست‌ها، پاها، زبان، و چشم‌هایش را تکان می‌داد و کمتر کنترلش می‌کرد. یاد نگرفته بودند که خودشان را کنترل کنند. همواره وابسته به نخی هدایت‌گر بودند که ما – شاید – به غلط آن‌را بند اسارت می‌پنداریم! حالا رها شده به حال خود در این صحنه‌ی بی انتها چون دیوانگان در پی زنجیر، خوابگردهای بی مقصد یا مجرمان معترف دور خودشان می‌چرخیدند و در عین حال برخوردی با یکدیگر نداشتند. از هم در گریز بودند، از خویشتن نیز! سالن خالی، کسی به داد آن‌ها – اگرچه داد و فریاد نمی‌دانستند – نمی‌رسید! تنها حرکت بی وقفه و غیرعادی دستها بود که در فضا تولید صدا می‌کرد و گام‌های عجول و پریشان که از پی هم برداشته و جای هم گذاشته و ناکجا را می‌جستند. دستهای مادر چاقوی زنگ‌زده را طلب می‌کرد و چشم‌های پدر خبرهای تکراری و دختر مشق‌های هرشب بی پایان را. کسی به آن طرف صحنه نیاندیشید، کسی به مرز جهنم قدم ننهاد ... و این تمام فاجعه بود!*

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*و این ابتدای فاجعه بود- مصطفی حسین‌زاده