بهشت کوچک

 

بوی بهار می رسد و صد دانه یاقوت زمستانی بچه ها رو به پایان است... و من دل تنگم را به قاب پنجره گره می زنم و و بهانه گیری چشمانم دوباره آغاز می شوند... هر سال دو سه روز مانده به پایان سال چشمانم کنار در می نشینند و گوش هایم همنشین زنگ در می شوند... و دوباره خاطرات گذشته را در ذهنم ورق می زنم... زنگ در را که می شنیدیم من و حاج کریم سرآسیمه خود را به در می رساندیم ؛ لبخند بچه ها شادی ما را دو چندان می کرد ؛ ثانیه های پایانی سال همه سکوت می کردیم و به محض تحویل سال چنان جیغ و فریادی از عمق جان می کشیدیم که صدایمان به هفت کوچه آن طرف تر هم می رفت...

شادی آن سال همرامان نشد ؛ گویی نقابی را که به چهره اش کشیده بود برای لحظه ی کوتاهی برداشت تا جلوه گری کند و خودش را نشان بدهد و سپس پنهان شدن در زیر نقاب را برگزیند... ساعت یک ظهر بود مثل همیشه مشغول آماده کردن ناهار بودم ؛ چند بار حاج کریم را صدا زدم اما جوابی نشنیدم ؛ اول فکر کردم وسط نماز است و نمی تواند جواب بدهد؛ چند دقیقه بعد بار دیگر صدایش زدم باز هم جوابی نشنیدم ؛ به اتاق رفتم ، حاج کریم را دیدم که وسط سجاده افتاده و همچون کودکی که فارغ از دنیا به خواب شیرین فرو می رود چشمانش را بسته بود؛ دست و پایم را گم کردم ، چادرم را برداشتم ، سرآسیمه خودم را به خانه ی طاهره خانم ( همسایه ی دیوار به دیوار ) رساندم ؛ نرسیده به بیمارستان تمام کرده بود ؛ دکتر گفت : علت مرگش ایست قلبی ست .

 پس از مرگ حاج کریم ، میان بچه ها بر سر فروش خانه اختلافاتی شکل گرفت ؛ من هم برای جلوگیری از بیش تر شدن آن اجازه ی فروش خانه را دادم ؛ تا سالگرد حاج کریم، خانه ی پسر بزرگم نادر بودم اما نارضایتی عروسم را احساس می کردم ؛ دو سال بعد از مرگ حاج کریم بچه ها باهم توافق کردند تا مرا به قول خودشان به بهشت کوچک ببرند ؛ روزهای اول زود به زود سر می زدند اما رفته رفته سرشان گرم زندگیشان شد و فراموش کردند که یک نفر هم در این بهشت کوچک منتظرشان است . الان ده سال از مرگ حاج کریم می گذرد ، نه ! ده سال است که از مرگ من و حاج کریم می گذرد ؛ هشت سال است که هر سال دو سه روز مانده به پایان سال دل تنگم را به قاب پنجره گره می زنم و بهانه گیری چشمانم دوباره آغاز می شوند ...

 

هر کسی اهل دانشه، تو زندگی درمی مونه

آی گل پونه، نعنا پونه
علم و تخصص چی چیه، لبو فروشی بهتره
 فکر تخصص نباشی، بپا کلا سرت نره
 یکشاهی ارزش نداره،
 هر کسی که هنروره باید تو کوچه بفروشه، خیار و سیب و هندونه
 هر کسی اهل دانشه، تو زندگی درمی مونه
 آی گل پونه، نعنا پونه، زیره پونه، تازه پونه
 هالو نشی، یه وقت نری پی تخصص و هنر
 دنبال این چیزها نری، با اونهمه ترس و خطر
 به لندن و به کلکته، برلن و پاریس و قطر
 تکنیسین اگر بشی، باید بمونی تو خونه
 هر کسی اهل دانشه، تو زندگی درمی مونه
 آی گل پونه، نعنا پونه، زیره پونه، تازه پونه
 زمستونا لبو بپز، برس به شلغم و عدس
 تابستونا به پالوده، به کار بستنی برس
 پاییز که شد فروش بکن، آجیل و گندم شادونه
  هرکسی اهل دانشه، تو زندگی درمی مونه
 آی گل پونه، نعنا پونه، زیره پونه، تازه پونه

( مجله طنز بهلول؛ محمد حاجی حسینی)

و اما طنز...

طنز، همچون دیگر مقوله های ادبیات، از جایگاه ویژه ای برخوردار است. شاعران و نویسندگان بسیاری وجود داشته اندکه وقت خود را در این عرصه و آثار درخور توجهی را ارائه داده اند که با اندکی دقت و توجه به آنها می توان به آگاهی در زمینه های مختلف از جمله مسائل و مشکلات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دسترسی یافت. اما اگر بخواهیم طنز را به طور دقیق شناسایی کنیم باید کمی به عقب برگردیم و با مسیر طی شده ی پر فراز و نشیب آن آشنا شویم. طنز در جامعه ی ما با راه پر فراز و نشیبی روبه رو شده است؛ گاهی با پدیده ای به نام دموکراسی برخورد کرده که راه را برای انتشار نشریه ها و روزنامه های طنز در زمینه های مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی باز گذاشته؛ گاهی هم با چنان محیط خفقان آوری مواجه شده که منجر به تعطیلی و توقیف برخی از نشریه ها شده است. از بهمن سال 1357 تا شهریور 1358 را می توان دوره ی آزادی بیان برای طنز نویسان در نظر گرفت؛ اما با آغاز جنگ در شهریور 1359 عرصه بر برخی از نویسندگان تنگ و محدود می شود؛ مشکلات بسیاری از جمله مشکل اقتصادی سبب عدم تداوم در طنز نویسی بالاخص طنز سیاسی و ماحصل همه ی این ها تعطیلی و توقیف برخی از نشریه ها می شود. اما خوب است گذر کوتاهی داشته باشیم بر حرفه ی دشوار طنز نویسی. آرتور پلارد در کتاب« طنز » به نقل از هوراس – شخصیت بزرگ در طنز نویسی- چنین بیان داشته: ( عملکرد کل ادبیات و از جمله طنز در این دو کلمه خلاصه می شود: آموزش و سرگرمی...)(ص98 ) اگر بخواهیم این دو کلمه – آموزش و سرگرمی - را بررسی کنیم؛ لازم است که دید عمیقی که همراه با تأمل و تفکر باشد به آنها داشته باشیم. مترادف آموزش، تعلیم دادن است؛ تعلیم یعنی آگاه ساختن دیگران نسبت به امری یا چیزی؛ طنز نویس وقتی موضوعی را برمی گزیند و آنرا با شیوه و ابزارهای طنز مورد انتقاد و در اختیار دیگران قرار می دهد درواقع آنرا می توان نوعی تعلیم و آموزش از آن موضوع به دیگران به حساب آورد؛ به عبارت دیگر، طنز نویسی یعنی آگاه ساختن دیگران از موضوع مورد بحث... کلمه ی دیگر که در حیطه ی طنز خلاصه شده « سرگرمی » است. کار طنز نویسی همچون دیگر مشاغل مستلزم رعایت ویژگی هایی می باشد که یکی از آنها « لحن » است؛ برای پی بردن و آشنایی بیشتر با این کلمه – سرگرمی- به خصوص در عرصه ی طنز نویسی لازم است که به سراغ پدیده ای به نام « لحن » برویم و از آن مدد جوییم. ( بذله گویی، تمسخر، کنایه، طعنه، بدگمانی، پرخاش و هتاکی؛ همه ی این ها آزار می دهد چون هدف طنز آزردن است اما درمورد طنز نویس نیز مانند گاو باز، شایستگی او منوط به توانایی انجام کارش نیست بلکه به مهارت او در حین انجام کار است.)( طنز؛ص 87 ) 1- بذله گویی 2- تمسخر 3- کنایه 4- طعنه 5- بدگمانی 6- پرخاش و هتاکی هر یک از این موارد که زیرمجموعه ی لحن به شمار می روند در کتاب طنز آرتور پلارد مورد بررسی قرار داده شده است؛ بذله گویی از جمله مواردی ست که با پرخاش گری برابری می کند و سبب تعجب خواننده می شود به دیگر سخن، بذله گویی، ضربه ای غیر مترقبه است که به رغم نمایاندن حقیقت سبب شگفتی خواننده می شود. وقتی نویسنده مورد تمسخر را برای کارش برمی گزیند درواقع با محدودیت هایی مواجه می شود؛ زیرا ریشه ی تمسخر از طنز خنده دار گرفته شده است. بنابراین: ( تمسخر محض باید به موضوعات سبک تر محدود شود ) ( همان ، ص 89 ) استفاده از سلاح کنایه مستلزم وجود مخاطبان برگزیده و خاص است زیرا کنایه یعنی: ( تحریف کامل در شکل وارونه سازی ) ( همان، ص 89 ) برگزیدن این شیوه لازمه ی حذف کلام است به همین سبب وقتی مخاطبی شروع به خوانش چنین اثری می کند باید با نگرش عمیق و بی طرفانه به اثر بپردازد. طعنه شکل دیگری از کنایه است با این تفاوت که کنایه همراه با رمز و به صورت غیر مستقیم است به همین سبب خواننده را درگیر خود می کند؛ اما طعنه امری ست بدون رمز که نویسنده مقصود خود را به طور مستقیم بیان می کند به همین جهت آنرا خام تر از کنایه می دانند که عملکرد آن کند تر است. نکته ی قابل توجه در این بخش این است که لازمه ی اینکه طعنه برای مخاطب گویاتر جلوه کند آگاهی او نسبت به حقیقت موضوع است؛ یعنی مخاطب باید نسبت به موضوع مورد بحث نویسنده از قبل آگاهی داشته باشد تا آن طعنه برایش گویاتر نمایان شود. بدگمانی نوعی سرخوردگی ست که با استهزا ارتباط تنگاتنگی دارد. (منفی بافی در پس زمینه ی خنده های پوشالی ایجاد می شود اما استهزا بدبین تر از آن است که حتی خنده ی پوشالی را بپذیرد گوینده ممکن است بخندد اما خنده ای تلخ و تنها ) ( همان، ص 91 ) افراطی ترین نوع در کار طنز نویسی به کارگیری پرخاش و هتاکی ست. اگرچه نویسنده در این شیوه خود را به وانمود کردن خشم عمومی مدعی می کند اما با پیش گرفتن کلام بی پروا و غضب آلودش به هجو شخصی می پردازد؛ به رغم اینکه پرخاش و هتاکی در ادبیات جای گرفته است اما چون در قالب افراطی تر طنز در آمده نوعی بی حرمتی به حساب می آید. در پایان بحث می توان از مطالب بیان شده چنین نتیجه گرفت که: هدفی که طنز نویس برای موضوع کارش در نظر می گیرد و آنرا مورد انتقاد قرار می دهد، فقط اصلاح موضوع مورد بحث است که لازمه ی اصلاح و موفقیت در کار باید ، بی طرفی، متعادل بودن نسبت به موضوع مورد نظرش باشد.

منابع:

1- طنز؛ آرتور پلارد، ترجمه ی سعید سعید پور.

2- برداشت آخر(نگاهی به طنز امروز)؛ رویا صدر.

مردان بی ادعا

در گوشه ای از حیاط خلوتمان زانو می زنم... می گویند: بی رمق شده اند... بی رمق شده اند؟!!! چرا؟؟؟ خاطراتم را در ذهنم ورق می زنم... مادرم گفت: وقتی که به دنیا آمدی همه گفتند: قدمش مبارکه... حالا دختره یا پسر؟ وقتی پدرت گفت: پسر است... دوباره با حالت عجیب تری که نشان از شادی افزون تری داشت گفتند: به به... پس خیلی خیلی مبارکه... مادرم حرف هایش را ادامه داد؛ اما من هنوز ذهنم در برگه ی اول ایستاده بود ( پس خیلی خیلی مبارکه، پس خیلی خیلی مبارکه،پس...) آنقدر در ذهنم سنگینی کرد که حرفهای مادرم را قطع کردم و پرسیدم : یعنی چی که قدمش خیلی خیلی مبارکه؟ مادرم که به چشمانم خیره شده بود گفت: ( پسرم یعنی اینکه پسر وقتی بزرگ بشه میشه عصای دست پدر... ) یک پسر بچه ی هفت ساله... عصای دست پدر!!!... نفهمیدم... دوباره پرسیدم: عصای دست پدر یعنی چی؟؛ اینبار مادرم سرش را پایین انداخت و با بی توجهی به سؤالم گفت: وقتی بزرگ بشی می فهمی... مادرم راست گفت... حرفش را وقتی که در ذهنم به برگه ی بیست و سوم رسیدم، فهمیدم... اما نه...بگذار یک برگ به عقب برگردم؛ برگه ی شماره ی بیست و دو، دوشنبه،8 اردیبهشت،دو ساعت از نیمه شب گذشته؛ با صدای مادرم از خواب می پرم، ( بیدار شو حال بابات بد شده، باید ببریمش دکتر...) دکتر به من و مادرم گفت: ( اثرات شیمیایی تو بدنش مونده، دستگاه های بدنش رو داره کم کم از کار میندازه... دارو های قبلی رو با این داروهای جدید که براش تجویز می کنم رو حتماً سر ساعت بهش بدین...) روزها می گذشت... پدرم مثل شمع آب می شد... وقتی به چشمانش نگاه می کردم، صبر و آرامش را در مقابل آن همه درد می دیدم...از این همه تحمل استخوان هایم درد می کرد... آزارم می داد...گذشت و گذشت و گذشت... سه ماه آخر پدرم فقط با دستگاه هایی که به او وصل بود به ما نگاه می کرد؛ با نگاهش حرف می زد؛ با ما زندگی می کرد... دیگر چیزی نمی توانست بخورد جز یک بشقاب سوپ و یک لیوان آب... اما دوباره همان صبوری را در چشمانش می دیدم و من فقط در برابر این نگاه اشک می ریختم... یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفته بودم و همه ی کارهای روزانه ام جز ضروریات را تعطیل کرده بودم و همه ی کارم شده بود رسیدگی به پدرم... درس خواندن و رسیدگی به کارهای خودم با این حال پدر عذابم می داد اما داشتن آرامش در کنار او از صبح تا شب برایم کافی بود... روزهای آخر حتی توان تکیه دادن به بالش که روی تختش بود و من و مادر او را بلند می کردیم تا به آن تکیه بدهد را از دست داده بود... حتی حرکت دادن دست های مهربانش را که هر روز بر سرم می کشید را هم از دست داده بود... چهارشنبه، ساعت 6 بعد از ظهر، من و مادرم کنار تخت پدر نشسته بودیم... او با اشاره ی چشمانش به سمت قرآن می خواست که آن را پیشش ببریم؛ قرآن را بردم و در مقابل چشمانش قرار دادم؛ بعد از زیارت آن اشک در چشمانش حلقه زد؛ آن را بالای سرش گذاشتم؛ نگاهش را به سمت من و مادرم حرکت داد، سرم را روی سینه اش گذاشتم و فقط اشک ریختم... از کار افتادن قلبش را که متوجه شدم با عجله سرم را برداشتم و به صورتش نگاه کردم... لبخند زد و چشمانش را برای همیشه بست...

کویر، تفرجگاه آسمانیان

کویر چیست؟ سرزمینی بی آب و علف که همراه با آفتاب و گرمای سوزانی است.

تعریف فوق، تعریفی عام و همگانی از کویر می باشد؛ اگرچه در تعاریف متعدد آرایش الفاظ در کنار یکدیگر متفاوت جلوه می کند اما می توان گفت که مضمون و محتوا یکسان است و یک مسیر را طی می کنند؛ این تعریف، تعریفی راست و درست است لکن فقط از منظر افراد ظاهر نگر و. سطحی بین چنین می نمایا ند؛ به عبارت دیگر می توان بیان داشت که در پسِ هر نگاه ظاهری و سطحی و بیرونی، نگاهی باطنی و عمیق و درونی به اشیاء وجود دارد که باید آنرا در اذهان افراد صاحب ذوق جستجو کرد؛ افرادی که زشتی های برخی اشیاء در نگاه بلند آنها زیبا جلوه می کند که منجر به خلق و آفرینش تعبیرات زیبا و وصف ناشدنی از مکان هایی که در نگاه عوام فاقد ارزش است می شود و ارزش آنرا مضاعف تر می کند.

1-        کویر انتهای زمین است؛ پایان سرزمین حیات است.

2-        در کویر خدا حضور دارد.

3-        آسمان کویر سراپرده ی ملکوت خداست...

4-        آسمان کویر، بهشت، آن جا که « می توان، آن چنان که باید، بود.» « آن چنان که شاید، زیست.»

5-        شب های تابستانِ دوزخی کویر، شب های خیال پرور بهشت است.

6-        مهتابش سرد و باز و مهربان است و لبخند نوازشگر خدا و ...

 

تعاریف کوتاه و مختصر و گلچین شده ی فوق، برخاسته از نگاه ظریف و باریک بین و خیالی و زیبای « دکتر علی شریعتی» است.

تعبیرات متفاوت و جالبی از « کویر » بیان داشته که در اینجا به صورت مختصر به آن پرداخته می شود؛ از جمله اینکه، نگاهداری درختان از جمله درخت بید در کویر بسیار سخت و ناممکن است و اگر هم امکانی برای رویش و رشد درخت در کویر وجود داشته باشد تنها باید تصور نگه داری آن در لبه ی استخر یا کنار جویِ آب قناتی یا... آن هم با زحمت و سعی بسیار؛ نه تنها درخت بلکه چیزهای دیگری حتی خودِ انسان هم نمی تواند کویر را به مدت مدید، برای زیستن برگزیند؛ اما آنچه که از دیدگاه دکتر شریعتی در کویر می تواند زیبا بروید« خیال » است و تنها شاهد این ادعا هم وجود سخنان وی بر سطور این کتاب« کویر » است؛ خیالی که به پرنده ی نامرئی تشبیه شده، آزادانه و بدون دغدغه در حال جولان دادن در کویر است و سایه اش تنها سایه ی افتاده شده در کویر و صدای سایش بال هایش در هنگام پرواز تنها سخنی ست که نشان دهنده ی سکوت ابدی کویر است؛ استاد تعبیرات زیبا و جالب دیگری بیان کرده که بی شک به دل هر مخاطب و خواننده ای می نشیند از جمله « آسمان کویر » است؛ آسمانی که به سراپرده ی ملکوت خدا تعبیر شده، آسمانی که از آن به بهشت خدا با نهر های جاری و جوی های روانش،بیانِ آزادی و رهایی مطلقش و سایه ی گسترانیده شده اش که سبب جذب ذهن و ضمیر مخاطب شده است. همانگونه که در بهشت می توانیم آن چنان که می خواهیم باشیم و آن گونه که می خواهیم زندگی کنیم، این احساس در آسمان زیبا و پرستاره ی کویر « مصابیح آسمان » هم منعکس شده است، کافی ست اندکی دل به این آسمان بسپاریم تا بتوانیم احساس یاد شده را در چنگ بگیریم و با تمام وجودمان آنرا حس کنیم.

بنابراین شب در کویر با آن آسمان پرنور و چراغانیش می تواند آرامش بخش ترین و آزادترین تفرجگاه آدمیان باشد. 

گذری بر هبوط دکتر شریعتی

شریعتی، استاد بزرگی که توانست با جرأت تمام حرف هایش را بر صفحه ی تاریخ ثبت کند؛و همچنین توانست از مجموعه آثار بر جای گذاشته درس زندگی  به همه ی اقشار جامعه بیاموزد؛ از جمله ی این آثار، « هبوط » می باشد.

 دکتر شریعتی در لابه لای مطالب خود اشاره ی مختصری به وجه تسمیه ی هبوط دارد؛اینکه میوه ی ممنوع که از حلقوم آدم فرو رفت را میوه ی درخت بینایی می داند که سبب تبدیل شدن بهشتِ سرشار از سرسبزی و خوشی و آرامی و لذت به غربت خاکی و بیگانگی و تنهایی و رنج است. بنابراین:

این است معنای بی پایان آن حقیقت جاویدی که « هبوط آدم » نام دارد."

هبوط دکتر شریعتی سرشار از مطالب عرفانی-ادبی است؛ چنان که در مطالبشان نوعی آمیختگی میان دو حوزه ی مذهب و ادب به چشم می خورد. هر خواننده ای که اراده به خواندن این کتاب کند، نخست به مطالبی  که رنگ و بوی عارفان، فرشتگان، خدایان یا به قول خود استاد( خداوندِ خدا ) است بر می خورد؛ پر واضح است که یکی از ویژگی هایی که سبب زیبایی در اثر می شود « به فکر واداشتن مخاطب » است؛ که در این کتاب، به این نوع ویژگی برمی خوریم، به عبارت دیگر، نوعی ابهام در کتاب به چشم می خورد؛ اما نمی توان گفت که این نوع ابهام زننده و باعث دفع مخاطب است بالعکس، شاید به سبب آمیخته بودن مطالب ایشان با ادب چنان بر لطافت و زیبایی کلمات می افزاید که ابهام آن در پشت پرده ی ذهن می ماند. استاد در آغاز کتاب اشاره به نقش و وظایف فرشتگان دارد اینکه از آنها به عنوان  کارمندهایی که دائماً گوش به فرمان خداوند هستند یاد میکند؛ و اشاره به خلقت آدم از « گل متعفن » دارد که فرشتگان، همان مقربان درگاه الهی با بی میلی و از روی ناچاری شروع به ساختن آدم از گل و لای بدبو می کنند؛ آنگاه که خداوند پس از خلقت آدم آیه ی مبارک « فتبارک الله احسن الخالقین » را می آورد و از فرشتگان خود که دائماً در حال رکوع و سجودش هستند، می خواهد که در برابر این خلقت آسمانی سجده کنند . به گفته ی شریعتی همه ی فرشتگان از روی ناچار گوش به فرمان خداوند می شوند جز شیطان که می تواند با جرأت تمام حرفش را به کرسی بنشاند؛ و از زبانش بیان میکند که که:

" آری، من از نورم، ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است من این لجن های مجسمِ پلیدِ پست را سجده کنم...؟"

 دکتر شریعتی به نقل از مرحوم آیت الله شیخ جعفر شوشتری اعلی الله مقامه بیان می کند که ایشان در یکی از مناجات های خود با خدا، درباره ی فایده ی آفرینش آدم از خداوند سؤال کرده بودند؛ اینکه علت آفرینش زمین و آسمان بی درک و انسان جورواجور و بیخودی که برایشان صدو بیست و چهار هزار پیامبر بفرستی و نهایت هم در روی زمین به شکنجه مشغول باشند تا جایی که هفتاد فرستاده ی عزیزت را در فاصله ی صبح کاذب تا صبح صادق به قتل برسانند را مطرح کرده و همچنین در خصوص برپایی قیامت، بهشت و جهنم پرسیده؛ و در پایان هم پیشنهاد خود را در خصوص آفرینش چنین بیان داشته که:

"یک زمین و آسمان مختصر، چهار تا آدم حسابی "

سپس رفته رفته مطالب استاد بیش تر رنگ ادبی به خود گرفته تا آنجا که می توان با احتمال قریب به یقین گفت که کمی به سمت« ابهام » به معنای واقعی گراییده شده است.

دکتر شریعتی از « درد » تعبیر جالب و زیبایی دارد که با سیر و عبور از مسیرهایی، می توان به مقصد خود که « ایمان » است، برسد:

" در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است."

نکته ی جالب دیگر استفاده از صنایع بدیعی و از جمله استفاده ی وافر از متناقض نما یا پارادوکس در متن است؛ مانند:« سکوت بود و سخن بود و ...»

 ایشان از عالم دیگر سخن به میان آورده، عالمی که در آغاز کتاب، از آن با عنوان « ولایت روح » بیان می کند؛و در پایان کتاب هم اشاره به تصویر عالم درون خود، تصویری که باعث فراموشی رنج تنهایی و غربت و بیگانگی اش می شده، دارد و سپس تصویر درونش را مخاطب خویش قرار می دهد و کمی که پیش می رویم از آن تصویر یا مخاطب خویش با عنوان « روح » که در آغاز کتاب هم بدان اشاره کرده بود، تعبیر می کند؛ درواقع ابهامی را که از آن تصویر، در ذهن مخاطب ایجاد و او را درگیر خود کرده رها می سازد.تعبیرات بسیار جالبی دیگری در کتاب دیده می شود که بی شک ذهن هر خواننده ای را به خود مشغول می سازد؛ اما آنچه که می توان گفت بیش از همه ذهن را درگیر خودش می کند« رها یافتن از رهایی » است به عبارت دیگر « اضطراب آور بودن رهایی» است؛

انسان را به فواره ای تشبیه کرده که مشتاق به اوج رسیدن است و زمانیکه هیجانش رو به نرمی و کاستی می گراید از اینکه خود را در قله ی رهایی، معلق و تنها احساس می کند؛ اضطراب و ترس به سراغش می آید و تا آنجا که میل به گریختن از این« رهایی » را دارد و خواستار بازگشت از این تنهایی آزار دهنده به تعبیر خودِ استاد به آغوش وصال خویشاوندی است؛ چنین می شود که پدیده ی « رها یافتن از رهایی » یا « رها یافتن از تنهایی اضطراب آور » در انسان بوجود می آید.

ابهام موجود در متن باعث برداشت های متفاوتی از آن می شود؛ اما می توان گفت با مطالعه ی پایان کتاب که اشاره به رجعت و بازگشت انسان به بهشتی که از آن رانده شده دارد تا حدی از  درگیر بودن ذهن کاسته می شود و همچنین پس از این همه دم زدن از غربت و بیگانگی و تنهایی، عاقبت با خلقتی نو سبب از بین بردن رنج تنهایی خود و خدا می شود.

"نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد یقینی زلال و آرام بخش می شود..."

« دکتر علی شریعتی »

گذری بر تذکره الاولیاء

شنبه ۲۴ اردیبهشت سالروز درگذشت عارف بزرگ شیخ ابوحامد فریدالدین محمد عطار نیشابوری بود عارف شاعری که مدتی ست در وبلاگ ادبی حله به بخشی از آثار او به صورت  مختصر پرداخته شده است. سبب اختصار هم صرفاْ برای شناخت کلی از آثار این شاعر صوفی مسلک است.در اینجا هم به مناسبت سالروز درگذشت شیخ به یک بند بسنده می کنیم و سپس واد بحث اصلی می شویم:

در خصوص تاریخ ولادت عطار اطلاع دقیقی در دست نیست لذا برخی در حدود سال ۵۴۰ را توافق کرده اند.تاریخ در گذشت وی به احتمال قریب به یقین در سال ۶۱۸ هجری به دست مغولها اتفاق افتاده است که در یکی از شعر های او به « هفتاد و اند » ساله بودنش اشاره دارد:

مرگ در آورد پیش وادی صد ساله راه           عمر تو افگند شست در سر هفتاد و اند

بابک احمدی در « چهار گزارش از تذکرة الا ولیاء عطار » به طور کامل « تذکرة الاولیاء » را بررسی کرده است. نخست در بخش دیباچه به معرفی کلی کتاب و سپس به چهار گزارش:۱- دلالت ها ۲- معناها ۳- زبان ها ۴-راز در تذکرة الالیاء پرداخته است که در این مطلب به گزارش نخست ( دلالت ها ) و در مطالب بعدی هم به مابقی آنها پرداخته خواهد شد.

گزارش نخست شامل زیر مجموعه هایی از جمله: ۱- در جستجوی زمینه ها ۲- عرفان در کتاب ۳-محبت ۴- علیه عقل ۵- علیه دنیا ۶- سستی ایمان مردمان می باشد:

۱- در جستجوی زمینه ها:

مقصود از این قسمت اشاره به اوضاع اجتماعی نیشابور دارد . با توجه به گردآوری نسخه ی نهایی « تذکرة الاولیاء » که در سال ۶۱۷ بیان داشته اند تقریباْ می توان گفت یک سال پیش از مرگ عطار است و از آنجایی هم که وی به دست قوم مغول کشته شده است همه ی این قراین نشان دهنده ی این است که « تذکرةالاولیاء » در روزگار حمل ی وحشیانه ی مغول در حال گردآوری بوده است نکته ی قابل توجه این است که اشارات عطار به این همه مصیبت اجتماعی در کتاب غایب است و برداشتی که احمدی کرده چنین است: یا عطار را بی خبر از تیغ تیز امیران و ترکان و مغولان می داند یا اینکه بی اعتنایی و بی توجهی او را نسبت به رویدادهای تاریخی و فجایع می رساند. در مختار نامه چنین می گوید که:

گر مرد رهی میان خون باید رفت         از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس        خود راه بگویدت که چون باید رفت 

و نکته ی دیگری هم که در این قسمت بدان اشاره شده و حائز اهمیت است تهی نبودن « تذکرة الاولیاء » از خطاهای تاریخی ست بنابر این این کتاب از لحاظ سند تاریخی معتبر نیست:

« اگر کتاب را به جستجوی کشف دلالت های اجتماعی و تاریخی نشانه هایی بخواهیم که مردمان خراسان در سده ی ششم آفریده بودند چندان چیزی عایدمان نخواهد شد.»( چهار گزارش از تذکرة الا ولیاء عطار بابک احمدی ص ۳۳ )

۲- عرفان در کتاب:

در این بخش به ساده و قابل فهم بودن ایمانی که عطار از آن سخن به میان می آورد و اینکه کم کم این بیان ساده با آموزه ها و اندیشه های محی الدین ابن عربی به سمت و سوی دشواری کشیده می شود و سپس به مقایسه ی درک شرح عارفان از دیدگاه صوفیان نخستین همچون عطار که عرفان را فقط در گرو تجربه های عملی و تزکیه ی نفس و تصفیه ی قلب می دانست نسبت به عرفان افرادی همچون ابن عربی که دیدگاه آنها بیشتر بر محور فلاسفه و اهل کلام در حال حرکت بود.پایه و اساس بحث های آنها یکی بود اما شکل بیانشان تفاوت به سزایی داشت به عبارت دیگری  می توان بیان کرد چنین است که اندیشه ها و باورهای صوفیان نخستین از جمله عطار در آثار افرادی همچون ابن عربی و دیگر عارفان بعد از وی تکرار شده بود و تفاوت آنها در شکل بیان بود که قدم های خود را از مسیر ساده و قابل فهم به مسیر پیچیده ی عرفانی نهاده بودند نکته ی دیگری که قابل توجه است این است که به جایگاه نخست انسان در فردوس برین و داشتن انس او با خدا بوده که غفلت و گناه سبب ایجاد فاصله شده است و باعث شده انسان از بهشت برین دور بماند وبه این دیر خراب آباد پای بگذارد.

تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر      ندانمت که دراین دامگه چه افتادست

پس:

« «تذکرة الاولیاء» سرشار است از کراماتی باور نکردنی و نیروهای مقدس. اولیاء دشت ها را طلا می کنند و شب تاریک را نورانی اما خود خواسته اند که تهی دست و تنها باقی بمانند » ( چهار گزارش از تذکرة الاولیاء عطار بابک احمدی ۴۲ )

۳- محبت:

رابعه ی عدویه درباره ی محبت چنین می گوید که:

«محبت از ازل درآمد و به ابد گذر کرد و در هژده هزار عالم کسی را نیافت که یک شربت از وی درکشد به آخر به حق رسید و از او این عبارت ماند: یحبّهم و یحبّونه.»( تذکرة الاولیاء عطار بررسی و تصحیح متن دکتر محمد استعلامی ص ۶۸ )

بابک احمدی به نقل از لویی ماسینیون بیان می کند که عارفان نخستین به سبب هراسی که از عشق زمینی و جسمانی داشتند از واژه ی « عشق » استفاده نمی کردند و به جای آن کلمه ی « محبت » را به کار می بردند. اهل کلام و مخالفان دیگر اهل تصوف راه عشق را باور نداشتند و پیمودن از این راه  برای وصل به خدا را کفر محض می دانستند اما صوفیان اینگونه نبودند به همین سبب همواره میان صوفیان و اهل کلام بحث و جدل هایی وجود داشت. اما احمدی اشاره دارد به منطقی بودن سخن صوفیان و دلیل آن را هم سود جستن صوفیان از قرآن مجید است بیان می کند:

« آنان از قرآن مجید سود جستند و از « یأتی اللّه بقوم یحبّهم و یحبّونه » نتیجه گرفتند که نخست کوشش از جانب حق بود و کشش ما پاسخی است بدان، این عشق در نهایت ذوب شدن فرد در حق و فریاد « أنا الحق » را در پی خواهد آورد.»( چهار گزارش از تذکرة الاولیاء عطار بابک احمدی ص۴۹ )

    

4- علیه عقل:

این قسمت اشاره دارد به اینکه صوفیان مدام با فیلسوفان و اهل شریعت و زاهدان در حال جدل بودند؛ و عطار هم یکی از صوفیانی است که دشمنی و ضدیت با عقل دوراندیش دارد. و عقل را نیروی سرکشی می داند که رام شدن آن فقط به دست نیروی ایمان است و تنها کار عاقلانه پذیرفتن بی چون و چرای حکم خداوند است.

« عطار وقتی از علم حرف می زد، آن آگاهی را که جدا از دانایی دینی نیست در نظر داشت، و هر گاه که از شعر بحث می کرد، آن را با شرع به معنای دانایی دینی یکی می دانست. »( چهار گزارش از تذکره الاولیاء عطار؛ بابک احمدی،ص 54)

 عطار را می توان یکی از ناقدان سرسخت فیلسوفان  دانست که مدام خواستار درافتادن با اهل کلام و عقل ضعیف است و سرانجامِ راهی  که فیلسوفان در پیش گرفته اند را چیزی جز لغزش و خطا نمی داند که در نهایت به بن بست ختم می شود.

ودر پایان این قسمت از کتاب اشاره دارد به نتیجه گیری متفکران بزرگی از جمله امام ابو حامد غزالی که به عدم دسترسیِ حقیقتِ اسرار علوم از طریق عقل و استدلال و تجربه پرداخته و اینکه کار صوفیان همواره با ذوق و مکاشفه همراه است را بیان کرده ؛ که اینها نشان دهنده ی بهتر بودن راه صوفیان و راست و درست بودن اخلاقشان است.

5- علیه دنیا:

صوفیان یکی از بزرگترین دشمن آدمی را دل بستگی به دنیا می داند که همه ی گناهان از آن سرچشمه می گیرند. و خودِ عطار در تذکره الاولیاء اشاره به پلید بودن دنیا دارد:

« نقل است که صدو بیست سال عمر یافت.چون نزدیک وفاتش بود، نماز شام عزرائیل سایه انداخت. سر از بالین برداشت و گفت:( عافاک اللّه! توقف کن، که تو بنده ی مأموری و من بنده ی مأمور. تو را گفته اند که: جان او بردار! و مرا گفته اند که: چون وقت نماز درآید، نماز بگزار! آنچه تورا فرموده اند فوت نمی شود. اما از آن من فوت می شود.) پس طهارت کردو نماز گزارد. بعداز آن وفات کرد. همان شب او را به خواب دیدند. گفتند:(خدای- تعالی با تو چه کرد؟).گفت(از این مپرسید.و لیکن از دنیای نجس بازرَستم).»(تذکره الاولیاء عطار؛بررسی  و تصحیح دکتر محمد استعلامی،ص 478و479 )

عطار و دیگر صوفیان بارها دنیا دوستی و دل بستگی به دنیا را مذموم شمرده اند اما غزالی افراط در دنیا دوستی و تفریط در ترک نعمت های دنیا را کفران نعمت می داند و حتی عطار هم خود در مقدمه ی تذکره الیاء به عدم یک رنگی عارفان با یکدیگر اشاره دارد.

اما خلاصه ی کلام در این قسمت:

« دنیا سجن یا زندان مؤمن است، و حتی زیبایی هایش دل صوفی را می لرزاند »( چهارگزارش از تذکره الاولیاء عطار؛ بابک احمدی،ص64 )

6- سستی ایمان مردمان:

بحث پایانی در گزارش نخست(دلالت ها) پرداختن به سستی ایمان مردمان است که در همه ی روزگار اینگونه افراد وجود داشته اند؛ افرادی که جامه ی عرفا را به تن دروغ خود کرده اند و شِکوه ی عطار را هم از این مردمان نااهل می بینیم؛ در تذکره الاولیاء هم پیران طریقت تنها با قدرت مندان ضدیت و دشمنی ندارند بلکه آنها از مردم بی ایمان و نااهل روزگار خود هم رنج می برند و شکایت می کنند.

درپایان هم به نقل از بابک احمدی:

« گناه از زمان است که می گذرد.»  

مختصری بر غزلیات عطار

بعد از چند روز اندیشه و تفکر در خصوص یافتن موضوع مطلب و عصبانیت مدیریت که(  چقدر کم کار شده ای ) بالاخره قانون کلی صادر شد؛ و دیدم که بعد از پرداختن به اکثریت موضوعات، دور از انصاف است که به تغزلات عطار که جای بحث بسیار دارد پرداخته نشود. به همین سبب باز هم این توفیق را کسب کردم با تحقیق و پژوهش در این خصوص وجود خود را به عنوان عضو کوچکی در جمع حله ایهای بزرگوار حس کنم...

اما سخن کوتاه با جناب عطار : حضرت عطار، روز بزرگداشتت هم گذشت افسوس که بزرگ نداشتیم ؛ اما بندۀ حقیر و همۀ ادب دوستان روزی را که گذشت گرامی میداریم. و امید است که بتوانیم از کوچه ای که شاعر بزرگ مولانا بدان اشاره کرده فراتر رویم و هفت شهر عشقت را یک به یک قدم نهیم تا بتوانیم با وصول به سیمرغت به شناخت و معرفت خود و خدایمان دست یابیم.( انشاء الله )

 

پیش از پرداختن به غزلیات و برداشتی که از چند غزل عطار  می توان بدست آورد خوبست در آغاز یک نگاه کلی به منظومه های او داشته باشیم؛ فرشید اقبال بیان می کند که غزلیات شیخ عطار در برگیرندۀ 754 غزل که 82 غزل آن متخلص به فرید است و مابقی آن به عطار تخلص دارد؛ اما درمورد ویژگی هایی که برای غزلیات شیخ بیان  داشته چنین است که شاعر در اوج وجد آنرا سروده است که این حالت فقط مختص شاعر نیست بلکه شنونده یا افراد در اثر سماع برایشان مجدداً این حالت ( وجد ) حاصل می شود :

( وجد درواقع عاملی است که احساس طی طریق کرده و  به کمال رسیده و سالک را چنان برمی انگیزد که بی اختیار به شادی می آورد که این شادی رهاننده است. )« دیوان غزلیات شیخ فرید الدین عطار نیشابوری با مقدمۀ فرشید اقبال ص1»

هفت وادی که در منطق الطیر به صورت مفصل به آن پرداخته شده است در غزلیات وی هم به چشم می خورد:

1-        وادی طلب: دست شستن یا روی گردانیدن از اسباب دنیوی.

2-        وادی عشق: فراموش کردن وجود خود پس از افروخته شدن به آتش عشق ایزدی.

3-        وادی معرفت: سیر و سلوک و قرب هر کس بسته به کمال و حسب و حال او دارد.

4-        وادی استغنا: رهانیدن خود از علایق و لذات دنیوی.

5-        وادی توحید: پی بردن به وحدت و یکتایی خداوند.

6-        وادی حیرت: از خود بیخود شدن سالک.

7-        وادی فقر و فنا: فرشید اقبال در خصوص این وادی معتقد است که دیگر نتوان وصف آنرا به زبان آورد و در واقع همان عجز و ناتوانی در پیشگاه حق به معنای حقیقی کلمه است.

استوار بودن عرفان عطار بر دو محور عشق و اشراق بر دلیل و خرد است که :

( کوشش بر این بوده است که ضمیر، آینه ای برای تابش انوار حقیقت باشد، تا در دل آن ناپدید گردند. آنگاه که یکی شدند ، دیگر ماهیت جدایی ها موردی نخواهد داشت. )

« دیوان غزلیات شیخ فریدالدین عطار نیشابوری با مقدمۀ فرشید اقبال ص3»

زمانی که شیخ عطار در منظو مه های خود سخن را به عشق و تعشق کشانیده ، مقصودش عشق متعالی و الهی بوده است که به عجز و نابودی جسم عاشق ختم شده است؛ حتی در مطالب پیشین از جمله عشق در آثار عطار و نقش زن در الهی نامه که به طور مختصر سخنی در باب عشق بیان شد در آنجا هم مقصود عطار از عشق مجازی در واقع راهی برای وصول به عشق الهی بود؛ یعنی زمانی که انسان دچار عشق زمینی و مجازی می شود در حقیقت او عاشقِ صفات جمالی که خداوند در وجودِ مخلوق خود نهاده است، می شود؛ بنابراین بحث عشق در آثار عطار همان عشق خداوندی است که صفات جمال خود را همچون آینه ای در وجودِ بندۀ خود جای داده است.

برداشتی که فرشید اقبال از غزلیات عطار کرده است می توان چنین بیان کرد:

1-        وهمی بودن موجودات و عدم درک انسان از حقیقت و ماهیت.

2-        یکی دانستن وجود حق با خدا که در نهایت، وصول به وحدت وجود است.

3-        طریق وصل به مشاهدۀ خدا، عشق به او و نگرش باطن و ضمیرِ خویش است.

4-        و در دل قرار دادن مکاشفه که فراتر از خرد است.

سراسر غزلیات عطار آکنده از عجز و ناتوانی در رسیدن به حق و حقیقت است و آنچنان خود را مست عشق باری تعالی می داند که سبب از دست دادن عقل و هشیاری او شده است.

از می عشقت چنان مستم که نیست             یک زمان پروای هشیاری مرا

 

شیخ در غزل دیگری اشره به فانی بودن دنیا و تأکید بر عزلت گیری دارد و برای بدست آوردن جهان آخرت باید از این جهان گذشت و آنرا ترک گفت؛ خوشی ها و ناخوشی های آن را کنار گذاشت و در هم شکست تا بتوان به کامرانی و پیروزیِ دنیای دیگر دسترسی یافت. همچنین بهترین و مناسب ترین زمانِ عرضه کردن رازِ نهانیِ دل را هنگام صبح میداند؛ زیرا که در آن زمان بیش از پیش درهای رحمت الهی بر روی بندگان و شکسته دلان گشوده است:

صبحدم درهای دولتخا نه ها بگشاده اند     عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

 

و هوای نفس را به نفس سگ سیرت تشبیه کرده که تنها می توان با شمشیر ادب آنرا از تن بیرون آورد و کشت و سپس می توان جویای دولت و خوشبختی بود؛ و همچنین اشاره دارد به اینکه هر کس همچون عطار بمیرد و جان به جان آفرین تسلیم کند مرگِ او همراه با زندگانی و خوشحالی می باشد:

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون

تا به صورت خانۀ تن استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب

زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطار وار

چون در آید مرگ عین زندگانی باشدت

 

در غزل دیگر اشاره دارد به اینکه، زمانیکه آتش عشق و غم در دل عاشق راه می یابد از عقل به دور است که با آمدن عشق به جان و تن خود اندیشید و کسی که ادعا می کند از عشقِ تو در چاه بلا افتاده است، با این حال اگر به رسن و طناب برای نجات از چاه بیندیشد، از نظر عطار کافر است:

گر مدعی عشقت در چاه بلا افتد     کفرست در این معنی کانجا رسن اندیشد

 

در غزل دیگری به سوزناکیِ آتش عشق الهی در دل اشاره داردو اینکه آتش عشق الهی را بی رحم تر از آتش می داند؛ زیرا آتش فقط تن انسان را می سوزاند اما آتش عشق الهی آهنگ و قصد جان را هم می کند.

عشق تو بی رحم تر از آتشست        کاتشم از عشق ضمان می کند

آتش سوزنده بجز تن نسوخت       عشق تو آهنگ به جان می کند

 

در جای دیگر؛ بی وفایی و نبودن یار و دوست در عالم هستی را بیان می کند؛ اینکه عطار در روی زمین از هرکس طلب وفا و یاری بسیار کرده اما دست تهی باز گشته است و در پیمودن یک یکِ وادی ها جز خار چیز دیگری نمی بیند و جهان را پر از دیوانی می داند که حاصلی جز غم برایش ندارد و دریغا که در غوطه ور شدن این همه غم یک غمخوار برای یاری و نجات او پیدا نمی شود؛ به همین سبب از کلِّ جهان دلش را بر می کند:

دردا که زیک همدم آثار نمی بینم

دل باز نمی یابم دلدار نمی بینم

در عالم پر حسرت بسیار بگردیدم

از خیل وفاداران دیّار نمی بینم

در چار سوی عالم شش گوشۀ نه تویش

یک دوست نمی بینم یک یار نمی بینم

بسیار وفا جستم اندک قدم از هر کس

در روی زمین اندک بسیار نمی بینم

چندان که در این وادی کردم طلب یک یک

در عرصۀ آن وادی جز خار نمی بینم

تا چند درین وادی بر جان و دلم لرزد

کانجا بدو جو جان را مقدار نمی بینم

تا چند ز نادانی دیوان جهان دارم

چون مور درین دیوان جز مار نمی بینم

هر روز ازین دیوان صد غم برِ من آید

دردا که درین صد غم غمخوار نمی بینم

زآن کس کاثری بودی در وی سخن کس را

زانگونه اثر گم  شد کاثار نمی بینم

عطار دلت بر کن از کار جهان کلی

کز کار جهان یک دل بر کار نمی بینم

 

سخن در باب غزلیات شیخ عارف، عطار نیشابوری بسیار است اما دریغا که مجال باز گفتن همۀ آن وجود ندارد اما اگر بخواهیم برداشت خود را به صورت مختصر بیان کنیم چنین می توان گفت که؛ عشق زمانی می تواند معنای حقیقی خود را داشته باشد که به ذات حق و حقیقت اطلاق شود. در غزلیات عطار، مقدس بودن عشق بیان می شود و دلیل تقدس آن، رستن از خود و تلاش برای وصول به ذات اقدس الهی است بنابراین باید از دنیای فانی دست شست تا بتوان به دنیای باقی رسید.

 

مختصری بر عرفان عطار و حافظ

سال نو مبارک

در منزل خجسته ی اسفند

- همسایه ی سراچه فروردین -

با شاخه های ترد، بلوغ جوانه ها

باران به چشم روشنی صبح آمده است.

زشت است اگر که من

- یار قدیم و همدم همساغر سحر -

در کوچه های خامش و خلوت نجویمش

یا

      با جام شعر خویش

                                    خوش آمد نگویمش.

 

                                                                                           - شفیعی کدکنی-

 

مختصری بر...

عرفان در لغت به معنای دانایی پس از نادانی است و در اصطلاح به معنای شناخت و معرفت و عبادت عاشقانة خداوند است. بینشی که برای عارفان بیان شده است، عشق به خداوند که معبود و مقصود عارف است، می باشد؛ عشق یعنی زیبا انگاشتن چیزی یا کسی. پس:

«عارف خداوند را که معبود و مقصود اوست در نهایت زیبایی می انگارد و بر این عقیده است که حسن و زیبایی زایندة عشق است.»(متون عرفانی فارسی؛دکتر محمد حسن حائری،ص7)

در عرفان، هیچ توقّفی وجود ندارد و مدام در تحرک و پویایی به سر می برد؛ به عبارت دیگر برای عارف یا سالک راه طریقت، نمی توان حد و مرزی تعیین کرد حتّی اگر به مقام و حالی برسد نمی توان گفت که پایان راه است؛ بلکه سلوک و طریقت سالک، امری دائمی و همیشگی است حتّی این تحرک و پویایی همیشگی، دربارۀ پیر و مرشد هم صدق می کند.

دکتر حائری، به ارتباط میان عاشق و معشوق و راه یافتن عشق در متون عرفانی پرداخته است. در قسمتی از این ارتباط، اشاره دارد به اینکه، کار عاشق نیاز و طریقی که معشوق در پیش می گیرد ناز است؛ وقتی این مرحله اندکی جلوتر می رود که از آن به مرحلۀ پیشرفته تر تعبیر شده است باعث می شود که عاشق و معشوق رنگ اتحاد به خود بگیرند؛ یعنی دیگر جایگاه میان عاشق و معشوق شناخته نمی شود و تحرک این مراحل باعث وصول به مرحلۀ تعالی که همان مرحلۀ قلب میان عاشق و معشوق است ختم می شود؛ یعنی این بار عاشق و معشوق نقل مکان می کنند(عاشق مشغول به ناز می شود و معشوق راه نیاز را در پیش می گیرد. ) حکایت شیخ صنعان، نمونۀ بارز این ادعاست؛ زمانی که دختر ترسا پس از دوری شیخ خواب می بیند و این خواب باعث می شود که از کیش خود فارغ شود و به آیین اسلام بپیوندد و این دقیقاً به مرحلۀ قلب عاشق و معشوق اشاره دارد.

دکتر حائری، یکی از دلایل دخول واژه هایی همچون عشق و عاشق و معشوق و دلبر و خط و خال و ... را در متون عرفانی، همین امر می داند. برای رسیدن به عرفان حقیقی باید ابتدا به بیان زهد و عبادت و ارتباط آن با عرفان پرداخت؛ از نظر ابو علی سینا،زاهد : کسی که پشت به دنیا کرده است. عابد: کسی که به انجام احکام و عبادات دینی مثل: نماز،روزه و زکات و ... بپردازد. عارف: کسی که ذهن و ضمیر خود را فقط متوجه حق و حقیقت کرده و تابش نوری که فاقد رنگ و بوی حق بوده از ورود به ضمیرش منع کرده است . امّا نکتۀ مهم در این است که هر کدام از این سه عناوین می تواند در یک فرد جمع شود و زهد و عبادت تنها جایز شمرده نمی شود و لازم است که با عرفان قرین و همراه باشد تا عرفان حقیقی را در دل خود جای دهد. دکتر حائری زهد غیر عارف را داد و ستد می داند؛ یعنی با دادن کالای دنیا، کالای آخرت را می ستاند و عبادت غیر عارف را نوعی معامله می داند؛ یعنی انسان با مزدوری در این دنیا در انتظار اجر و پاداش اخروی است و عبادت او به خاطر شایستگی معبود در ذاتش نیست بلکه حرص و طمع به اجر آخرت است.بنابراین:

«عارف، حق (خدا ) را می خواهد نه برای چیزی غیر حق و هیچ چیزی را بر معرفت حق ترجیح نمی دهد و عبادتش حق را تنها به خاطر اینست که او شایستۀ عبادت است و بدان جهت است که عبادت رابطه ای است شریف في حد ذاته نه به خاطر میل و طمع در چیزی یا ترس از چیزی.»( متون عرفانی فارسی؛ دکتر محمد حسن حائری، ص11 )

چون عرفان، بحثی است کاملاً وسیع و مقصود بنده از این مطلب بررسی مختصری بر عرفان عطار و لسان الغیب حافظ شیرین سخن است در همین حد به بررسی عرفان کلی بسنده می کنیم و مقصود اصلی را در پیش می گیریم.

از آنجا که آثار عطار تماماً رنگ و بوی عرفان به خود گرفته است؛ در اینجا به طور مختصر به آن پرداخته می شود و در حد توان پای را در قیاس و تطابق با آثار لسان الغیب حافظ شیرازی می نهیم.

خوب است که در آغاز به خلقت انسان در آثار عطار و سپس در آثار حافظ پرداخته شود؛ با توجه به بررسی های انجام شده آفرینش انسان از دیدِ عارفی همچون عطار این است که؛ چون خاکی که انسان از آن آفریده شده و به مدت چهل روز به دست خداوند خمیر شده است؛ همین امر سبب برتر بودن گوهر آدمی که همان روح است اشاره دارد، اینکه پرتوی از ذات حق و حقیقت در وجود آدمی نهفته شده است؛ پس انسان را مظهر تام اسماء و صفات خداوند می داند و نگرش حافظ هم در خصوص انسان به همین منوال است، او هم انسان را مظهر تام اسماء و صفات الهی می داند. امّا نکتۀ مهم دیگر که جا دارد در اینجا به آن اشاره شود دربارۀ « جام جم » است؛ این واژه هم در آثار عطار و هم در آثار حافظ به چشم می خورد، از آن جایی که جام جم، نخستین بار در آثار عرفای ایرانی تجلی و نِمود یافته است؛ آنرا در آثار شاعران عارفی همچون عطار و حافظ هم مشاهده می کنیم. مقصود از جام جم، یعنی اینکه جمشید جامی داشت که وقتی به آن می نگریست تمام جهان را مشاهده می کرد. عطار در الهی نامه به آن پرداخته است؛ زمانیکه پادشاه فرزندانش را گِردِ خود جمع می کند و از هر یک از آنان خواستار بازگو کردن حاجاتشان است؛ هر یک نیازشان را بیان می کنند تا اینکه نوبت به فرزند سوم می رسد او در طلب  « جام جم » از پدرش برمی آید؛ پیش از پرداختن به پاسخ پدر در مقابل درخواست پسرش، لازم است نظر عطار را از مفهوم « جام جم » آگاه شد؛ دکتر اشرف زاده معتقد است که مفهوم « جام جم » از دیدگاه عطار « عقل » است و مقصود فرزند از این درخواست، این است که به عقل کامل احاطه داشته باشد تا بتواند به اسرار کائنات تسلط یابد؛ و آن را ناشی از بلند پروازی فرزند می داند، زیرا دسترسی او به عقل همراه با غرور و تکبر است. عطار در الهی نامه پدر را سَمبُلِ پیر طریقت می داند که می خواهد فرزندانش را از راه و چاه آگاه سازد؛ از زبان پدر در پاسخ به فرزندش چنین بیان می کند که دسترسی انسان به اطلاع کامل دربارۀ جهان امریست زیان بخش و غرور و تکبر را برای انسان به همراه دارد. همچنان که جَم هم بوسیلۀ همین اطلاع براساس جهان یا آگاهی به اسرار جهان غرور و تکبر به او دست داد و سرانجام به مرگ او منجر شد. از نگاه عطار، انسان فانی است و آگاهی بر تمام اسرار آفرینش برای او زیانبار است. نگرش حافظ هم دربارۀ « جام جم » این است که او انسان را « جام جم » می داند و مشاهدۀ درون انسان را مشاهدۀ تمام عالم می داند. به عبارت دیگر، درون انسان، جام جهان نماست.

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد          وانچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد

موضوع دیگری که در شعر عطار تجلی و نِمودِ عرفانی یافته است « ابلیس » است؛ ابلیس در اشعار عطار، جلوۀ گوناگونی به خود گرفته است، در جایی اشاره به پلیدی و ناپاکی شیطان دارد و او را متکبر معرفی می کند:

خود ستایی پیشۀ شیطان بُوَد       هر که خود را کم زند مرد آن بُوَد

امّا در وهلۀ بعدی چهرۀ ابلیس در اشعار عطار تغییر می کند و تقریباً متأثّر از سنایی و طواسین حلاج می شود؛ یعنی اینکه همانطور که حلاج بر این باور بود که علت سجده نکردن شیطان بر آدم این بود که او سجده بر لاغیر را جایز نمی شمرد و یا سنایی در یکی از تغزلات خود شیطان را از گناه تبرئه می کند و تا حدودی می توان گفت عطار هم بر همین عقیده بود؛ یعنی اینکه ابلیس به خاطر عشق به خدا در برابر آدم سجده نکرد و تا جایی که لعنت حق را به جان خرید و به سبب همین یک رویی خود، زمین را به زیر فرمان خود گرفته است؛ و اینگونه نمونه ها در اشعار عطار فراوان به چشم می خورد.

شاید وقتی شعر شاعران عارفی همچون حافظ و عطار و دیگر شاعران را خوانده باشیم؛ استفاده از می، باده، شراب و ... نظر ما را به خود جلب کند البتّه حافظ در مقایسه با عطار برای بیان حالات و احساسات خود از این نوع واژه ها بسیار مدد گرفته است؛ در این مورد دکتر حائری معتقد است که:

« عارفان نزدیکترین واژه ای را که برای حالت بیخودی برگزیده اند همانا مستی است و آنچه که موجبات این مستی را می سازد به می تعبیر کرده اند. »( متون عرفانی فارسی؛ دکتر محمد حسن حائری، ص9 ).

بهاالدّین خرمشاهی در کتاب ذهن و زبان حافظ به عرفان حافظ و ارتباط آن با نمونه های تاریخی از جمله بایزید بسطامی و عطار پرداخته است . او اشاره دارد به اینکه علّت دشوار بودن پایگاه و جایگاه عرفانی حافظ، این است که او هم عاشق عرفان و هم منتقد آن است. انتقاد او بیشتر از زاهدان و صوفیان ریاکار است که از آنها و جایگاهشان تعبیرهای مختلفی می کند از جمله اینکه مقصود او از صوفی اهل زهد، همان زهد ریا یا زهد ریایی است واز جایگاهشان به عنوان صومعه هم یاد می کند؛ خرابات و میکده را به خانقاه و صومعه ترجیح می دهد. خرمشاهی معتقد است که حافظ به سبب شخصیت و نگرش « ملامتی گری » که دارد تابع سنت چند سالۀ تصوف نشده است و در تعریف کلی از ملامتی گری چنین بیان می دارد که :

« در یک کلمه ملامتی گری یعنی کلیشه شکنی اخلاقی و به قول خود حافظ در خلاف آمد عادت عمل کردن و به هنگام و به مقدار ضرورت با سنت یا عرف و عادت در افتادن و به شهرت و شایعه و برداشتهای کلیشه ای دیگران بی اعتنا بودن .»( ذهن و زبان حافظ؛ بهاالدّین خرمشاهی، ص281 )

و این روح ملامتی گری حافظ را به داستان شیخ صنعان عطار مربوط می سازد؛ اینکه روی برتافتن شیخ از آیین مسلمانی و ترک کردن نام و آبرو و سوزاندن قرآن و ... سبب شد که خداوند هدایتش کرد و عاقبت به وصول از عشق مجازی به عشق حقیقی منجر شد.

نکتۀ مهم و حائز اهمیّت دیگری که در این کتاب ( ذهن و زبان حافظ ) به آن اشاره شده است؛ این است که شاعرانی همچون عطار و مولانا را عارفِ شاعر می داند به سبب به خدمت درآوردن شعر و نثر در عرفان؛ امّا حافظ را شاعرِ عارف خطاب می کند به دلایل مختلفی از جمله :

1-    اهمیّت و اصالت دادن به دنیای ناپایدار که اهل تصوف آن را بی مقدار تلقی می کردند.

2-    اهمیّت دادن به شعر و هنر.

3-    گرایش حافظ به تصوف با نگرش ساده و سرسپرده نیست بلکه آگاهانه و به شیوۀ هنری، عرفان نظری را می پسندد.

 

امّا خوب است که در پایان مطلب، بحث را با عارف بودن عطار و حافظ خاتمه داد؛ اینکه آیا عطار و حافظ عارف بوده اند؟

در پاسخ باید چنین بیان داشت که با توجه به غزلیات و آثار عطار همچون منطق الطیر، مصیبت نامه، الهی نامه و ... و نگرش بزرگان، بی تردید می توان بوی عرفان را از آثار او استشمام کرد؛ و لقب عارف بودن برای عطار را برگزید و حتّی شهید مطهری در کتاب عرفان حافظ اشارۀ کوتاهی کرده به اینکه دیوان عطار از جمله دیوان های مسلّم عرفانی است. امّا درمورد عارف بودن حافظ به طُرُق مختلفی به تفسیر پرداخته اند و نظرات گوناگونی مطرح کرده اند؛ شهید مطهری معتقد است که علّت تفاسیر مختلف از اشعار حافظ، خودِ لحنِ حافظ است که این اجازه را می دهد؛ از جمله اینکه حافظ در زبان شعری خود از می و معشوق و ... استفاده کرده است. امّا همانطور در قبل اشاره شد افرادی همچون بهاالدّین خرمشاهی عقیده دارد به اینکه علّت استفادۀ حافظ از این زبان، نفرت از زهد ریایی و داشتن روح ملامتی گری است که به طور مفصّل در قبل اشاره شد و او را شاعر عارف می داند. شهید مطهری در کتابِ عرفان حافظ، دربارۀ نظر ادوارد براون چنین بیان می کند:

« حافظ آن جایی که راجع به میخوارگی گفته مقصودش همین میخوارگی بوده، آن جایی هم که راجع به مخّ عرفان گفته واقعاً درآن وقت عارف بوده.»(عرفان حافظ؛ استاد مرتضی مطهری، ص36 )

خلاصۀ کلام اینکه استاد مطهری درمورد عارف بودن حافظ بیان کرده که؛ تا زمانی که یک عارف ادیب آن هم ادیب زمان حافظ نباشد نمی توان حافظ را شرح داد؛ و خود مدّعی اینکه بتواند تعریف یا شرحی جامع از حافظ داشته باشد، نمی داند و لازمۀ شناخت حافظ را آگاهی و تسلّط کامل به علوم عصر و زمان حافظ می داند.

بنابراین دیدگاه و نظرات متفاوتی درمورد عارف بودن حافظ وجود دارد که نمی توان به طور قطع گفت که حافظ عارف بوده یا فقط شاعر بوده است؛ امّا با برداشتی که از اشعار حافظ و دیدگاه های بزرگان می توان کرد این است که؛ اگر برای حافظ مقام و شأنِ شامخِ عارف را برگزینیم بیهوده نگفته ایم؛ زیرا آن قسمت از اشعار حافظ که خود به خود اشاره به عرفان دارد در آن بحثی نیست امّا بخشی از آن که اشاره به می و شراب و میکده و خرابات و ... دارد باید به شخصیت ملامتی گری حافظ بازگشت و به باور ارزشمند بهاالدّین خرمشاهی و برخی دیگر از بزرگان که آنان هم بر این باور هستند البته با بیان و گفتار متفاوت و مضمون و محتوای یکسان، رجوع کرد.

ملامتی گری را نباید لا ابا لیگری یا رفتار ضد اجتماعی و ضد اخلاقی یا ضد شرعی شمرد،

حال آنکه گاه ممکن است یک شخصیت ملامتی بر اثر کمال اعتقاد به آرمان خود که جست

و جوی حقیقت به هر قیمت است، رفتاری کند که ظاهراً ضد اجتماعی، ضد اخلاقی یا ضد

شرعی بنماید ولی او در اصل ضدیت با اجتماع یا اخلاق یا شریعت ندارد.

( ذهن و زبان حافظ؛ بهاالدّین خرمشاهی، ص281 )

 

منابع:

1-    ذهن و زبان حافظ؛ بهاالدین خرمشاهی.

2-    تجلّی رمز و روایت در شعر عطار نیشابوری؛ دکتر رضا اشرف زاده.

3-    عرفان حافظ؛ استاد مرتضی مطهری.

4-    متون عرفانی فارسی؛ دکتر محمد حسن حائری.

تحلیل و بررسی سیمرغ

یکی از با اهمیت ترین و زیباترین اثر عرفانی جهان،منطق الطیر است که توانسته بسیاری از حقایق ومسائل دشوار عرفان را به زبان ساده وبی پیرایه بیان کند؛که قهرمان اصلی آن«سیمرغ» است.

سیمرغ،معادل عربی آن عنقاست و مرغی مقدس است که درشاهنامه،اوستا وآثارپهلوی ازآن نام برده شده است؛وسابقۀ آن درفرهنگ ایرانی به پیش ازاسلام میرسد.مرغی ست فراخ بال برروی درختی به نام ویسپوبیش یا هرویسپ تخمک که دربر دارندۀ تخمۀ همۀ گیاهان است آشیان دارد؛این درخت،دردریای نورکش یا دریای فراخکرت وجود دارد.همانگونه که اشاره شد سیمرغ،درشاهنامه هم وارد شده است و درسرنوشت قهرمانان و حوادث اساطیری دخالت داشته است.

دکترپورنامداریان،درکتاب«دیداربا سیمرغ» اشاره دارد به اینکه سیمرغ بعدازاسلام هم درحماسه های پهلوانی وقهرمانی وهم درحماسه های عرفانی،حضورپیدا میکند.شاهنامه، سیمرغ  را دارای دوچهرۀ یزدانی و اهریمنی میداند که حالت اول؛مربوط به داستان زال است و حالت دوم؛مربوط به داستان اسفندیارمیباشد.دکترپورنامداریان،حضورسیمرغ درگرشاسپ نامۀ اسدی طوسی را نسبت به شاهنامه،محسوس و ظاهری میداند و جنبۀ روحانی و مابعدالطبیعه ای که درشاهنامه وجود دارد،درگرشاسپ نامه رنگ می بازد.او معتقد است که درسام نامۀ خواجوی کرمانی،سیمرغ همۀ نیرومندی وبزرگی خود را ازدست میدهد و به خواری و ذلت تبدیل میشود؛تا جایی که به حمد و ثنای سام می پردازد و سیمرغ با آن همه بزرگی و دلیری، از سام درخواست میکند دیوی که نام او«ارقم» است را بکشد و جان بچه هایش را از شر آن دیو برهاند؛سپس سام را برگردن خود سوار میکند و به جنگ آن دیو می رود و سام اورا میکشد و فرزندان سیمرغ به آسودگی خاطر میرسند؛ ودرمقابل هم سام،از سیمرغ میخواهد که یار و یاور فرزندان او(سام) باشد. دکترپورنامداریان براین باوراست که سیمرغ،درسام نامۀ خواجوی کرمانی،یکسره ظرفیت اساطیری خود را ازدست میدهد.او بیان میکند که سیمرغ،درهیچ متون پهلوانی و اساطیری جزشاهنامه نتوانسته است چهرۀ اساطیری به معنی حقیقی کلمه را پیدا کند. او دربارۀ ارتباط و شباهت میان سیمرغ و جبرئیل چنین بیان میدارد که:

«تقریباً تمام صفت ها و قابلیت های سیمرغ،درفرهنگ اسلامی به جبرئیل ازفرشتگان مقرب،تفویض شده است یا می توان گفت دروجود جبرئیل جمع است.»(دیداربا سیمرغ؛دکترتقی پورنامداریان،ص70)

شباهت میان سیمرغ و جبرئیل ازلحاظ ظاهری و صوری را میتوان همان بزرگ پیکری و شکوه و جمال و پرو بالداربودن هم سیمرغ و هم جبرئیل دانست؛شباهت های دیگری که بیان شده است به صورت مختصر از این جمله اند:

1-      ارتباط میان زال با سیمرغ را میتوان به ارتباط میان پیامبر و جبرئیل اشاره کردکه درشاهنامه، زال سیمای پیامبرگونه به خود گرفته است و همچنین حمایت جبرئیل از پیامبران؛ دخالت آنها که موجودی ماورای طبیعی هستند درعالم خاکی، درواقع میتوان همان حمایت سیمرغ را از زال دانست.

2-ارتباط دوم میان سیمرغ و جبرئیل،سرپرستی کودکان بی پناه و دورافتاده از والدین است؛که این ارتباط اشاره به داستان فرعون و موسی دارد؛همانگونه که سیمرغ، زال را که بوسیلۀ پدرش سام درصحرا افکنده شده بود پرورش میدهد و به آشیان خود می برد؛ جبرئیل هم در زمان حضرت موسی که فرعون به دنبال خوابی که میبیند، دستورمیدهد همۀ کودکان مذکر را بکشند؛ و درمقابل مادران هم برای نجات فرزندانشان آنها را درغاری پنهان میکردند و سامری که بعدها قوم حضرت موسی را با گوسالۀ زرین فریب میدهد یکی ازکودکان درون غار است که بوسیلۀ جبرئیل حمایت میشودو پرورش می یابد؛ بنابراین زال توسط سیمرغ پرورش یافته است و سامری هم بوسیلۀ جبرئیل رشد پیدا کرده است.

3-ارتباط دیگری که دکتر پورنامداریان میان سیمرغ و جبرئیل بیان میکند؛ التیام و جراحت زخم ها که هم بوسیلۀ سیمرغ انجام شده و هم بوسیلۀ جبرئیل این کارصورت گرفته است.سیمرغ توانست جراحات و زخم های رستم و رخش او را در جنگ با اسفندیار التیام بخشد؛ و همین عمل را جبرئیل درواقعۀ عشق صدر رسول خدا(صلّی الله علیه و آله) انجام میدهد که با واقعۀ معراج او ارتباط دارد؛بنابر روایت هایی،هرچند مضمون یکی است اما به صورت های مختلفی بیان شده است؛مثلاً درکتاب کشف الاسرار رشیدالدین میبدی اشاره دارد به زمانیکه پیامبرخواب بوده،جبرئیل او را ازخواب بیدار میکند و به سمت آب زمزم میبرد ودرآنجا شکم پیامبر را می شکافد و با آب زمزم شستشو میدهد و همراهی میکائیل با جبرئیل که طشتی زرین دردست داشته است را بیان میکند که درون آن طشت،پر از ایمان و حکمت بوده است؛که جبرئیل همۀ آنرا درشکم پیامبر وارد میکند و سپس بدون اینکه به پیامبر رنجی وارد شود به حالت اولیه بازمیگرداند؛اما همین داستان درقصص الانبیاء به صورت دیگری بیان شده است،درآن اشاره به دوران کودکی پیامبر دارد؛زمانیکه با بچه های حلیمه که دایۀ پیامبربوده به دشت میروند و حلیمه به دنبال بچه ها می آید،پسران او می گویند که چند تن آمدند و محمد را ازمیان کودکان بردند و وقتی که حلیمه پیامبر را پیدا میکند از او ماجرا را می پرسد؛پیامبر در پاسخ میگوید که:

«دوسه تن بیامدند و دست مرا بگرفتند و بربالایی بردند؛مرا بخوابانیدند و سینۀ مرا تا به ناف بشکافتند و دل مرا بیرون آوردند...و پرازحکمت و علم و پرنورکردند،وباز جای بنهادند و بدوختند چنانکه مرا هیچ رنج نرسید ازشکافتن و دوختن...»(قصص الانبیاء؛ابواسحق بن خلف نیشابوری،تصحیح حبیب یغمایی،ص405)

دکتر پورنامداریان،ارتباط و شباهت های بسیاری میان سیمرغ و جبرئیل بیان کرده است؛ازجمله جایگاه آنها که هردو بر روی درخت سکنی دارند و... که دراینجا مجال بازگو کردن همۀ آنها وجود ندارد.

درکتاب مصطلحات عرفانی دکتر سهیلا صارمی،علت قرارگرفتن سیمرغ درکوه قاف را یگانگی و غربت میداند و ازسالک راه طریقت هم میخواهد که همانند سیمرغ،عزلت و دوری ازمردم بی وفای زمانه را گزیند.

صفاتی که عطاربه سیمرغ نسبت میدهد و درمنطق الطیرهم به آن اشاره شده است ازجمله:

1-      نزدیک بودن او به ما و دوربودن ما ازاو.2- آرام و مستقرگرفتن درحریم عزت و در ورای کوه قاف.3- پربودن همه از او و تهی بودن او ازهمه.4 - نفس ناطقه ای که دروجود همۀ انسانها است، سایه ای از اوست که برعالمیان نثارکرده است. 5-همۀ موجودات درفعلیت یافتن به او نیازدارند و عالم محسوسات یا ماده از پرتو نوراو پر هستند که به جهان افاضه شده است.

درکتاب منطق الطیرعطار،با توجه به این بیت:

ابتدای کار،سیمرغ ای عجب    جلوه گربگذشت پرچین نیم شب

که عبدالعلی غفوری براساس نسخۀ دکترشفیعی کدکنی به بازنویسی آن پرداخته است؛ دربیت به بیان آغازآفرینش و اینکه سیمرغ،شبی ازچین گذشته است، اشاره دارد ودراین باره به حدیث شریف«اِنّ الله خَلقَ الخَلقَ في ظُلمةٍ» استناد کرده است تا مقصود خود را از نیم شب که آفرینش انسان را درظلمت و تاریکی و همچنین چین را که دورترین نقطۀ نفوذ فکری ماست،بیان کند.

درمیان چین فتاد ازوی پری    لاجرم پرشورشد هرکشوری

دربیت فوق، مقصود ازپر، همان«نمودارجلوۀ حق» است که همگان برای دیدارآن به وجد آمده اند.

شخصی ازابوالحسن نوری،چگونگی راه وصول به حق را پرسید،او درپاسخ گفت:

«چون هفت دریای دور از نار و نور پشت سرنهی،به کام ماهیی عظیم درافتی،آن که به یک دم کل هستی به کام خویش کشد و او را جای به دریای استغنا باشد.»(منطق الطیر؛بازنویسی عبدالعلی غفوری،ص205)

سرانجام پس ازاینکه مرغان به جایگاه رسیدند و درطلب سیمرغ برآمدند؛پس، ازآن درگاه(عزت حق) ندا برخاست که شما را با او چه کاراست؛زیرا که همۀ عالم بردرگاه او همچون موری ناتوان هستند و وقتی که مرغان این ندا را شنیدند؛ ناامید شدند و خود را برای وصول به درگاه سیمرغ ناتوان دیدند؛همچون برادران یوسف سربه زیرافکندند و ازگناهانشان شرمسارشدند و دانستند که یوسفِ خود را به چاه غفلت افکنده اند و با بهایی ناچیز فروخته اند و پس ازشرمساری خود را درخاک افکندند و ازخود بیخود شدند و با این پشیمانی به حیاتی تازه دست یافتند؛توانستند به نورحق آراسته شوند و به درگاه حق نایل آمدند.سپس ازآن پیشگاه ندا برخاست که:

«این درگاه،چون آیینه ای است که هرکس بدان بنگرد،خویشتن درآن بیند که شما همان«سی مرغ»اید که درآیینۀ سیمرغ پدید آمده اید و جز«سی مرغ»نیستید.»(منطق الطیر؛بازنویسی عبدالعلی غفوری،ص214)

 

با توجه به مطالبی که به آن اشاره شد ، سیمرغِ درآثارعطار،همان جلوۀ ذات مقدس حق است که هرکس برای وصول به آن باید خود را همچون دریایی زلال،پاک سازد.پیمودن راه پرفرازو نشیب،بدون پاکسازی و توبه به درگاه حق و حقیقت،کاری ست عبث؛بنابراین کسی که بخواهد وجود خود را با نورحق بیاراید و زینت بخشد،لازم است که به تصفیۀ روح و جان خویش بپردازد. پیام دیگر اینکه ،یکی دیگر از راههای وصول به سیمرغ،عزلت پیش گرفتن ودورماندن ازدسترس انسانهایی که زندگیشان را با دروغ و تزویر و ریا آراسته اند و خوشی اندک دنیایی را با لذت ابدی اخروی مبادله کرده اند، است.

محو او گشتند آخر بر دوام       سایه درخورشید گم شد والسّلام

 

منابع، موجود درمتن است.

 

پی نوشت : ماجرای من و حضرت عطار که به درازا میکشد اما این مطلب از آن نوبرهایش است. وقتی که نمیدانی سبزی بپاکی یا عطار را تورق کنی! بعدش هم که به بدبختی با سیمرغ و هفت وادی و تربچه و گشنیز و اسفناج و دکترپورنامداریان بالاخره کنار آمده و مطلب جمع و جور میشود با تغزلات بزرگان روبرو میشوی و بعد هم دستور مدیریت که : مطلبت میمونه واسه هفته ی بعد چون فعلا مطلب خوب رو وبلاگه! هرچند توفیق اجباری شد برای بیشتر کارکردن روی این مقوله ... باقی حرفها باشد برای سال نود.  زمستان نیز رفت اما ...

فهیمه ریاحی زاده

الهی نامه و نقش زن در آن

الهی نامه یا خسرونامه ی عطار در باب گفتگوهای پدر و پسری است که در بیست ودومقاله گنجانده شده است.اما ممکن است پرسشی درمورد اینکه چرا الهی نامه یا خسرونامه گفته شد؟مطرح شود.دکتر شفیعی کدکنی در کتاب«زبورپارسی» درپاسخ به این پرسش،بیان داشته است که الهی نامه ی عطار،همان خسرونامه ی اوست ودلیل نام گرفتن الهی نامه را با برداشت ابیاتی که به آن افزوده اند بیان میکند:

 الهی!نامه را آغازکردم      به نامت باب نامه بازکردم

که آنرا الهی نامه خوانده اند و خسرونامه ای که اکنون دردسترس است را از شاعری که مدّتها پس از عطار می زیسته (احتمالاٌ قرن هشتم)وتحت تاًثیرعقاید ابن عربی بوده،میداند.اما با توجه به داستانهایی که عطاردرخصوص زن،درالهی نامه مطرح کرده است؛چنین میتوان برداشت کرد که:زن را سمبل عشق حقیقی وپاک نسبت به همسریا معشوق پنداشته است؛که درهرصورت،چه زمانیکه زن معشوق واقع میشود و چه زمانیکه زن به نقش عاشق بودن منسوب میشود.دریکی ازداستانها که به نام «زن با حسن وجمال»است؛عطار،زن را با داشتن حسن وجمال و زیبارویی درعین حال بسیارپاکدامن وعفیف وزاهد جلوه میدهد وزن در این داستان با وجود اینکه با بسیاری از مردان شهوت پرست وکسانی که تابع هوی وهوس وشهوات نفسانی و شیطانی هستند،روبه رو میشود؛اما آن پاکی و دینداری ووفاداری خود را نسبت به همسرش حفظ میکند و همچنین با ذ کاوت و رندی میتواند بی گناهی وپاکدامنی خود را درمقابل شوهرش با اعترافی که از گناهکاران میگیرد اثبات میکند؛واوج وفاداری و عشق او نسبت به همسرش را دردو قسمت این داستان میتوان جستجوکرد1- زمانیکه اورا ازدور میبیند و علی رغم اینکه بی گناه بوده امّا ازروی خجلت نقابی به روی خود میکشد تا در ابتدا شناخته نشود:

  

 بدیدازدورشوی خویشتن را              زشادی سجده آمد کارزن را

بسی بگریست زن گفتا کنون من     زخجلت چون توانم شد برون من

چه سازم یا چه گویم شوی خود را      که نتوانم نمودن روی خود را

 ...

زن آمد پس نظر بر شوی انداخت        ولیکن برقعی برروی انداخت

 

                                                                                    (الهی نامه ی عطار،ص46)

 

۲- زمانیکه همسرش ازماجرای بی گناه بودن زن آگاهی می یابد وزن سِمَت خود را که پادشاهی بوده به همسرش میدهد:

 بگردانیدشوی خویش را شاه          به اعرابی وزارت دادآنگاه

                                     (الهی نامه ی عطار،ص48)        

 

اما درداستان دیگربه نام «داستان زن وشاهزاده ی زیبا» که عکس داستان قبلی است؛زنی،عاشق شاهزاده ای میشود که ازعشق او کارش به رسوایی کشیده میشود تا اینکه شاهزاده ازپدرخواستارنابود کردن زن میشود؛و وقتی که شاه میخواهد گیسوان زن را به پای اسب ببندد و او را مجازات کند؛زن ازشاه حاجتی را می طلبد که گیسوان او را به پای اسب معشوق(شاهزاده) ببندد؛وعطاراززبان زن علت حاجتش را چنین بیان میکند:

    

   مرا آن است حاجت ای خداوند         که موی من به پای اسب او بند

   که چون من کشته ی آن ماه گردم       همیشه زنده ی این راه گردم

   بلی گر کشته ی معشوق باشم           ز نور عشق بر عیوق باشم

                                                                (الهی نامه ی عطار،ص51)

 

و دراین داستان هم عطار عشق پاک زن را که همراه با رسوایی اوست مطرح میکند؛و همچنین درپایان داستان زن را آموزگاردرس عشق حقیقی میداندو او کسانی را که دوستدارو رفیق خودش میداند به آموختن و فراگیری این درس فرا می خواند.

       بیا ای مرد اگربا ما رفیقی     بیاموزاز زنی عشق حقیقی

                                                                (الهی نامه ی عطار،ص5۲)

اما درداستان دیگری که بسیارمعروف است،داستان«عشق رابعه دخترکعب»است که موضوع آن دخترامیری است که بسیارعادل و دادگراست و وقتی اجل امیرفرا میرسد؛آن دخترماهرو را به پسرش به نام حارث می سپارد تا ازاو نگهداری کند؛سفارشات بسیاری درباب دختربه حارث میکند و حارث هم همه ی آن سفارشات را می پذیرد.اما حارث غلامی داشت به نام بکتاش که بسیارزیبا رو بودو صدای خوشی هم داشت؛دخترکعب ازقضا روزی بربام خانه میرود و ازآنجا روی و عارض بکتاش را میبیند و عشق او دردلش نفوذ میکند تا آنجا که باعث بیماری دخترمیشود و آن بیماری به دست هیچ یک ازطبیبانی که حارث می آورد علاج نمی پذیرد؛تا اینکه دایه ی دخترازماجرا مطلع میشود و با درخواست دخترکه نامه ای همراه با شعربود برای غلام می فرستد؛ووقتی که غلام آنرا میخواند این عشق دردل او هم رسوخ پیدا میکند؛دخترشب و روزبا فرستادن شعر،آن غلام را عاشق خود میکند.همچنین دراین داستان اشاره دارد به شجاعت ودلیری دخترکعب درجنگها که با روی پوشیده به جنگ می رفت تا کسی او را نشناسد تا اینکه ازقضا دریکی ازجنگها،بکتاش(غلام) تیری برسراو اصابت کرد و او را زخمی کردو دختردرآنجا سلاح بردست و نشسته براسب درمقابل دشمنان همچون کوهی ایستادو ترس و بیم را دردل آنان ایجاد کرد؛بکتاش ازجراحتی که برسرش وارد شده بود خواب و آرام هم ازاو ربوده شدودخترنامه ای نوشت و به دایه داد تا برای او ببرد و وقتی که غلام،نامه را خواند؛اشک ازدیدگانش سرازیرشد؛تا اینکه روزی رودکی ازراهی عبورمیکرد آن دختردل افروزرا دید که نشسته و اشعارخود را برمیخواند و با شعراو رازی که دردل دختربود بررودکی آشکارشد؛او میخواست که نزد حارث برود و درطلب مددی برای دختربرآید ازقضا آنروز حارث مجلس جشن شاهانه ای را برپا کرده بود و ازرودکی دعوت به سرودن شعرکرد؛رودکی هم اشعاری را که اززبان دخترشنیده بود درآنجا بازگو کرد و حارث او را بسیارتشویق کرد؛درآن لحظه رودکی زبان گشود و رازعشق دخترکعب را نزد او آشکارکرد؛حارث پس ازشنیدن سخنان رودکی بسیارشکسته شد و درپی هلاک کردن غلام برآمد تا اینکه او را درچاهی انداخت و با این کارآتش عشق دختررا شعله ورترکرد؛عاقبت با بی رحمی خود،جان دختررا گرفت و دل خسته اش را ازاین جهان بیرون برد؛و وقتی که غلام خودش را ازچاه نجات داد و ازماجرا آگاهی یافت؛پنهانی سرحارث را ازبدن جدا کرد و خودش هم بربالین دختررفت و به او پیوست.

با توجه به داستانهایی که مطرح شد،تنها نقطه ی مشترک این سه داستان بیانگرعشق حقیقی و پاک زن است. درداستان اول ،علاوه برعشق حقیقی زن،زهد و وفاداری اورابیان میدارد؛ودر داستان سوم، شجاعت ودلیری زن را با حضور در جنگ جلوه می دهد.

بنفشه حجازی در کتاب«به زیر مقنعه»به تعاریفی که عطاردرآثارخود اززنانی که همچون مردان هستند ویک زن را برابرصد مرد میداند اشاره دارد.حجازی کسب موفقیت های زنان ولقب مرد نامیده شدن آنان از طرف مردان را چنین بیان میکند:«زنانی که با تلاش،سعی بر اثبات نیروی انسانی ذاتی خود داشته اند ودر این راه موفقیّت هایی نیزکسب کرده اند از طرف مردان ،مرد نامیده شده اند؛روشی که در همه ی زمانها یکسان است.»(به زیر مقنعه،بنفشه حجازی ص53)
 
***
 منابع:
الهی نامه،پند نامه،اسرار نامه،شیخ فرید الدین عطار نیشابوری با مقدمه ی فرشید اقبال.
زبور پارسی،نگاهی به زندگی وغزل های عطار از دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی.
به زیر مقنعه،بررسی جایگاه زن ایرانی از قرن اول هجری تاعصر صفوی از بنفشه حجازی.

عشق از نظر عطار

مسلم رجبی در نشریه ی قدس به بررسی جایگاه عشق دراشعارعطار و هفت اقلیم عشق پرداخته است. اوعشق راقابل درک میداند اما معتقد است عشق قابل وصف نیست وآن را یکی از مهمترین و مشکلترین رکن طریقت میداند. عطارعشق را درهمه ی مظاهر هستی جاری وساری میبیند.«همه  ذرات عالم مست عشق اند وعشق سبب تحول وحرکت است.»طوری که درمورد وادی عشق عطاراینگونه بیان میکند که عشق دردل سیمرغ که راهبر و راهنمای همه ی رهروان راه عشق است،وجود دارد و سالک برای گذشتن از وادی عشق باید بلاها و رنجهای راه را تحمل کند تا به معشوق خود برسد؛و در مسیر عشق،عقل را فاقد ارزش میداند.همانگونه که عاشق وسالک در طلب وصول به معشوق ومحبوب خود است و همه ی رنجها و مشقتها را تحمل میکند تا به محبوب خود برسد،معشوق ومحبوب هم درطلب عاشق است وعشق باید کششی دو طرفه باشد.عطارخود عارف وعاشق ودردآشناست وهمچون بلبلی است که نغمه ی عشق سر میدهد.

         دلی کز عشق جانان دردمند است        همو داند که قدر عشق چند است

دکترتقی پورنامداریان در دیداربا سیمرغ (شعروعرفان واندیشه های عطار)، حقیقت عشق الهی و پیوند ناگسستنی بین درد عشق و درد دین را بیان میکند. ودر درد عشق،وقتی که معشوق حق باشد؛درواقع تمام اهداف عاشق میشود راه وصال به او و هرچیزی که عاشق را ازاین راه بازدارد حتی اگر زهد و عبادت باشد؛عرفا معتقدند که کفر واقعی و مذموم است. برخی ازافراد به شریعت ورزی که یک نوع عادت پرستی است؛روی آورده اند و تا ازعادت پرستی جدا نشوند وآنرا رها نکنند به حقیقت ورزی نمیرسند؛چون درد عشق دیگردردی نیست که عادت پذیرباشد؛زیرا تا زمانی که عاشق به معشوق خود نرسیده باشد درد عشق را دارد؛ ولی وقتی که به معششوق خود دست یافت دیگر نمیتوان حرفی ازدرد و صاحب درد به میان آورد.

 عاشق فناپذیربه شرط فنا به معشوق فناناپذیرمیرسد. هم ازاین روست که درد عشق درمان ناپذیراست و افزونی جو. دیداربا سیمرغ

          چندان که به درد عشق می پویم من      دردردم ودرد عشق می جویم من

          کوسوخته ای که جان او می سوزد       تا بو که بداند که چه می گویم من

یا:

این درد پردرد را چندان که درمان می کنم   

گوییا یک درد را بر خود دو چندان می کنم

بلعجب دردی است درد عشق جانان کاندراو 

      دردم افزون می شود چندان که درمان می کنم

                                                                                       دیوان عطارص474   

 در«دریای جان» هلموت ریتر به موضوع عشق ار دیدگاه عطار هم اشاره ای شده است؛ ریتر اعتقاد عطار را درمورد عشق اینچنین بیان میکند که این عارف و عاشق دلسوخته معتقد است که یک نوع منیت در عشق وجود دارد؛ یعنی اینکه عشق وعاشق ومعشوق در یک وجود قرار دارند و یک نوع وحدت وجودی دارند و زمینه ی رسیدن و وصول به عشق وحقیقت الهی را عشق خاکی ومجازی و زمینی میداند؛علت آنرا هم اینچنین بیان میکند که خداوند صفات جمال خود را دروجود انسانها قرار داده است ووقتی انسانی نسبت به انسان دیگر عشق می ورزد درواقع به ذات احدیت عشق ورزیده است؛زیرا دروجود آن انسان یا معشوق صفات جمال خداوند وجود دارد. اگر خداوند جمال خود را بی پرده نشان میداد،جهان را ازنوروجود خود شعله ورمیکرد و خداوند جمال خویش را نشان نمی دهد ودقیقا این رهگذررا برای نشان دادن بیشترشدن شوق عارف میداند.وتنها حمل مکنون جانان وجلوه گاه معبود ازلی را "دل" یا "جان" میداند.

            چون کسی را نیست چشم آن جمال        وزجمالش هست صبرما محال

            باجمالش چونکه نتوان عشق باخت       ازکمال لطف خود آیینه ساخت

            گر تو میداری جمال یار دوست             دان که دل آیینهُ دیدار اوست

و دردیوان عطار هزاران حجاب پوشیده شده برای شوق دیدار جمال ربوبیت میداند که به کرات به صورت بیان ادبی درآمده است و طبق حدیثی که می فرماید:«کنت کنزا مخفیا فاُردت اُن اُعرف» وطبق فرموده ی عرفای متاُخر عشق"مجازی" مکتبی مقدماتی برای عشق آسمانی و یا به عبارت دیگر عشق"حقیقی" است.

ودرادامه،هلموت ریتر بیان میکند که:

«عطارنیز معتقد است که زیبایی انسانها از جمال حق منزّل شده ودر مظاهر حسّیه مستورمانده است وعشق دروحدت وجود مرحله ی انتقالی ازعشق شاهد به عشق الهی وحقیقی است.»(دریای جان)

وچه زیبا مولانا جلال الدین در وصف این عاشق دلباخته و سالک شوریده سروده است که:

          هفت شهر عشق را عطار گشت    ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم    

 

منابع:

1-نشریه ی قدس ،مسلم رجبی

2-دیداربا سیمرغ(شعروعرفان واندیشه های عطار)،دکترتقی پورنامداریان

3-دریای جان،هلموت ریتر،ترجمه ی دکترمهرآفاق بایبوردی.

 

 فهیمه ریاحی زاده

سیمای انسان کامل درآثارعطار

بهجت السادات حجازی در نشریه ی کیهان فرهنگی  سیمای انسان کامل را در آثار عطار بررسی کرده است. او اشاره می کند به اینکه خمیرمایه ی اصلی انواع ادبی،توجه به سرشت و فطرت پاک انسانی است که درآثار شاعرانی همچون فردوسی،ناصرخسرو،سنایی،عطارومولوی دیده می شود.عطار،به طور زیبا درآثار خود از یک انسان کامل صحبت می کند که انسان کامل یا سالک،پس ازگذراندن راه هولناک هفت عشق،با هدایت و راهنمایی پیر سالک،سرانجام،سالک و رهرو راه،به قله ی قاف می رسد.عطارعقیده دارد که  هزارسال طول می کشد که یک فرد می تواندراه طریقت را پیدا کند.حجازی،یکی ازآثار زیبای عطار را که زیباترین اثر هنری او به شمار می آورد را"سیمرغ" دانسته که بیان می کند عطار در سه اثر درخشان خود،بین شریعت وحقیقت وطریقت،پیوندایجادمی کند؛که آنها عبارت است ازالهی نامه،منطق الطیر و مصیبت نامه.توضیحاتی که درمورد هرکدام بیان شده است؛این است که الهی نامه که به عنوان اولین اثراست؛اثری است که شایستگی مقام خلیفةالله بودن انسان را بیان می کند؛شرایط و ویژگیهای این مرحله این است :«اوباید مراحل مبارزه با نفس،غلبه برشیطان ورسیدن به کمال عقلی وعلمی راطی کند،تا به مقام فقر،که افتخار بنی اکرم(ص) است،نایل شود.»(نشریه ی کیهان فرهنگی سیمای انسان کامل را ازعطارازبهجت السادات حجازی ص 36)

در اثردوم که منطق الطیراست، آشنایی باهفت وادی عشق رابیان می کند :

درمنطق الطیر،پیرو با هفت وادی عرفانی،طلب،عشق،معرفت،استغناء،توحید،فقر و غنا آشنا می گردد.عطارتابلوی طریقت درمنطق الطیر را باقلم موی کلام خود به زیباترین وجه ترسیم کرده است.

امّامرحله ی آخرکه مصیبت نامه،بیان شده است،مرحله ای است که رهرو راه خود را آغاز می کند و ازعالم ملکوت به نزد هر یک از فرشتگان می رود؛البته افرادی هستند که دراین مرحله ضعف وناتوانی خود راابرازمی کنندوبه عناصرطبیعت،ازجمله کوه وآسمان وزمین و...بازمی گردد؛حجازی این مرحله را اینگونه بیان می کند:«مصیبت نامه،داستان رهروی بی قراروشیفته است که به دستگیری وارشاد پیر،درجستجوی حقیقتی،فراتر از وجود خود می باشد.»(نشریه ی کیهان فرهنگی-سیمای انسان کامل درآثارعطارازبهجت السادات حجازی ص36)

در آخر دیدگاه عطاردرمورد انسان کامل این چنین بیان شده که:

انسان کامل عطار،کسی است که با صبرومردانگی هفت وادی طلب،عشق،معرفت،استغنا،توحید،فقروفنا را پشت سر نهد و در نهایت به خودشناسی نایل گشته به رمز وحدت ، طالب ومطلوب را دریابد.

فهیمه ریاحی زاده

 منبع (نشریه ی کیهان فرهنگی،سیمای انسان کامل درآثارعطار،بهجت السادات حجازی ص36)