داستان کوتاه

به نام خدا

 

 

(حالا دارم می فهمم که چقدر غیر قابل تحملی.بچه رو چهار ساعت گذاشتی وسط خیابون که چی ؟که لج منو در بیاری.که چرا؟چون من دیروز بهت گفتم تو این زندگی هیچ کاری نمی کنی و ول ول می گردی.که یه تختت کمه .که فقط بلدی با دوستات مهمونی بری و هر و کر راه بندازی.مگه دروغ گفتم؟

اگه تو نری دنبال بچه میمونه وسط خیابون؟.آهان چه کار مهم و پر مسئولیتی.وای که چه مرد زحمت کشی.)

 

ظرفها را یکی یکی اسکاچ می کشد و پرت می کند توی سینک بغلی...آب داغ است و دستهایش سرخ شده اند.می سوزند اما بدون آن حس میکند چربیها همچنان مالیده مانده اند به دور ظرف.

حامد توی اتاق دراز کشیده و هنوز یخ دماغش آب نشده. چند دقیقه یک بار عطسه می کند و پشت سرش ناله ای که مامان شیر گرم چی شد؟.ساعت پنچ رسید خانه.چند تا اتوبوس را اشتباه سوار شده بود و آخر سر تاکسی در بست گرفته بود.  زنگ در را که زد دماغش آویزان شد.اشک از گوشه ی چشمش بیرون زد و آماده بود بپرد بغل مامان و هق هق ش در بیاید.اما رعنا خانه نبود.رفته بود تعمیرگاه کاپوت ماشین را از حلق موتور بیرون بکشد.وقتی برگشت و حال و روز حامد را دید، دستهایش شروع به لرزیدن کردند وحس کرد نبضش مثل پتکی به دیواره های جمجه اش می کوبد. به  زور کلید را در قفل جا داد . همزمان سوال پیچش کرد که چه خبر شده است و پس بابات کجاست.

 

بعد شستن ظرفهای دیشب و بردن شیر داغ برای حامد نشست توی هال. سرش را به پشت مبل تکیه داد و به سقف زل زد...آن بالا یک تار عنکبوت تازه دید .و فکر کرد الان است که هشت تا پای نرم و چندش آور...چشم ها را بست وسرش را بلند کرد....نه، باید سر در می آورد.باید از محسن می پرسید،شاید واقعا اتفاقی برایش افتاده...

تلفن چند بوق ساده خورد و بعد صدای آرام ش از آن پاشید بیرون :- سلام .خوبی؟محمد جان یه لحظه صبر کن الان میام .

-سلام.تو کجایی پس این بچه مونده بود مدرسه؟

-من کجام؟سرکار.

-یادت رفت بری بیاریش؟!

-نه بادم نرفت.نرفتم بیارمش.

رعنا عصبی شده بود و با انگشتان سرخ پیشانی اش را می مالید. گونه هایش کمی می پریدند.

 –یعنی چی نرفتم بیارمش؟؟این بچه یخ زده تو سرما چهار ساعت تو خیابون رفته این ور اون ور گم شده تو نشستی می گی نرفتم بیارمش؟

-بله .

رعنا نمی دانست چه بگوید...خشکش زده بود..( باید داد بزنم؟بد و بیراه بگم؟به غرورش برخورده ...نمیدونم حق داره یانه...تو دعوا که نرخ تعیین نمیکنن..میخواست برگردم  بگم آره دیگه تو ام بالاخره مسئولیت گردنته؟خوب پس دعوا چی می شد؟اصلا دعوا کجا بود؟؟...به من گفت خودت کوبیدیش،خودت برو تعمیرش کن...-تو چه مردی هستی که من باید برم تو تعمیرگاه چک و چونه بزنم؟...-تو چه زنی هستی که رانندگی می کنی اما نمیتونی یه مقصرو نگه داری تا افسر بیاد؟...-خوب من...،آقاهه عصبانی بود ،اصلا گوش نمیداد...-ازین به بعد مجبورش کن گوش بده...می دونم که از روی تنبلی بود،نمیخواستم پنج شش ساعت وقتم را تلف کنم،حالا بحث مردی و غیرت کشیده بودم وسط و او چقدر ازین سواستفاده های موقعیتی بدش می آید...-  نه خیر اصلا بحث اینا نیست بگو حوصله ندارم برم،مثله همیشه که حوصله نداری و وقت نداری و کار داری و اصلا دلت میخواد منو حرص بدی...-همیشه؟؟...-بله که همیشه،کی خرید می کنه؟کی از حامد نگه داری می کنه؟کی تو خونه می مونه چون آقا هرروز دلشون غذای گرم و پرادویه میخواد؟اصلا یه نگاه به دور و برت بکن از صبح چقدر زحمت کشیدم تمیز کردم؟...-مگه من گفتم تمیز نکردی!؟..-.پس من خسته ام خودت برو تعمیرگاه یه روز از بیکاری در بیای...)

..-ام...زودتر بیا خونه پس..و.کدو و سیر بخر چون .یادم رفت برا شام میخوام.

-ماشین چی شد؟

-گفت شب درست میشه.

-پس آدرسشو برام بفرست که برش دارم.

-اوم،باشه...راستی آقا محسن،-وزن ش را انداخت رو یک پا و دست به کمر شد که-...حامد رو خودت  سرما دادی... خودتم ببرش دکتر...وزد زیر خنده..می دانست سکوت محسن به خاطر لبخندی ست که روی صورتش نشسته و همانطور که دستی به سبلیش می کشد ،می گوید:

-پاتک به موقع اینه...باشه به چشم!

 

 

 

مختصری در احوال تولستوی - بمناسبت 6 شهریور (28 آگوست) روز تولد وی

به نام خدا

 

 

    «تالستوی بزرگترین داستان نویس روسی است.اگر پیشگامان او یعنی پوشکین و لرمونتف را کنار بگذاریم،می شود بزرگترین هنرمندان روسی را در عرصۀ نثر به این ترتیب نام برد:اوّل،تالستوی؛دوّم،گوگول؛سوم،چخوف؛چهارم،تورگنف.این کم و بیش نمره دادن به ورقۀ  دانشجویان است و شک ندارم که داستایفسکی و سالتیکوف دم در اتاقم منتظر ایستاده اند تا سر نمره های کمشان چانه بزنند...»     ولادیمیر ناباکوف

 

 

    لئو نیکالایویچ تولستوی به سال 1828 ، در روستای یاسنایا پالیانا ،در خانواده ای اشرافی متولد شد.نسب او را تا کنت پیوتر تولستوی ،دوست پتر کبیر، می توان دنبال کرد. در دو سالگی مادر و حدودا در نه سالگی پدرش را از دست داد.به همین سبب او تحت نظارت و تربیت اقوام خود و معلمین روسی و یا خارجی قرار گرفت.مربیان او با توجه به جایگاه اجتماعی خانوادۀ تولستوی سعی داشتند تا او را با آداب و قوانین و اخلاقیات طبقۀ خودش، یعنی اعیان و بزرگان ،آشنا کنند.اما از طرفی دیگر زندگی درمیان کشاورزان و آشنایی نزدیک با رنج و زحمت طبقۀ فرودست موجب شد تا تولستوی کم کم به این نتیجه برسد که امتیازات و برتری او و طبقه اش نسبت به زیردستانشان ،دلایل عادلانه ای ندارد.درسی که او در بین مردم زحمتکش آموخت ،این بود که اگر زندگی در خدمت به دیگران نگذرد،لذت و مفهومی نخواهد داشت.تولستوی می فهمید که این مردم،به آسانی با بیماری و بدبختی روبه رو می شوند و وقتی که زمان مرگشان می رسد،به راحتی آن را می پذیرند.زندگی برایشان معما نیست و با وجود این که بسیار در رنج و سختی هستند،و ازین جهت نمی توان آنان را خوار به حساب آورد ،اما زندگی برایشان« زیانبار و طعنه آمیز هم نیست».

   در سال 1844 به دانشگاه غازان رفت و در رشتۀ زبانهای شرقی به تحصیل پرداخت، اما مدتی بعد تحصیل را رها کرده و به املاک خود باز می گردد و وقت خود را به ادارۀ آنها می گذارند.طولی نمی کشد که به ارتش روسیه ملحق می شود و در چند جنگ شرکت می کند.او در سال ۱۸۵۱ به طور داوطلب به خدمت یک واحد توپخانه می رود و همزمان اولین داستان خود ،کودکی را تمام کرده و برای چاپ به ساوره منیک نکراسف می فرستد.انتشار این داستان با موفقیت چشمگیری روبه رو شد.تالستوی در آتشبار خود زندگی نسبتا مرفه لایق یک «یونگر»(سرباز سادۀ داوطلب اما والاتبار) را می گذراند.تا سال ۱۸۵۴ در چندین جنگ شرکت جست ،به درجۀ افسری رسید  و در نوامبر سال ۵۴ به پادگان «سواستاپول» ملحق شده و در آن ایام داستانهای مشهور سواستاپول را به چاپ رساند.این جنگ تاثیر زیادی روی او می گذارد و در نامه هایی که در این مدت به اطرافیانش می نوشته، از روح بزرگ مردم روس به طور حماسی یاد می کند.  همچنین در نگارش آثار دیگرش مثل جنگ و صلح هم از تجربیات آن روزهای خود استفاده می کند.در سال بعد از ارتش روسیه استعفا داد .در این سالها برای نخستین بار وی با ادیبان مسکووی و اهل پترزبورگ حشر و نشر پیدا کرد و این موفقیت به گفتۀ خود او «نخوت و خود بینی اش را بسیار نوازش داد».اما تولستوی و این روشنفکران نیمه عامی ادیبان مدت زیادی را به خوشی نگذراندند.تولستوی در آن زمان «اشراف مآب»تر از این بود که بتواند بستگی آگاهانۀ آنان به مردم عامی را تحمل کند و از طرفی نوع تفکر تولستوی با این نویسندگان «ترقی خواه غرب گرا» تفاوت بسیار داشت.چنین شد که ظرف مدتی او رابطۀ خود را با ایشان،به جز چند نفری،قطع کرد.البته رومن رولان در کتاب زندگی تولستوی در این مورد نظری کمی متفاوت تر دارد:هر چند،هر دوتن (تولستوی و تورگینف)جهان را با همان بصیرت می دیدند،اما به عبارت خویش رنگ جانهای دشمن گونه ی خود را می آمیختند:این یک شوخ طبع و دمدمی مزاج،عاشق و فارغ،پرستندۀ جمال؛آن یک زود خشم،مغرور،گرفتار اندیشه های اخلاقی و آبستن «خدای نهان».

گرچه او نیز در ادامه یکی از دلایل اختلاف این دو دسته را اینگونه بیان میکند:آنان گمان می بردند که یک طبق نخبه اند و گل سرسبد آدمی،او در نفرتش از اینان غرور یک ارباب بزرگ و افسر را که با بورژواهای نویسنده و لیبرال رو به رو شده بسیار دخالت می داد ...

او همچنین مدتی را به سفر و بررسی مسایل تربیتی کشورهای اروپایی آلمان ، انگلستان و سوییس می پردازد و بعد از بازگشت به وطن مدرسه ای برای کودکان روستایی بنا می کند.

با دیدن زندگی مشقت بار کشاورزان به این نتیجه رسید که می توان با برقراری یک رابطۀ سالم بین زمیندار و کشاورز،منافع هر دو طرف را تامین کرد.در سال 1856 اثری با نام «صبح ملّاک» تالیف کرد. او در سال 1857 رعایای خود را آزاد کرد،اما آنها قبول این آزادی خودداری کردند، زیرا آن را یک حقه (!) می پنداشتند.در سال 1861 تولستوی از قانون لغو بردگی پشتیبانی کرده و با این کار موجب شد بزرگان بر ضد او موضع بگیرند.در سال 1862 قانون مالکیت ملاک بر دهقان لغو گردید اما از آن جهت که اثرات این استثمار به نحوی دیگر همچنان ادامه داشت ، تولستوی از سیاست ریاکارانۀ تزار الکساندر دوم به شدت انتقاد کرد.

   سال 1862 روزهایی ویژه برای تولستوی بود؛با آندری یونا برس  بیست ساله ،دختر پزشکی از مسکو، ازدواج کرد.زنی که مشوق بزرگی برای نوشتن همسرش بود.پیش ازین آثاری چون «کودکی»،«نوجوانی»، «جوانی» و «گزارشهای سباستوپل»را نوشته و ثابت کرده بود که چگونه می تواند ورای ظواهر اجتماعی و «نقاب ملاحظات» و ریاکاری را ببیند و «تناقض های روح انسانی»را عیان کند.اما آثار بعدی اش مانند «قزاقها» و «پولیکوشکا» چندان مورد توجه قرار نگرفته بود.از محفلهای ادبی پترزبورک جدا می شود ،ایسم های رایج در ادبیات را برنمی تابد،آشنایان اهل قلم را نمی بیند، به دنیای خود در املاکش پناه می بردو به ادارۀ آن و سرپرستی زیردستانش می پردازد. و احساس می کند که«نه اندیشمندی صاحب نظر است،نه روشنفکر،نه روزنامه نگار و نه حتی نویسنده ای واقعی...».اما این احساس آنقدر نیرومند نیست که موجب شود او نوشتن را رها کند.

    در این سال  بود که تولستوی تصمیم نگاشتن اثر بزرگ خود «جنگ و صلح» را گرفت.و در آخرین سالهای دهۀ شصت به انتشار رسید و موجب شد تا «عیار عصر طلایی ادبیات روس»بالا برود.«گوستاو فلوبر» در نامه ای به تورگینف تولستوی را «شکسپیر دوم» می خواند و در مورد کتاب می نویسد:«در ضمن خواندن این کتاب بارها چنان مجذوب می شدم که بی اختیار از جای می جستم و به نویسندۀ آن آفرین می فرستادم».رومن رولان از جنگ و صلح به عنوان «بزرگترین حماسۀ دوران ما» و «یک ایلیاد مدرن» یاد می کند که جهانی است از شخصیت ها و احساساتِ در تلاطم.

    آثار تولستوی ارزش خود را از دقت و نکته بینیهای خارق العادۀ نویسنده شان می یابند؛همانطور که گورکی توصیف می کند،« با «صد چشم» محیط پیرامون را می نگرد و توصیف می کند آنچنان که با روحیه و عواطف شخصیت های داستان همسو شده و رنگ حقیقتی عریان و محسوس به خود می گیرد.او بدون نیاز به خیال پروری متهورانه و الهام های اسرار آمیز و با سبک رئالیسم انتقادی احساسات و عواطف انسانی را از دو دریچه برون و درون کنکاش نموه و در کنار قهرمان پروری ، شرارت ذاتی انسان را نیز با چیره دستی تشریح می کند».

    از ویژگی های موردتوجه دیگر جنگ و صلح رعایت مرزهای اخلاقی است که می تواند نمونه ای باشد برای رد نظر اشخاصی که گمان می کنند شرح مسایل خصوصی و بی قید در نگارش، از وجوه لازمۀ جذابیت یک اثر است.جنگ و صلح با وجود اینکه درتمام سالهای پس از نگاشته شدنش همواره مورد تحسین بوده و از رمانهای پرخوانندۀ جهان است، و به توصیف جامعه ای می پردازد که در آن قیودات خاصی برای ارتباط بین زنان و مردان وجود ندارد، اما همواره سعی می کند تا چندان به مسایل غیر اخلاقی نزدیک نشود.

بعد از جنگ و صلح تولستوی وقت خود را به نگارش «آناکارنینا» اختصاص داد.این آغاز تحولی در زندگی او بود و در واقع تغییرات و انقلابهای درونی او از زمان نوشتن این اثر به تدریج آغاز می شود و بعد در کتاب اعترافات گسترده شده و به پیش می رود.

 

از دیگر آثار نوشته شدۀ او می توان به «جسد زنده» ،«نمیتوانم سکوت کنم» ،«مرگ ایوان ایلیچ»، «رستاخیز»، «پدر سرگئی» ، «اعتراف و توبه» ، «قزاقها»  ،«هنرچیست» اشاره کرد.

  او هر آنچه را که در قالب داستانها و یا دیگر کتابهایش بیان می کرده ،جدای از درستی یا نادرستی شان،باور داشته است و به قصد اصلاح جامعه و راهنمایی مردم آنها را به نگارش در می آورده.چنانچه برخی آن را یکی از دلایلی می دانند که موجب شده است تا نام و آوازۀ تولستوی علاوه بر دوران زندگی خود در تمام سالیان بعد از مرگش نیز در سراسر جهان شنیده شود.

   تولستوی در طول زندگی خود بیشتر و بیشتر به زندگی مردم محروم نزدیک شد.روح ساده زیستی او را بسیاری تحسین کرده اند.به طور مثال ونسان ونگوگ نقاش بزرگ هلندی در این مورد گفته است:«باید گفت آثار تولستوی ز تسلی بخش و جاویدان هستند .تولستوی اشراف زاده بود ولی در شمار مردم طبق سوم قرار گرفت .او پینه دوزی میکند .ظرف ها را تعمیر[تمیز] میکند و با گاوآهن زمین را شخم می زند.البته این کارها از دستم بر نمی آید، اما می توانم به چنین روح نیرومند بشری که تا این حد وارسته و بی اعتنا به ظواهر دنیوی است ،احترام گذارم...».

   سرانجام او در هشتاد و دو سالگی در نیمه شبی از خانه اش فرار کرد؛ زیرا که در اواخر عمر درگیری هایی با همسر خود پیدا کرده بود و می خواست هرچه دارد را به مردم مستضعف ببخشد.اما در راه سفر به بیماری ذات الریه دچار شد ونتوانست به راهش ادامه بدهد و پس از ده روز در 7 نوامبر 1910 در اتاقی در ایستگاه قطار درگذشت.

 

میرسکی در کتاب تاریخ ادبیات روسیه دفاع همه جانبه ای از جایگاه تولستوی در ادبیات روسیه میکند:

بیست سال پیش در خارج از روسیه د راین باب که بزرگترین نویسندۀ روسیه کیست اختلاف نظر و عقیده ای نبود،زیرا تالستوی چنان بر صحنۀ ادب روسیه مسلط بود که  از نظر جهانیان پس از مرگ گوته و، یا اگر بر حسب حیثیت مافوق ادبی و غول آسایی که داشن داوری کنیم،حتی از روزگار ولتر به این طرف کسی بر صحنۀ ادبیات ملی چنان تسلطی نیافته بود.اینک چرخش «مُد» ،یا قوانین رشد ذهن مردم غرب،تالستوی را از جایگاه رفیع خود به زیر کشیده و داستایفسکی ،و حتی در سالیان اخیر چخوف را در مقام بت جایگزین وی کرده است (و انتخاب چخوف براستی از عجیب ترین هوسهای مردم غرب است.)اینک بر آینده است که نشان دهد که آیا این چرخ باز  خواهد گشت و یا اینکه برگزیدگان جهان غرب خود به مرحله ای از پیرذهنی رسیده اند که تنها نبوغ پاییزی چخوف می تواند ایشان را ارضا کند.

... مقایسۀ او با چخوف از نظر یک روسی متوازن و معقول همانقدر نا ممکن است که بگوییم «بروکسل» از لندن بزرگتر است واهمیت و نفوذ تالستوی ممکن است جزر و مدی داشته باشد؛ممکن است(چنانکه امروز می بینیم)در جنگ و صلح چیزی را نیابیم که بخواهیم از آن تقلید کنیم.با این همه ،ستارۀ هنر او را چیزی از نمود نخواهد افکند.

 

داستان کوتاه

به نام خدا

 

(نه حتی تو هم نمی تونی مجبورم کنی از جام بلند بشم و این بازار شام رو جمع کنم...حوصله ندارم و نمی دونم چرا اومدی . سرت رو انداختی پایین و همینجوری راه میری .... داری فکر میکنی من چم شده و باید چی بگی یا چی کار کنی ...

یا اصلا حواست به من نیست و در مورد فصلنامه و مقاله ات فکر می کنی...مردا همشون اینطورین دیگه...-وای ازون جمله های زنانه بود که تو مواقع خاص میگن اما بعدا که اوضاع تغییر کرد  اعتقادی بهش ندارن...-واقعا بدعنق شده ام و همینه که هست!-...اولین باری که رفتیم بیرون یادت مونده؟ چنان  به تکمه های مانتوم خیره  شدی که فکر کردم کلا یادت رفت من اونجا نشستم..البته راستش خوب من خیلی هم بدم نمیومد چون موقع خرید اونقدر ذوق کرده بودم که همیشه غصه می خوردم چرا کسی ازشون تعریف نمی کنه...اما تو که ازونا تعریف نکردی..کردی؟چیزی یادم نمیاد..نکنه با اون زل زدنت میخواستی مسخره ام کنی و من بیخودی اونقدر خوشحال شدم که  ازشون خوشت اومده!؟....

اینقدر راه نرو یه چیزی میگما...

بعد چشمهات رو بستی و اونقدر تکیه داده به صندلی و دست به سینه نشستی که مجبور شدم خودم یه حرفی پیدا کنم ...هم عصبانی بودم و هم تعجب کرده بودم ،خواستم دلخوریمو نشونت بدم :خوابت میاد اگه کیفمو بذار زیر سرت!-نه خواب چیه...داشتم فکر می کردم وقتی نشستی اینجا ،عجله ندارم زود بلند بشم برم... همه چیم اینجاست وفکر کنم میتونم همیشه همینجا بشینم....من گیج شدم ،نمیدونستم چی باید بگم...فکر کردم چه شوهری ...اول یه کاری می کنه بهت بر بخوره بعد با یه جمله مجبورت می کنه خجالت بکشی از خودت...

پات گیر کرد به لبه فرش ..عمدی بود؟میخواستی منو بخندونی یا به حرفم بیاری؟

من که حرف نمی زنم اگر دلت میخواد خودت باید شروع کنی...من ترجیح می دم همینطور زیر نور پنجره و باد کولر دراز بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم...البته اگر بذاری تو...

 

الان اون بلوز رو از رو زمین برداشتی ،یعنی چی؟مثلا می خوای منو خجالت بدی که خونه این همه درهم برهمه...خوب هست که هست..این همه وقت تمیز بوده حالا یه روزی نباشه چیزی نمیشه که...اصلا امروز اینچیزها کارساز نیست و من روی اون دنده ام...تلاش الکی نکن...به نظر من بهتره تکیه بدی به دیوار و نگاهم کنی...اینجوری بعد چند دقیقه یا بر می گردم نگاهت می کنم واحتمالا لبخند میزنم ،که اونوقت یعنی بخشیدمت و قهری رو که فعلا باهات نکردم رو فراموش میکنم، یا اصلا بهت محل نمیذارم ...)

 

-چه خبرا؟

چه سوال مسخره ای)..)

-چی چه خبرا؟هیچی

 

 -رفتی خونۀ مامان اینا؟

-نه،حوصله نداشتم

-ناراحت میشن

(خب بشن...نمی خوام بهش فکر کنم...اما بهت نمیگم چون اوضاع بدتر میشه...توهم با این سوالات)

...

 

-اممم...می خوای بریم بگردیم؟

(بگردیم؟..پیشنهاد خوبیه...اما کجاآخه...اَه اصلا بریم  چیکار کنیم...)

-کجا مثلا؟

-این همه جا...پارکی چیزی، بستنی بخوریم ...اصلا شام رو بیرون می خوریم خوبه؟

(فکر کردی اینقدر طرح خوبی ریختی که خودت اینقدر ذوق زده شدی؟...دلم میخواد از دست خواب آلودگیم خلاص شم و بگم آره...کاش امشب همینطور کسل کننده نگذره...یه چیزی بگم که خوب بشه...ولی اینجوری خیلی زود خوب نمیشه؟!...اما گفته باشم با وجود همۀ اینها من هنوز دلم نمی خواد لباساتو اتو کنم،خونه رو جمع کنم و ظرفارو،وای....فکر نکنی حوصله ام کامل می آد سرجاش و می تونی همه کارهارو بندازی سرم مثل همین دیشب،هی گفتم پاشو آشغالها رو ببر گفتی :هوای بیرون اونقدر خوبه،مطمئنم بال در میاری...بعد هم سرتو کردی تو جلد سوم لغت نامه دنبال فلان لغت خیلی پرمغز... کشفیاتت که کامل شد بلند شدی اومدی تو آشپزخونه دو ساعت راه رفتی و برای من نظریات علمی دادی و دلیل وجود جهان رو از بعد فلسفی توضیح دادی و یه سری حرف ها در مورد ارتبط  این نظریه ها با مشاهداتت در برنامه مستند طبیعی گفتی و  ...آخرشم فریاد زدی که:واقعا جالب نیست؟...وقتی هم که دیدی ناراحتم و اصلا به حرفات گوش ندادم از تو ماهیتابه یه کتلت برداشتی رفتی تو اتاقت...می خواستم بگم می سوزی داغه...اما نگفتم،فکر کنم خودتم نفهمیدی...حتما داشتی فکر می کردی چرا زنت به حرفای علمی و نبوغت توجهی نکرد و چقدر بی فرهنگ شده...و اگه کتاب بنویسی اصلا ازش تشکر نمی کنی...

داری نا امید می شی از این که قبول کنم...بیخودی ایستادی نوک پاتو  میکشی به فرش که تو یک لحظه برگردی تو هال و جلو تلویزیون بنشینی اخبار ببینی.. البته کور خوندی علاوه بر اینکه باید پول شام رو بدی محبورت می کنم دوباره تئوریهای فلسفیتو توضیح بدی برام...! )

-حاضر بشم بریم..

 

نگاهت...ابروهای بالا رفته ات...لبخندت...خوشحالی...خوشحالم

 

برخی افسانه های شاهنامه و همتایان چینی آنها

 به نام خدا

 

 بخشهایی از فصل اول کتابی را که در ادامه معرفی می کنم به طور خلاصه بیان کرده ام.البته موارد در خود کتاب تعداد بیشتری هستند که شاید در آینده به آنها هم بپردازم.امیدوارم در نگاهتان جالب و مفید باشد.

 

مانندگی اسطوره های ایران و چین

ریشه شناسی اسطوره های شاهنامه و فنگ شن ین آی

بررسی خاستگاه صوفی گری در شرق

بازکافت یشت های اوستا

مولف:جی.سی.کویاجی

مترجم:دکتر کوشیار کریمی طاری

انتشارات نسل نو اندیش

   

 -برخی افسانه های شاهنامه و همتایان چینی آنها

 

بخش  مهمی از شاهنامه  به نبردهای ایران و سیستان می پردازد  و فردوسی جایگاه مهمی از رزمنامۀ خود را به اسطوره شناسی سکایی اختصاص داده است.هدف از نگارش این اثر بیان شباهتهای میان افسانه های سکایی شاهنامه و تعدادی از اسطوره های چینی است.به درستی مشخص نیست که این اشتراکات را کدام فرهنگ از دیگری به عاریه گرفته است.از آنجا که سکاها قرنها بر قسمت میانی آسیا نفوذ داشته اند ،توانسته اند بر امپراتوریهای بزرگ آن دوران تاثیر بگذارند .لوفر در اثر خود به نام الماس می گوید که عامۀ مردم چین پذیرای فرهنگ بیگانه بوده اند و فرهنگ آنها ترکیبی از افکار و اعتقادات قبایل مختلف و به خصوص سکاها است. از سویی به علت قرار گیری سکاها بین ایران و چین ،این قوم پلی برای انتقال مفاهیم و افسانه ها و فرهنگ  میان دو ملت بوده است.جالب است که تنها در مورد افسانه های سکایی شاهنامه است که همتایانی در اسطوره های چین می یابیم.

باید گفت که فردوسی دربیان داستان اسطوره های خویش سعی می کند از پرداختن زیاد به شخصیتهای خشن بپرهیزد.با در نظر گرفتن شرایط زمانی او متوجه می شویم که او می دانسته است که با پرداختن  اغراق آمیز به شخصیتهایش ممکن است شک و یا خندۀ مردم زمانه اش را برانگیزد اما از سرودن آن امتناع نکرد و به اسطوره های کهن وفادار ماند.

۱-افسانۀ سهراب

این داستان معروف ترین داستان شاهنامه است .از سویی دیگر در سرزمین چین داستان پهلوانی به نام «لی چینک» و پسرش «نوچا»نیز به همان اندازه مشهور است.مقایسۀ این دو روایت نشان می دهد که این افسانه در ابتدا رنگ و بویی مذهبی داشته است.اولین مورد این است که  در افسانۀ چینی نوچا یک راهب بزرگ و مرید فرزانه ای به نام «گوهر خردمند» بوده است،پس شخصیتی مذهبی است.در مورد قدرت جسمانی ،هردو مشترکند زیرا همانطور که فردوسی سهراب را در یک ماهگی چون کودکان یک ساله می داند و در ده سالگی کسی یارای برابری با او را ندارد ، در افسانۀ چینی نیز ناچو در هفت سالگی شش پا بلندی داشته است.شباهت دیگر میان این دو موضوع بازوبند آنها است.در شاهنامه رستم بازوبند خود را به عنوان نشانه ای برای شناختن فرزندش به همسرش می دهد ولی در افسانۀ چینی این موضوع  ورای واقعیت است و نوچا هنگام به دنیا آمدن خود از آسمان بازو بندی داشته است و درواقع جنگ افزاری بوده است برای از میان برداشتن دشمنان .نبرد میان پدر و پسر میان دو افسانه مشترک است؛رستم به نمایندگی از کاووس شاه وارد جنگ می شود و همتای چینی او به نمایندگی از «چو» شاه ستمگر .در نبرد با فرزندانشان هر دو ابتدا شکست می خورند و وادار به فرار می شوند.رستم با خواندن دعاهایی نیروی خود را افزایش می دهد و لی چینگ با دخالت یک قدیس تائوییست که سلاحی جادویی دارد.ولی مبارزۀ پدر و فرزند چینی پایانی خوش دارد زیرا نوچا نامیراست.لی چینگ پس از نبرد با پسرش به به اوج قدرت و شهرت می رسد و عنوان «فرمانده کل افسران بیست و شش گانۀ آسمانی ،فرمان فرمای آسمانها و نگهبان دروازۀ بهشت»را می یابد.

۲-افسانۀ اکوان دیو

این داستان با همتایان چینی خود شباهت زیادی دارد.این شباهت به اندازه ای است که به وضوح وامگیری دو افسانه پرداز ایرانی و چینی و یا ارتباط نزدیک آن ها را می توان دید.در اساطیر چینی موجودی موسوم به «روح باد» وجود دارد که برابر با اکوان دیو فردوسی است.

در شاهنامه اکوان دیو گوزنی نر است که شروع به از میان بردن اسب های کیخسرو می کند؛با پوستی به رنگ زرد و خطوطی شبیه به پوست پلنگ .رستم به مبارزۀ این دیو می رود اما هنگامی که اکوان دیو احساس خطر می کند به شکل باد در می آید و رستم درمانده از جنگِ با او به خواب می رود.اکوان دیو خود را به صورت باد درآورده و رستم را به آسمان برده ،به دریا می اندازد ولیکن رستم شنا کرده و خود را نجات می دهد و غافلگیرانه به دشمن حمله می برد و او را از پای می اندازد.اکنون چندی از شباهت ها را نام می بریم:

الف).از لحاظ ظاهری:«فی لین» دیو چینی موسوم به خدای باد ،دارای بدنی شبیه به یک گوزن و دراندازۀ پلنگ است.هرگاه که بخواهد به شکل باد در می آید.دمش از مار است و وقتی به شکل پیرمردی در می آید شنلی به رنگ زرد دارد و... .

نکتۀ جالب در این است که  علاوه بر اینکه در اساطیرچین دیو باد بدنی چون گوزن نر دارد اما خدای باد هندیان به نام «وایو»سوار بر بز کوهی حرکت می کند.پس می توان گفت که «گور»در شاهنامه ،گوزن در افسانه های چینی و بز کوهی در اسطوره شناسی کهن نمادی از باد هستند.

ب).هرگاه اکوان دیو خود را در خطر می بیند به شکل باد در می آید.باید دقت کرد که تنها یک باد نیرومند می تواند پهلوانی مانند رستم را از زمین بلند کرده و به دریا بیفکند.پس اکوان  همان  دیوباد است.

ج).در پایان داستان فردوسی می گوید که این داستان را از خردمندی چینی شنیده است و در حقیقت نام دیو اکوان نیست بلکه کُوان یا کو آن است که ریشه ای پهلوی دارد.

چنین داد پاسخ که دانای چین    

یکی داستان ز دست اندرین

*

کوان خوان و اکوان دیوش مخوان

ابر پهلوانی بگردان زبان

این نام کُوان یا کوآن ما را به یاد اسامی خدایان چینی مانند «کوان یو»(خدای جنگ) یا «کِوی وانگ» که نام اسطوره ایست به معنای «فرمانروای روح» می اندازد.

البته رستم تنها سکایی نیست که بر اکوان چیره می گردد.در اصل نبرد با اکوان دیو در خاندان رستم  به صورت سنت در آمده بود؛در کتاب دینکرت آمده است که نیای بزرگ رستم ،گرشاسپ نیز «باد توانمند را فرو نشاند و او را از موجودی گزند رسان به جهان به آفرینه ای بهره رسان به آفرینگان تبدیل کرد.»همچنین این پیروزی مخصوص سکاییان نبوده است ؛پهلوانی ایرانی به نام کیخسرو نیز می توانسته است باد را به شکل شتری در آورده و بر آن سوار شود.

۳- نبرد رستم و اسفندیار

رستم در نبرد با اسفندیار زخمی شده اما به کمک سیمرغ وقدرت فوق انسانی او بهبود پیدا می کند و سیمرغ او را با خود بر کنار درختی در چین می برد تا رستم  از چوب آن درخت تیری بسازد و در نبرد فردا بر چشمان اسفندیار پرتاب کند.

عناصری که در این افسانه با همتایان چینی خود مشابهت دارند:

الف).در شمار زیادی از افسانه های چینی از درختان معجزه گری که در سواحل دریای چین می رویند سخن رفته است.به طور مثال در کتاب دی گروت تحت عنوان «سازمان اعتقادی چین» نوشته شده است چندین داستان به ویژگیهای این درختان پرداخته است؛ویژگیهایی چون طول عمر،جاودانگی،قدرت بخشی و ... .از آن میان به دو داستانی که با ماجرای رستم و استفاده از درخت گز شباهت زیادی دارد را بیان می کنیم.اول پهلوانی موسوم به سنتاریو که در نبردی به حال مرگ می افتد و از منجی خود که قدیسی جاودان است کمک می خواهد و منجی نیز درنایی را مامور می کند تا او را به آن سوی اقیانوس،نزدیک درختان هستی بخش ببرد و بازگرداند.و همچنین افسانۀ شخصی که بیمار و درمانده است و با خوردن از گیاه هستی بخش جوانی خود را باز می یابد.

ب).در هردو افسانه شباهتی در ارتباط بین سیمرغ و درخت گز ، و پرندۀ درنا با درختان جادویی وجود دارد.همچنین چینی ها معتقدند درناها روح این درختان هستند.برخی از درختان کهن ده هزار پا ارتفاع دارند.فردوسی نیز در توصیف درخت گز می گوید:

گزی دید بر خاک سر بر هوا

نشسته برو مرغ فرمان روا

ج).شکل خاص شاخه های درختی که در شاهنامه آمده است نیز مورد توجه است.سیمرغ به رستم می گوید که شاخه ای راست تر و طویل تر و دوشاخه برگزیند.دی گروت معتقد است اشکال غیر طبیعی درختان در اساطیر چینی موجب ایجاد حس روح دار بودن آنها است.بنابراین به نظر می رسد  انتخاب شاخه ای خاص برای رسیدن به هدف که از پای درآوردن دشمنان موثرتر باشد.سیمرغ همچنین به رستم می گوید که تیر باید دو شاخه باشد.در عقاید رایج چینی نیز از چوب های دو شاخۀ درخت ویژه ای برای ساخت پلانشت ها به کار می برند.

د).همچنین فردوسی از آیین و یا مراسمی  ویژه ی درخت گز حرف میزند:چنان چون بود مردم گز پرست

در باورها و اساطیر چین کهن هم  در مورد آیین های مربوط به درخت کاسیا،صنوبر،کاج و دیگر درختان جوان کننده  سخن به میان آمده است.

۴- دیو سپید

 رستم دیو سپید را می کشد و جگر او را بیرون می کشد.و از آن برای در مان بیماری کی کاووس و نابینایی همراهانش استفاده می کند.پس در شاهنامه جگر دیو بری درمان بیماری چشم-حتی معلول عوامل جادویی-به کار می رود.جالب اینکه در چین باستان عقیده ای رواج داشته است مبنی بر اینکه هر یک اعضای ششگانه دارای بخشی از روح ادمی است که به آن «شن» گفته می شود.شن مربوط به جگر «دمۀ اژدها »نام دارد با لقب «هانگ مینگ».ویژگی هانگ مین نگهداری نور در دهان خود است و به همین علت است که رستم از جگر دیو برای درمان کاوش شاه استفاده می کند.

۵-فتوحات گرشاسب

در اسطوره های چینی کمانداری به نام «یی» داستانی شبیه به افسانۀ گرشاسب و رستم دارد. گرشاسب  پرنده ای بزرگ را که مانع تابش نور خورشید به زمین می شده است ،از پای در می آورد. یی  نیز نبردی با یک پرندۀ افسانه ای انجام می دهد که این پرنده پیوسته به زمین آتش می افکنده است.همچنین گرشاسب  با اژدهایی که اسبان و آدمیان را می کشت می جنگد.یی نیز ماری خطرناک را که هزار پا طول داشته است ،از پا در می آورد و تشابهاتی دیگر نیز وجود دارد.

جالب اینکه در دو افسانه علاوه بر اینکه گرشاسب و یی شخصیت های مثبتی هستند ، صفات ناپسندی نیز دارند.به طور مثال هر دوی آنها شکمپرست بوده اند و ... .

البته در افسانه های چینی بعضی از دلاوری هایی که در شاهنامه مربوط به گرشاسب است به نوچا (همتای سهراب،نبیرۀ گرشاسب) بیان می شود و میان پهلوانان در برخی موارد جا به جایی نقشی اتفاق می افتد.

 From The Shahnama

بخش دوم شرح حال

به نام خدا

 

 photo of Virginia Woolf, c1940. (c) Man
Ray Trust/ ADAGP (Paris)/ SODRAC (Montreal) 2000. See note at bottom of
page

در بخش دوم زندگی نامۀ ویرجینیا وولف در ابتدا به طور کلی مهمترین نوشته های وی(که در قسمت پیش گفته شد)را بیان می کنیم ،بعد مختصرا سالهای باقی مانده از عمر اورا بررسی کرده و در پایان بخشهایی از دو کتاب به سوی فانوس دریایی و موجها (خیزابها) را می خوانیم.همین جا با کمال شرمندگی ابراز مسرت می کنیم که ایشان عمر چندان بلندی نداشتند(و اگر دست قضا اجازه می داد کوتاه تر ازین هم می بود) ؛در غیر این صورت با  کثرت نوشتاری ای که ایشان داشتند معلوم نبود امروز ما مجبور می شدیم نوشته مان را تا چند بخش تقسیم کنیم...

 

1915- کتاب «سفر دریایی»

1917-داستان لکۀ روی دیوار توسط ویرجینیا و سه یهودی از لئوناردو تحت عنوان «دو داستان کتاب شمارۀ1»

1918-«باغهای کیو»

1919- کتاب «شب و روز»

1921-«دوشنبه ها یا سه شنبه ها»

1922-«اتاق جاکوب» اولین کتاب بلند او

1924-مقالۀ «آقای بنت و خانم براون» که در واقع یک بیانیۀ زیبایی شناسانه است.

1925-انتشار نقد «خوانندۀ عادی» و کتاب «خانم دالاووی»

1927-چاپ «به سوی فانوس دریایی»

1928-«ارلاندو»

1929-کتاب «اتاقی از آن خود» مربوط به زنان و داستان نویسی

(بخش جدید)

1931- کتاب «خیزابها » به چاپ رسید .بر اساس نظر بسیاری از منتقدان شاهکار ویرجینیا است. در سال 1937 می‏نویسد:«رمان خیزابها کتابی است با شش شخصیت،بهتر است بگویم با شش ساز. چون در واقع عبارتست از تک‏گویی‏های بلند درونی که مانند منحنی‏هایی بدنبال هم‏ قرار می‏گیرند و یا یکدیگر را قطع می‏کنند.آن هم با طرحی منطقی که هماهنگی هنر فوگ(ترکیب موسیقایی)را بیاد می‏آورد.در این داستان موسیقی‏وار انکار لحظه‏های‏ دوران کودکی،تأمل‏های زودگذر و سریع ایام جوانی و دوستی در واقع جانشین‏ آلگروهای سمفونی‏های موتسارت می‏شود که آرام آرام جای خود را به آندانته‏های‏ آرام و تک‏گویی‏های طولانی با خود می‏دهند و در حقیقت بیانگر تأملاتی است در باب‏ زندگی که بشکل تجربه‏ای تنهایی بشری را به نمایش می‏گذارد».

وچنین واکنشهایی در برداشت:

«یک یادداشت برای اینکه بگویم از خوشی می لرزم-نمی توانم به نوشتن نامه ام ادامه دهم زیرا هارولد نیکوسلون تلفن زد تا بگوید خیزابها یک شاهکار است.»« ضمیمۀ ادبی عزیز و قدیمی تایمز –یک بررسی بلند و برای تایمز پرمهر و صریح نوشته-که زیاد مرا تحت تاثیر قرار نمیدهد.نوشتۀ هارولد در اُکشن نیزوبله،تا حدودی،حتما اگر از کتاب ایراد گرفته بودند ،ناراحت می شدم،ولی خداوندا چقدر ازین مسائل دور شده ام ،و ما خسته هستیم ،از آدمها و از بسته بندی.تردید دارم که این احساسِ دور افتادگی خوب باشد-میخواهم بگویم که خیزابها چیزی نیست که آنها میگویند.عجیب است که آنها(تایمز) شخصیت های کتابم را تحسین می کند[میکنند] در حالی که من نمی خواستم شخصیت پردازی کنم.ولی خسته و دلزده ام،باتلاق و سپیده دمم را می خواهم،ارام بیدار شدن در اتاق خوابِ وسیعم را.»

منتقدان «نقد نویسانِ ناشناس شهرستانی» هم معتقد بودند این بهترین کتاب اوست اگرچه به نظرشان نمیتوانست محبوب باشد.خیزابها را هیجان انگیز وصف کرده و گفته بودند به نویسنده اش احترام میگذارند.

مورگان فوستر  نیز کتاب را پر اهمیت می داند و به ویرجینیا میگوید که هیجان روبه رو شدن با یک اثر کلاسیک را پیدا کرده است.

سال بعد دانشگاه منچستر تصمیم گرفت تا به ویرجینیا دکترای افتخاری بدهد اما او قبول نکرد.«هیچ چیز نمی تواند مرا وادار کند که این همه حقّه بازی را نادیده بگیرم.واقعا بر این باورم که ونسا(خواهرش) و من (...)از شمّ تبلیغات بی بهره ایم.و حالا نوبت نامه های مؤدبانه است.معاونت محترم دانشگاه...»

راجر فرای مرد.ویرجینیا در خاطراتش می‏نویسد« به گمانم پس از این‏ زندگی‏ام بی‏رونق خواهد بود.و این چادر سیاه همه چیز را می‏پوشاند.هوا داغ است...باد می‏وزد.زندگی از جوهر تهی شده است».

بعدها یعنی در سال 1939 ویرجینیا تمام مدت مشغول نوشتن زندگی‏نامه او بود.که در سال 1940 به چاپ رسید.

آخرین ماه ماه‏های سال 1934 و اوایل سال 1935 بد گذشت،ماه‏هائی که خود ویرجینیا آنرا«خلاء انسانی»می‏نامید،نه فقط به خاطر مرگ راجر بلکه مسائل دیگر نیز از جمله مرگ ویتا(دوست نزدیک ویرجینیا) و نقدهائی که به یک‏باره به نوشته‏هایش می‏شد بود.نقدهای ویندهام لویر نه تنها هوشمندانه، ماهرانه و تندوتیز بودند،بلکه به طرزی کاملا خاص خصمانه بودند و این از نظر بروانی بر او مؤثر بودند.

در سال 1932 دومین جلد از «خواننده عادی» ،در 1936 کتاب «سالها» به چاپ رسید  و دو سال بعد  «سه گینی» منتشر شد. هیتلر اتریش را تصرف می‏کند.انتشار سه گینی پرسرو صدا و رسوا کننده است.ویرجینیا خطاب به مردان می‏نویسد«مادران شما با همان دستانی‏ می‏جنگند که شما می‏جنگید و به همان دلایل.مادران شما علیه استبداد سلطه پدرسالاری‏ مبارزه کردند همانطور که شما در مقابل سلطه فاشیست‏ها...و امروز با آزادیهای شما مخالف هستند.آنها می‏خواهند برای شما در زندگی تعیین تکلیف کنند آنها اکنون فقط بین زن و مرد تفاوت قائل نیستند بلکه بین نژادها تفاوت قائل می‏شوند.شما در درونتان‏ چیزی را احساس می‏کنید که مادرانتان وقتی حذف شدند احساس می‏کردند؛وقتی به‏ عنوان زن بودن مجبور به سکوت شدند».

در 1940 با گذشت مدتی از شروع جنگ جهانی دوم و پیشرفت آلمان ها در اروپا در خاطراتش چنین می نویسد:« به‏ انگلیس حمله می‏شود.من دیروز برای اولین بار و بطور کامل تأثیر پدیده جنگ را بر خود تجربه کردم.احساس خفگی و خطر و وحشت.»او و همسرش‏ تصمیم دارند تا در صورت تهدید جدّی خودکشی کنند.اما اگر هم لئونارد واقعا چنین‏ تصمیمی گرفته باشد،ویرجینیا قبول نمی کند.لئونارد می‏گوید:«ما به آرامی یا یکدیگر بحث‏ کردیم که اگر هیتلر پا به انگلیس بگذارد چه خواهیم کرد،کمترین چیزی که من به عنوان‏ یک یهودی می‏توانستم انتظار داشته باشم کتک خوردن شدید بود.تصمیم گرفتم اگر آن‏ لحظه برسد دلیلی برای انتظار وجود ندارد.در گاراژ را می‏بندیم و خودکشی می‏کنیم.»ویرجینیا می‏گوید:«نه،من نمی‏خواهم گاراژ شاهد و ناظر پایان کار من باشد.من هنوز امیدوارم ده سال دیگر زنده باشم و رمانم را بنویسم»کمی بعد می‏نویسد:«فکر می‏کنم کاپیتولاسیون معنی‏اش این است که تمامی یهودیها باید خودشان را تسلیم کنند. اردوگاههای مرگ.آن وقت گاراژ ما اردوگاه مرگ ما می‏شود.لئونارد از ایدۀ مرگ در گاراژ منصرف می‏شود چون ادرین برادر ویرجینیا برای او مورفین کافی برای خودکشی تهیه کرده است.ویرجینیا معتقد بود در جنگ شکست خواهند خورد پس مجبور به خودکشی خواهند شد.

اما در هر حال با این که آنها دو نفری خودشان را نکشتند اما یک سال بعد در 1941 ویرجینیا با جیب هایی پر از سنگ خود را به رودخانۀ «اوز» انداخت و این پایان کار او بود.

در نامه ای در روزهای پایانی  زندگی خود به لئوناردو مینویسد :« مطمئنم که دوباره دارم دیوانه می‏شوم:احساس می‏کنم که‏ دیگر نمی‏توانیم چنان دوران وحشتناکی را طی کنیم.این بار خوب نخواهم شد.درون سرم صداهای مختلفی را می‏شنوم.نمی‏توانم تمرکز داشته باشم.بنابراین کاری را خواهم کرد که به نظر خودم بهترین راه حل است.تو مرا بی‏نهایت خوشبخت کرده‏ای،همیشه وجودت برای من‏ پشت گرمی بوده است.نمی‏توانم تصور کنم که هیچ زوجی‏ به اندازهء ما خوشبخت بوده است

خواهر زاده اش آنجلیکا گارنت در مورد خصوصیات او چنین مینویسد :« حتی هنگام استراحت از نشستن اکراه داشت ،او همیشه راه میرفت (...) او هرگز آرامش نداشت و واقعا استراحت نمیکرد .او معبدی تاریک بود که رویش پوستی شفاف کشیده بودند.»

 

 

بخشی از کتاب «به سوی فانوس دریایی»:...فکر می کرد این همه اشتیاق برای کمک و مایه گذاشتن ، ناشی از غرورش بود .تمایل غریزی اش برای کمک به دیگران به خاطر تامین رضایت شخصی بود،برای این بود که مردم بگویند :"آه ،خانم رمزی!رخانم رمزی عزیز...البته خانم رمزی!" و نیازمند وجودش باشند و دنبالش بفرستند و ستایشش کنند؟مگر ته دلش همین را نمی خواست و به همین خاطر وقتی آقای کارمایکل از او می گریخت،مثل حالا که به گوشه ای می رفت تا جدول های شعری پایان ناپذیرش را حل کند،نه تنها احساس می کرد با تکبر با او رفتار شده ،بلکه به ابتذال بخشی از  وجود خود پی می برد و این که روابط انسانی تا چه حد ناقص ، نفرت انکیز ،و حتی در بهترین حالت تا چه حد خودخواهانه است....

 

و قسمتی از رمان «موج ها» (سوار بر قطار):برنارد گفت :« چه زیبا، چه عجیب، لندن با بناهای نوک تیز و گنبدهای فراوان زیر مه در برابرم غنوده است.همچنان که ما به آن نزدیک می شویم ، شهر در حفاظ پمپ بنزین ها و دود کش های کارخانه ها خفته است.لانه های زنبور را در آغوش می گیرد.همۀ فریاد ها ،همۀ هیاهوها به نرمی در لفافی از سکوت پیچیده شده.رُم نیز شکوهی بیش از این ندارد.ولی مارا برای لندن در نظر گرفته اند.حالا هم خواب مادرانه اش آشفته شده.پشته ها با خانه های رویشان از مه سر درآورده اند.کارخانه ها،کلیساهای جامع،گنبد های شیشه یی،مؤسسات و تئاترها قد علم کرده اند.قطار بامدادی مثل موشکی به سویش پرتاب شده است.موقع عبور پرده ای را می کشیم.همچنان که تلغ تلغ کنان و برق زنان از ایستگاه ها می گذریم،چهره های منتظر و خالی از احساسات به ما زل می زنند.وقتی باد قطار،تجسم اجل معلق ،به مردها می وزد،آنها روزنامه هاشان را کمی محکم تر می گیرند....»

وولف،ویرجینیا.(1387).موج ها.ترجمۀ مهدی غبرایی.چاپ سوم.تهران:نشر افق.

وولف،ویرجینیا.(1387).یادداشت های روزانۀ ویرجینیا وولف.ترجمۀ خجسته کیهان.چاپ چهارم.تهران:نشر قطره.

وولف،ویرجینیا.(1387).به سوی فانوس دریایی.ترجمۀ خجسته کیهان.تهران:مؤسسۀ انتشارات نگاه.

نوربخش،صفورا.(1382).«خواهر شکسپیر».محلۀ سمرقند.شمارۀ 1.بهار.صص 95-110

اسفندیاری،شراره.(1385).«سالشماری زندگی و اثار ویرجینیا وولف».مجلۀ بخارا.شمارۀ56.پاییز.صص 11-30

مهاجرین،نوشین.(1385).«روایتی دیگر از زندگی ویرجینیا وولف».مجلۀ بخارا.شمارۀ 56.پاییز.صص 397-401.

آل محمد،افسانه.(1382).«آخرین نامه های ویرجینیا وولف».مجلۀ سمرقند.شمارۀ1.بهار.صص 223-230

شرح حالی مختصر

به نام خدا

 

 

 

در این مطلب- که به خاطر طولانی بودن در دو قسمت روی آنتن می رود- شرح حال نسبتا مختصری ازیکی از نویسندگان  مشهور قرن بیستم به دست می دهیم که البته بیشتر از زبان خودش ا است- مطمئنا فرصت  کمتر ازآن است که بتوان به خوبی در مورد آثار او سخن گفت و مسلم است که این گردآوری به قول ویکی پدیا «خرد» است و زوایای زندگی و اندیشه و هنر این نویسنده به طور بسیار گسترده تر قابل بررسی است.

پیشاپیش از احتمال وقوع خرد شدن اعصاب و بعد خمیازه و خواب آلودگی و در نتیجه پرواز روح به عالم رویا عذر خواهی نموده و علاوه بر توصیه های ایمنی نظیر اینکه مواظب باشید سرتان به شیشه مانیتور برخورد نکند یا با شدت از صندلی به پایین پرت نشوید باید بگوییم که از انجا که ما کلی زحمت کشیده ایم برای این نوشته و به یاد نمی اوریم در طول عمر خودمان به خاطر چیزی آنطور مدتها به مانیتور و کتاب ها خیره شده باشیم ،پس لطف کرده انتقاد منفی نفرمایید و الا خطر وقوع عملیات تروریستی  بر ضد شما دور از انتظار نیست.

آدلین ویرجینیا استیفن  سومین فرزند لسلی استیفن و جولیا(جکسون) دوکن فرث استیفن  در سال 1882 در لندن به دنیا آمد.

دوک ورث جورج ،استلاو ژرالد سه فرزند بزرگ خانواده و البته حاصل ازدواج قبلی پدر و مادرش ،و ونسا و توبی خواهر و برادر تنی او بودند. پدرش فردی اشراف زاده و با فرهنگ بود .ویرجینیا از کودکی به نویسندگی علاقه داشت و شبها «در حالی که بزرگتر ها مشغول صرف شام بودند ،روی کاناپۀ سبز رنگ مینشست و می نوشت».  با وجود اینکه ویرجینیا آموزش رسمی ندیده بود اما اجازه ی استفاده از کتابخانه ی بزرگ پدرش را داشت و در یک محیط ادبی رشد کرد.پدرش با انتخاب دقیق مطالب‏ و هدایت آگاهانه،شوق بسیار ویرجینیا به مطالعه را  پاسخ می‏داد.وقتی  ویرجینیا به‏ نوجوانی رسید،به خاطر هوش بالا و و قدرت تشخیص اش ، پدرش او را در انتخاب کتاب از کتابخانه آزاد گذاشت.این تصمیم در دوران ملکه ویکتوریا آزادی استثنایی ای برای یک دختر بود و نقش مهمی نیز در شکل‏گیری نویسندگی او داشت.او ابتدا به ادبیات انگلیسی  و بعد یادگیری زبان لاتین و یونانی‏ پرداخت.در حالی که توبی ،برادرش،به علت مرد بودن،می توانست از مزیت های فراوان تحصیل در کمبریج لذت ببرد،ویرجینیا به دلیل زن بودن مجبور به آموزش در خانه بود.این تبعیض ها و شرایط نابرابر موجب شد تا احساسی از خشم و ناراحتی بسیار در دل او ایجاد شود. در مقاله ی «اگر شکسپیر خواهری داشت» در واکنش به این نظر که ممکن نیست زنی از گذشته تا حال و آینده نبوغ شکسپیر را داشته باشد مینویسد:«اگر شکسپیر خواهری داشت(...)او را به مدرسه نمی فرستادند (...) و در نوجوانی به ازدواج پسر یک تاجر در می امد.»و«هر زنی که در قرن 16 با استعداد شگفتی به دنیا می آمد ،قطعا دیوانه می شد،خود را می کشت و یا عمر خود را در کلبه ای بیرون ِ شهر به تنهایی می گذراند».

 رویداد وحشتناک کودکی اش، تجاوز برادر خوانده اش در حالیکه ویرجینیا شش سال داشت ،تاثیری پایدار بر وضع روانی او نهاد.بعد ها چند رویداد ،از جمله از دست دادن مادر در سیزده سالگی و مرگ خواهرش که دوسال بعد اتفاق افتاد،بر او ضربه ای سخت وارد کردند. پس از مرگ مادرش به شدت افسرده شد و بار دیگر در بیست و دو سالگی چنان به افسردگی دچار شد که  خود را از پنجره به بیرون پرت کرد و در سراسر تابستان دیوانه بود.

در سال 1905 او نوشتن بررسی کتاب و مقالات را برای مجلات مختلف‏ شروع کرد.(در سال 1905 به تنهایی 30 مقاله نوشت)به علاوه  روزنامه انگلو-کاتولیک، گاردین،مجله کورنهیل و مهمتر از همه ضمیمۀ ادبی تایمز.

بعد از ازدواج خواهرش ونسا با کلایو بل تغییراتی در وی پدید آمد و او که به نظر می رسید پیش ازین تمام مهر و حسادت اش مربوط به زنان بود و در تصورات او مرد عاشق جایی نداشت ،کم کم نوعی حرکت به سمت جنس مخالف از خود بروزداد.

در طی سالهای 1907 و 1910 همچنان به نوشتن مقالات ادامه داد و داستانهایی نیز نوشت اما تا سن سی و سه سالگی داستانی منتشر نکرد.این خودداری او بیشتر به دلیل کم رویی اش بود.

 درخواست  ازدواج یکی از آشنایانش به نام لیتون استراچی را قبول کرد، اما بعد لیتون پشیمان شده و نامزدی شان دوستانه فسخ شد.دراین سال برای اولین بار تمایلات فمینیستی خود را بروز داد.

در ماه مارس بیمار شده و تا مرز جنون پیش رفت . بعد تر خانه ای ییلاقی را برای سکونت پیدا کرد تا شاید  فضای آنجا در روحیه اش تاثیر مناسبی بگذارد. این اتفااق افتاد و ویرجینیا به قدری بهبود یافت که توانست روی داستان نویسی و تلاش برای گرفتن حق رای برای زنان کار کند.

در ژوئن 1912 ویرجینیا و لئوناردو وولف که یکی از دوستان برادرش توبی بود، با هم نامزد شدند . وولف در این باره می نویسد: :«در اتاق ویرجینیا ناهار می‏خوردیم و صحبت می‏کردیم که ناگهان ویرجینیا به من گفت مرا دوست دارد و می‏خواهد با من ازدواج کند». آنها در ماه اوت همان سال ازدواج کردند.

اما در سال بعد دوباره بیماری به سراغش آمد افسردگی ،بی خوابی ،سردرد و این بار استراحت تاثیری نداشت و او با خوردن  قرص و رونال خودکشی کرد.بعد از دو ماه پزشکان اجازه دادند که به همراه دو پرستار به خانه برود.اما بیماری شا تا 1915 در نوسان بود.در این سال –یک سال بعد از شروع جنگ جهانی دوم-لایحه ی خدمت وظیفه به پارلمان داده شد و خطر مشمولیت لئوناردو و از دست رفتن امیدهای بهبودی ویرجینیا وجود داشت.اما لئوناردو به لرزش دست دچار بود و با گواهی دکتر از خدمت معاف شد. علیرغم مشکلات و شکنندگی روانی ،ویرجینیا وولف نویسنده ای بسیار پرکار و مدافع حقوق زنان بود. بعدها -ضمن نوشتن هفت رمان و دو زندگی نامه -دو جلد نقد و مقاله  زیر عنوان«خواننده ی عادی» منتشر کرد که نظراتش را درباره ی ادبیات در بر می گرفت .او معتقد بود که وظیفه ی نقد نویس این است که ادبیات ممتاز را به مردم عادی معرفی کند و به عبارتی خواستار فروپاشی ادبیات اشرافی بود. عنوان این مجموعه مقالات را نیز به همین سبب  «خواننده عادی» نهاد.

در این سال اولین رمان ویرجینیا با عنوان «سفر به بیرون» منتشر شد.

به گفته ی لئوناردو،ویرجینیا از حدود سال 1915  به نوشتن منظم یادداشتهای روزانه پرداخت و این کاررا تا چهار روز پیش از مرگ خود ادامه داد.پس از مرگ او همسرش 26 جلد دفترِ خاطرات اورا بررسی کرده وعلاوه بر آنچه که «به کار نوشتن »مربوط بود ،سه نوع یادداشت دیگر را نیز استخراج کرده و به چاپ رساند.اول  بخشهایی که ویرجینیا در آن به «تمرین هنر نوشتن»می پرداخت و همچنین قسمتهایی از نوشته هایی که «تاثیر صحنه ها و افراد را بر ذهنِ او» نشان می دهند و سوم بخش هایی که در آن نظراتش را در مورد کتابهایی که می خوانده است، بیان می کند.

رمان شب و روز در سال 1919 توسط انتشارات برادرش به چاپ رسید.او در یادداشتهای خود اینگونه مینویسد:

«چهارشنبه 2 آوریل

دیروز رمانِ شب و روز را نزد ژرالد(ناشر و برادر ناتنی ویرجینیا) بردم و با او در دفتر کارش به گفت و گویی نیمه شخصی و نیمه حرفه ای نشستم.من به شنیدنِ نظرِ اعضای کلوپ دربارۀ ادبیات علاقه ئی ندارم،چون گذشته از همه چیز،اشتیاق شدیدی به پُز دادن را در من زنده می کند(...)روی هم رفته هر دو مؤدبانه رفتار کردیم و من متوجه شدم که هر تار از موهای سرش سفید شده و میان تارها قدری فاصله است.مثل زمینی که در آن کم تخم پاشیده باشند.در گُردُن اسکویر ناهار خوردم.»

در دو رمان اول خود تاحدی تحت تاثیر ام.ای .فورستر بودو موشکافانه به جزئیات روابط بین  انسانهاپرداخت وبه  شخصیت سازی توجه کرد.

در یادداشتهای خود پس از انتشار شب و روز از اولین بازخورد ها مینویسد.کلایو بل منتقد و شوهرخواهرش که از اولین رمان یعنی سفر به بیرون انتقاد کرده بود، مینویسد:«تردیدی نیست که این رمان اثر بالاترین نبوغ است.» و ویرجینیا ازین بابت خوشحال  می شود اما هنوز منتظر است تا واکنش اشخاصی که «به قضاوتشان احترام »می گذارد را ببیند.پس از هر رمان ویرجینیا دچار خستگی حاصل از تلاش بی وقفه برای نوشتن کتاب میشود.«برای بیشتر ننوشتن رماتیسم و خستگی دستم را بهانه میکنم».اما در این وضع مدت زیادی طول نمیکشد و دوباره نوشتن را از سر می گیرد.ونسا و دوستان دیگرش به نوبت کتابش را تحسین میکنند.اما در ادامه میگوید «امروز صبح این سطر از طرف مُرگن  :« ازین یکی کمتر از سفر به بیرون خوشم آمد.» با اینکه افزوده بود مرا بسیار تحسین می کند ،کتاب را با عجله خوانده و نوشته بود که می خواهد آن را دوباره بخواند ،خواندن این فراز همه ی شادی گفته های دیگران را زدود.بله،ولی باید به کار ادامه داد.حدود ساعت 3 بعد از ظهر از ایراد گرفتنِ او بیش از تحسین دیگران احساس شادی و راحتی کردم-گویی پس از غلتیدن شیرینی در میان ابرهای کش دار و سپیده دم های امن ،بار دیگر به فضای انسانی بازگشته بودم...»

طرح «اتاق جاکوب» کم کم از بهار سال 1920 در ذهن ویرجینیا شکل گرفت و دو سال بعد به چاپ رسید.این،آغاز شهرت او بود.

سه شنبه یازده می 1920 یعنی در آنوقت که اندیشه ی اتاق جاکوب را در ذهن می پروراند اینگونه مینویسد:« نیروی آفرینشی که هنگام آغاز یک کتابِ تازه با فورانی چنان مطلوب آغاز می شود ،پس از مدتی کاهش می یابد، و ادم به ارامیِ بیشتری به کار ادامه می دهد تردید ها فرا می رسند.بعد آدم شکیبا می شود .ارادۀ تسلیم نشدن ،و احساسِ در راه بودنِ یک شکل بیش از هرچیز به ادارۀ کار کمک می کند ...»او در این رمان از شیوۀ جریان سیّال ذهن مارسل پروست استفاده میکند.

بعد از مدتی نوشتن کتاب «خانم دالاوی» و «خوانندۀ عادی»را به طور همزمان شروع کرد و پیش برد.همچنین سردبیری ادبی نیشن به لئوناردو پیشنهاد شد.و آنها  با وجود تغییر مکان های پی در پی در طی سال ها ،به خانه ای در بلومزبری نقل مکان کردند. توبی استیون نیز در بلومزبری زندگی میکرد و درِخانه به روی دوستان او باز بود و کم کم خانه شان به «انجمن نیمه شبها» معروف شد:«از ساعت ده شب سر و کله ی دوستان پیدا می شد  و تا نیمه شب ادامه می یافت .به ندرت پیش می آمد که آخرین مهمان قبل از ساعت 2 یا 3 آن جارا ترک کند»افرادی چون  ای .ام. فورستر و تی .اس.الیوت ،کلایوبل منتقد ادبی ،دزموند مک کارتی و مورخان و اقتصاددانان و نقاشانی که در آغاز گروهی جوانان تحصیل کرده و به دنبال اعتدال بودند و تفکر را ارج بسیار می نهادند.

سر انجام در 1925 دو کتاب خانم دالاوی و خواننده ی عادی منتشر شدند.او ابتدا در این مورد مینویسد:«خوانندۀ عادی هشت روز پیش منتشر شد و تاکنون حتی یک نقد دربارۀ آن منتشر نشده و هیچ کس از آن با من صحبت نکرده و چیزی ننوشته و به هیچ شکل به وجود آن توجه نشان نداده است به غیر از منارد،لیدیا و دانکن(...)همۀ نشانه ها حاکی از پذیرایی سرد،کند و غم انگیزی است;یک شکست کامل.»اما فردای آن روز:«ضمیمۀ ادبی تایمز دو ستون متین،منطقی و تحسین آمیز دربارۀ خوانندۀ عادی چاپ کرده بود.» و این حاکی از حسی است که مسلما بیشتر نویسندگان با آن روبه رو هستند. نقد منفی یا مثبت بر نویسنده و افکارش تاثیر دارد و گاهی بیشتر ازین بر شیوۀ کارش.

ویرجینیا در مورد واکنشهای کتاب دالاوی میگود:«خانم دالاوی با موفقیت شگفتی روبه رو شده است.(...)بعد دزموند که غالبا او را به خاطر کتابش میبینم اثر همۀ تحسین ها را با گفتن این جمله که« به نظر لوگان خوانندۀ عادی بد نیست»از میان برد.دزموند برای ایجاد افسردگی از توانائی غیر عادی ئی برخوردار است.من اورا دوست دارم ...»

1927:«خُب،لئوناردو به سوی فانوس دریایی را خوانده و می گوید که بهترین کتاب من و یک <شاهکار> است.(...) می گوید کاری کاملا کاملا تازه است و آن را <یک شعرِ روانشناسانه> می خواند.پیشرفتی نسبت به خانم دالوی ».

معمولا اورا نویسنده ای پیچیده می دانند اماباید اورا در ارتباط با شرایط زمان خویش بررسی کرد.وولف معتقد بود که یک نویسنده باید از مسایل نو و مهم آگاهی داشته باشد  و بتواند با شیوه ی مناسب این آگاهی را به مخاطب منتقل کند و از انجا که اندیشه نو نیاز به شیوه ی بیانی نو نیز دارد ویرجینیا  از اصول رایج نویسندگی  تبعیت نکرد.به عنوان مثال او در رمان به سوی فانوس دریایی از شیوه ی جریان سیال ذهن کمک میگیرد و به این وسیله فضایی صمیمانه در رمان ایجاد میکند.و همانطور که به کار گیری این تکنیک به شیوه ی درست آن موجب می شود تا ظرفیت مناسبی برای بیان احساسات و افکار شخصیت ها فراهم آید ،در این رمان هم  ویرجینیا اندیشه ها و احساسات و «مشاهدات فوری » ناشی از «تجربیات انسانی » شخصیت هارا بیان میکند.اما این مسایل مطرح شده روی پله ای بالاتر از تجربه های فردی می ایستند  و مباحثی چون فلسفه ،روانشانی و جنسیت را هم شامل می شوند. وی تکنیک جریان سیال را به عنوان یک فمینیست یرای نمایش نیازها و نیروی زنان نیز به کار می گیرد،اما او در عین حال آگاه است که اعتراض به دنیای مردانه موجب به زیر سوال رفتن مسایلی چون جنگ،امپراطوری،ماشین و حکومت نیز می شود.سنت های رمان نویسی گذشته و الگوی زمانی که در دوران ملکه ویکتوریا تثبیت شده و در ذهن خوانندگان جای گرفته بود را تغییر داد.به طوری که تمام رمان به داستان گویی وقایع یک روز ،در یک آپارتمان در لندن و مربوط به یک شخصیت ِ مرکزی است. این محدودیت در زمان  و در هم ریختن روایت خطی داستان از ویژگی های رمان مدرن محسوب می شود و وولف همراه با جویس از بنیان گذاران آن هستند.

در 1927  «به طرز وحشیانه ای» مینویسد  و صبح ها را آنقدر مشغول نوشتن است که کمتر فرصتی برای نوشتن یادداشت روزانه باقی می ماند.ایده ی نوشتن «ارلاندو» و «شاپرک ها»را -  بعدا به «خیزاب ها»تغییر نام داد – در ذهن می پروراند.

1928:«با این هدف می نویسم که بگویم اورلاندو دیروز وقتی ساعتِ یک بعد از ظهر به صدا درآمد ،به پایان رسید.در هر حال بوم پوشیده از رنگ است.با این حال حتما سه ماه کارِ دقیق لازم است تا بتوان کتاب را به چاپ رساند،زیرا من رنگها را به سرعت پاشیده ام و بوم در هزار جا پیداست.امّا نوشتن واژۀ «پایان»،ولو اینکه موقتی باشد آرام بخش است.» و در 20 ژوئن ادامه می دهد«آنقدر از اورلاندو خسته شده ام که نمی توانم هیچ چیز بنویسم.ظرف یک هفته نسخۀ حروف چینی شده را تصحیح کردم، و نمی توانم یک حمله بسازم.از پر حرفی خودم متنفّرم.چرا باید دائما واژه بیرون داد؟همچنین تقریبا نیروی خواندن را از دست داده ام.با روزی 5،6،7 ساعت تصحیح کردن و دقیق در حاشیه نوشتن،به استعداد خواندنم سخت صدمه زده ام.بعد از شام پروست را بر می دارم و زمین می گذارم.این بدترین دوره است.مرا به فکر خودکشی می اندازد.به نظر می آید که هیچ کاری باقی نمانده.همه چیز بیهوده و بی ارزش می نماید.حالا تماشا می کنم تا ببینم که چگونه دوباره زنده می شوم...»و عاقبت اورلاندو به چاپ می رسد:یک بیوگرافی خیالی از دوستان ویرجینیا و احتمالا تصویری از دوستش ویتا.بنا به گفتۀ لئوناردو،این کتاب نقطۀعطف زندگی حرفه ‏ای ویرجینیا به مثابۀ‏ داستان‏نویسی موفق بود.اورلاندو در شش ماه نخست 8104 نسخه‏فروش رفت.مردم خود انگیختگی و طبیعی بودن داستان را احساس کرده بودند و این چیزی بود که ویرجینیا می خواست.

و این بار «شاپرک ها»در ذهنش شروع به پرواز می کند.«ما در زیر نور صورتی رنگ گل ختمی درختی در فنجانهای آبی چای می نوشیدیم.همگی مست طبیعت بودیم.فضا بسیار زیبا بود-نسبت به آرامش خارجِ شهر احساس حسادت کردم،درختان در امنیت ایستاده بودند-چرا چشمم به درختان می افتاد؟شکل چیز ها تاثیر زیادی بر من می گذارد.به طور غریزی با خود میگویم «این را با کدام جمله می توان بیان کرد؟»می کوشم فضا را زنده تر بنمایانم و بال زاغ را که چنان هوا را می شکافت که گویی پر از برآمدگی،موج و خشونت بود.»

در سال بعد او دو سخنرانی خود را با عنوان زنان و ادبیات به صورت کتابی با تیتر «اتاقی از آن خود »منتشر کرد.او در سخنرانی خود اینگونه بیان می کند:« زنی که می‏خواهد بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد.» ویرجینیا وولف با اتاقی از آن خود، زیر بنای نقد نوینی را می‏گذارد.اگرچه تکیۀ وولف بر محرومیت های مادی و عدم استقلال زنان است،نگاه او تاریخ،طبقۀ اجتماعی، محرومیتهای تحصیلی و حرفه‏ ای،روانشناسی زن و مرد،نقد ارزشهای غالب وغیره را نیز دربرمی‏گیرد.

با توجه به محدودیت ها و شرایط زمان او و اینکه او قصد ایجاد تفکری نو داشت،تنها دورنما و کلیّتی از نقد نوین را مطرح می کند.البته هنوز پس از گذشت حدود هشتاد سال نظرات و حدسیات اتاقی از آن خود اساس نظریه ها و نقدهای جدید زن محور است.

 

پایان بخش اول

 

 

اولین سلام

به نام خدا

 

یک دو سه...یک دو سه...امتحان میکنیم یم یم یم....

اهم اهم...سلام! این اولین بار ِ من است که در وبلاگ حله نوشته ای قرار میدهم و ازین بابت خیلی خوشحالم. از خانم مزاری خیلی تشکر میکنم که من رو به اینجا دعوت کردند و امیدوارم کم و کاستی های احتمالی رو با بزرگواری ببخشایید...

-مطلبی که خواهید خواند یک داستان کوتاه هست.امیدوارم از خواندنش پشیمان نشوید.

-استدعا دارم در انتقاد رحم نابجا نکنید!فکرش را هم نکنید که اولین مطلبم در اینجاست....

 

 

 

نمازش را که خواند جا نماز  را تا کرد.عصایش را که به دیوار تکیه داده بود برداشت.عصایی چوبی و ساده...سطح صیقل خورده اش طی سالها  خراش های متعدد برداشته بود. در حالی که به عصا فشار می آوردو  به زحمت از جا بلند می شد ، با دست دیگرش جانماز را برداشت .نگاهی به باغ گلهای چادر روی سرش  انداخت...به طرف کمد دیواری رفت همان که جهاز عروسی ِ شصت سال پیش بود.عروسی ای که همچنان مثل نقل های پاشیده شده بر سر عروس و داماد، در یاد پیرزن شیرینو زنده بود .لبخندی سال خورده بر لبانش نشست.

***

روی تشک دراز کشید .دکتر گفته بود نباید روی زمین بخوابد اما دست برداشتن از  عادتهای کهنه به نظرش کاری محال بود...صدای ترق و تروق استخوان های زانو و درد جانکاه کمر ناله اش را بلند کرد..دستش را به کمر کشید  و  کمی به پهلو چرخید ...این طوری خوب می توانست عکس روی تاقچه را ببیند....عکس عزیز چهل و نه ساله اش که امروز روز رفتنش بود.زیر لب شروع به دعا خواندن کرد...سوره هایی را که حفظ کرده بود خواند و بعد با حوصه ای جان فرسا برای شادی روح رفتگانی که تعدادشان روز به روز بیشتر میشد  صلواتی فرستاد،برای تک تک شان ...گاه به پشت می چرخید...اما به طرف دیگرنه ...پشت به عکس مردش نمی کرد.

 

این روز ها دیگر صلوات فرستادن تا سپیده دم طول می کشید و خواب بعد نمازش به چند دقیقه چشم روی هم گذاشتن تقلیل یافته بود.

 

از جایش با ترق و تروق زانو و دست به کمر شدن بلند شد...چشمش از پنچره  به درخت پیر  توی حیاط افتاد...روزی که به این خانه آمدند...درختی که  کاشتند تا همیشه یادآور شیرین ترین روز زندگی شان  باشد....

پیرزن عصا زنان خود را به  پنجره رساند و آن را باز کرد ...هوای سردی به داخل خانه دوید و با جنب و جوش دور تا دور اتاق کوچک را در بر گرفت...پیرزن به خود لرزید ،اما لب پنجره نشست ...روزی را به یاد اورد که ریشه های درخت انار در خاک محکم شد، او را دید که با دست گرمش تنه ی درخت را گرفته بود و  با بیل در داخل گودال خاک میریخت . درخت از گرمای وجودش جان گرفت و سبز شد ...همچنان انار های سرخ و شیرین....همچنان دوست داشتنی و شاداب...تا به حال درخت شصت ساله ی اینطور سرزنده ندیده بود....  بیل می زد....بیل می زد و پیرزن نگاهش می کرد... جلوی چشمانش بود....صدای بیل زدنش را می شنید...و هر ازگاهی سر بلند کردن  و فوران برق خنده توی  چشمان محجوبش را  به وضوح میدید...

-صبر کن...ببین چه درختی می شه...هر سال خودم برات انارهاشو می چینم...ببین همین الان یه انار داد!...همین الان...مرضیه نگاهش کن...چقدر بزرگ مثل انار های شصت ساله می مونه..تو تا به حال انار شصت ساله دیدی؟این قدر سرخ، این قدر سینه چاک؟بیا...زود باش بیا ..چیه باز نشستی اونجا خیره شدی به من؟

-صبر میکردی نمازمو تموم میکردم می اومدم کمک....الان میام..

اما او مهلت نداد..سریع د وید توی اتاق

-بیا ..نصفش مال تو...اِ اِ   ریخت رو چادرت ،رنگیش کردم...

 

-یکی دیگه دارم...اون رو سر می کنم عیبی نداره...

-نه همین خوبه...همین مرضیه ،باشه؟.. .پاک  و دوست داشتنی تر شده...

  پیرزن خوب به یاد می آورد...سال قبل را و لکه ی سرخ انار سال پیش را که گلی به گل های چادر نمازش اضافه کرد...و دستهای گرم مردش را که به او انار می داد و می گفت:خوبه ...پاک تر از قبلش شد...

 

 

Red flowers in autumn

عکاس:Hajime Maeda

پ.ن:لینک زیر نوشته ای از برتولت برشت هست.به نظرم مفید خواهد بود اگر نظراتتان راجع به این مطلب را هم بیان کنید.

اگر کوسه ها آدم بودند