به نام خدا

در این مطلب- که به خاطر طولانی بودن در دو قسمت روی آنتن می رود- شرح حال نسبتا مختصری ازیکی از نویسندگان مشهور قرن بیستم به دست می دهیم که البته بیشتر از زبان خودش ا است- مطمئنا فرصت کمتر ازآن است که بتوان به خوبی در مورد آثار او سخن گفت و مسلم است که این گردآوری به قول ویکی پدیا «خرد» است و زوایای زندگی و اندیشه و هنر این نویسنده به طور بسیار گسترده تر قابل بررسی است.
پیشاپیش از احتمال وقوع خرد شدن اعصاب و بعد خمیازه و خواب آلودگی و در نتیجه پرواز روح به عالم رویا عذر خواهی نموده و علاوه بر توصیه های ایمنی نظیر اینکه مواظب باشید سرتان به شیشه مانیتور برخورد نکند یا با شدت از صندلی به پایین پرت نشوید باید بگوییم که از انجا که ما کلی زحمت کشیده ایم برای این نوشته و به یاد نمی اوریم در طول عمر خودمان به خاطر چیزی آنطور مدتها به مانیتور و کتاب ها خیره شده باشیم ،پس لطف کرده انتقاد منفی نفرمایید و الا خطر وقوع عملیات تروریستی بر ضد شما دور از انتظار نیست.
آدلین ویرجینیا استیفن سومین فرزند لسلی استیفن و جولیا(جکسون) دوکن فرث استیفن در سال 1882 در لندن به دنیا آمد.
دوک ورث جورج ،استلاو ژرالد سه فرزند بزرگ خانواده و البته حاصل ازدواج قبلی پدر و مادرش ،و ونسا و توبی خواهر و برادر تنی او بودند. پدرش فردی اشراف زاده و با فرهنگ بود .ویرجینیا از کودکی به نویسندگی علاقه داشت و شبها «در حالی که بزرگتر ها مشغول صرف شام بودند ،روی کاناپۀ سبز رنگ مینشست و می نوشت». با وجود اینکه ویرجینیا آموزش رسمی ندیده بود اما اجازه ی استفاده از کتابخانه ی بزرگ پدرش را داشت و در یک محیط ادبی رشد کرد.پدرش با انتخاب دقیق مطالب و هدایت آگاهانه،شوق بسیار ویرجینیا به مطالعه را پاسخ میداد.وقتی ویرجینیا به نوجوانی رسید،به خاطر هوش بالا و و قدرت تشخیص اش ، پدرش او را در انتخاب کتاب از کتابخانه آزاد گذاشت.این تصمیم در دوران ملکه ویکتوریا آزادی استثنایی ای برای یک دختر بود و نقش مهمی نیز در شکلگیری نویسندگی او داشت.او ابتدا به ادبیات انگلیسی و بعد یادگیری زبان لاتین و یونانی پرداخت.در حالی که توبی ،برادرش،به علت مرد بودن،می توانست از مزیت های فراوان تحصیل در کمبریج لذت ببرد،ویرجینیا به دلیل زن بودن مجبور به آموزش در خانه بود.این تبعیض ها و شرایط نابرابر موجب شد تا احساسی از خشم و ناراحتی بسیار در دل او ایجاد شود. در مقاله ی «اگر شکسپیر خواهری داشت» در واکنش به این نظر که ممکن نیست زنی از گذشته تا حال و آینده نبوغ شکسپیر را داشته باشد مینویسد:«اگر شکسپیر خواهری داشت(...)او را به مدرسه نمی فرستادند (...) و در نوجوانی به ازدواج پسر یک تاجر در می امد.»و«هر زنی که در قرن 16 با استعداد شگفتی به دنیا می آمد ،قطعا دیوانه می شد،خود را می کشت و یا عمر خود را در کلبه ای بیرون ِ شهر به تنهایی می گذراند».
رویداد وحشتناک کودکی اش، تجاوز برادر خوانده اش در حالیکه ویرجینیا شش سال داشت ،تاثیری پایدار بر وضع روانی او نهاد.بعد ها چند رویداد ،از جمله از دست دادن مادر در سیزده سالگی و مرگ خواهرش که دوسال بعد اتفاق افتاد،بر او ضربه ای سخت وارد کردند. پس از مرگ مادرش به شدت افسرده شد و بار دیگر در بیست و دو سالگی چنان به افسردگی دچار شد که خود را از پنجره به بیرون پرت کرد و در سراسر تابستان دیوانه بود.
در سال 1905 او نوشتن بررسی کتاب و مقالات را برای مجلات مختلف شروع کرد.(در سال 1905 به تنهایی 30 مقاله نوشت)به علاوه روزنامه انگلو-کاتولیک، گاردین،مجله کورنهیل و مهمتر از همه ضمیمۀ ادبی تایمز.
بعد از ازدواج خواهرش ونسا با کلایو بل تغییراتی در وی پدید آمد و او که به نظر می رسید پیش ازین تمام مهر و حسادت اش مربوط به زنان بود و در تصورات او مرد عاشق جایی نداشت ،کم کم نوعی حرکت به سمت جنس مخالف از خود بروزداد.
در طی سالهای 1907 و 1910 همچنان به نوشتن مقالات ادامه داد و داستانهایی نیز نوشت اما تا سن سی و سه سالگی داستانی منتشر نکرد.این خودداری او بیشتر به دلیل کم رویی اش بود.
درخواست ازدواج یکی از آشنایانش به نام لیتون استراچی را قبول کرد، اما بعد لیتون پشیمان شده و نامزدی شان دوستانه فسخ شد.دراین سال برای اولین بار تمایلات فمینیستی خود را بروز داد.
در ماه مارس بیمار شده و تا مرز جنون پیش رفت . بعد تر خانه ای ییلاقی را برای سکونت پیدا کرد تا شاید فضای آنجا در روحیه اش تاثیر مناسبی بگذارد. این اتفااق افتاد و ویرجینیا به قدری بهبود یافت که توانست روی داستان نویسی و تلاش برای گرفتن حق رای برای زنان کار کند.
در ژوئن 1912 ویرجینیا و لئوناردو وولف که یکی از دوستان برادرش توبی بود، با هم نامزد شدند . وولف در این باره می نویسد: :«در اتاق ویرجینیا ناهار میخوردیم و صحبت میکردیم که ناگهان ویرجینیا به من گفت مرا دوست دارد و میخواهد با من ازدواج کند». آنها در ماه اوت همان سال ازدواج کردند.
اما در سال بعد دوباره بیماری به سراغش آمد افسردگی ،بی خوابی ،سردرد و این بار استراحت تاثیری نداشت و او با خوردن قرص و رونال خودکشی کرد.بعد از دو ماه پزشکان اجازه دادند که به همراه دو پرستار به خانه برود.اما بیماری شا تا 1915 در نوسان بود.در این سال –یک سال بعد از شروع جنگ جهانی دوم-لایحه ی خدمت وظیفه به پارلمان داده شد و خطر مشمولیت لئوناردو و از دست رفتن امیدهای بهبودی ویرجینیا وجود داشت.اما لئوناردو به لرزش دست دچار بود و با گواهی دکتر از خدمت معاف شد. علیرغم مشکلات و شکنندگی روانی ،ویرجینیا وولف نویسنده ای بسیار پرکار و مدافع حقوق زنان بود. بعدها -ضمن نوشتن هفت رمان و دو زندگی نامه -دو جلد نقد و مقاله زیر عنوان«خواننده ی عادی» منتشر کرد که نظراتش را درباره ی ادبیات در بر می گرفت .او معتقد بود که وظیفه ی نقد نویس این است که ادبیات ممتاز را به مردم عادی معرفی کند و به عبارتی خواستار فروپاشی ادبیات اشرافی بود. عنوان این مجموعه مقالات را نیز به همین سبب «خواننده عادی» نهاد.
در این سال اولین رمان ویرجینیا با عنوان «سفر به بیرون» منتشر شد.
به گفته ی لئوناردو،ویرجینیا از حدود سال 1915 به نوشتن منظم یادداشتهای روزانه پرداخت و این کاررا تا چهار روز پیش از مرگ خود ادامه داد.پس از مرگ او همسرش 26 جلد دفترِ خاطرات اورا بررسی کرده وعلاوه بر آنچه که «به کار نوشتن »مربوط بود ،سه نوع یادداشت دیگر را نیز استخراج کرده و به چاپ رساند.اول بخشهایی که ویرجینیا در آن به «تمرین هنر نوشتن»می پرداخت و همچنین قسمتهایی از نوشته هایی که «تاثیر صحنه ها و افراد را بر ذهنِ او» نشان می دهند و سوم بخش هایی که در آن نظراتش را در مورد کتابهایی که می خوانده است، بیان می کند.
رمان شب و روز در سال 1919 توسط انتشارات برادرش به چاپ رسید.او در یادداشتهای خود اینگونه مینویسد:
«چهارشنبه 2 آوریل
دیروز رمانِ شب و روز را نزد ژرالد(ناشر و برادر ناتنی ویرجینیا) بردم و با او در دفتر کارش به گفت و گویی نیمه شخصی و نیمه حرفه ای نشستم.من به شنیدنِ نظرِ اعضای کلوپ دربارۀ ادبیات علاقه ئی ندارم،چون گذشته از همه چیز،اشتیاق شدیدی به پُز دادن را در من زنده می کند(...)روی هم رفته هر دو مؤدبانه رفتار کردیم و من متوجه شدم که هر تار از موهای سرش سفید شده و میان تارها قدری فاصله است.مثل زمینی که در آن کم تخم پاشیده باشند.در گُردُن اسکویر ناهار خوردم.»
در دو رمان اول خود تاحدی تحت تاثیر ام.ای .فورستر بودو موشکافانه به جزئیات روابط بین انسانهاپرداخت وبه شخصیت سازی توجه کرد.
در یادداشتهای خود پس از انتشار شب و روز از اولین بازخورد ها مینویسد.کلایو بل منتقد و شوهرخواهرش که از اولین رمان یعنی سفر به بیرون انتقاد کرده بود، مینویسد:«تردیدی نیست که این رمان اثر بالاترین نبوغ است.» و ویرجینیا ازین بابت خوشحال می شود اما هنوز منتظر است تا واکنش اشخاصی که «به قضاوتشان احترام »می گذارد را ببیند.پس از هر رمان ویرجینیا دچار خستگی حاصل از تلاش بی وقفه برای نوشتن کتاب میشود.«برای بیشتر ننوشتن رماتیسم و خستگی دستم را بهانه میکنم».اما در این وضع مدت زیادی طول نمیکشد و دوباره نوشتن را از سر می گیرد.ونسا و دوستان دیگرش به نوبت کتابش را تحسین میکنند.اما در ادامه میگوید «امروز صبح این سطر از طرف مُرگن :« ازین یکی کمتر از سفر به بیرون خوشم آمد.» با اینکه افزوده بود مرا بسیار تحسین می کند ،کتاب را با عجله خوانده و نوشته بود که می خواهد آن را دوباره بخواند ،خواندن این فراز همه ی شادی گفته های دیگران را زدود.بله،ولی باید به کار ادامه داد.حدود ساعت 3 بعد از ظهر از ایراد گرفتنِ او بیش از تحسین دیگران احساس شادی و راحتی کردم-گویی پس از غلتیدن شیرینی در میان ابرهای کش دار و سپیده دم های امن ،بار دیگر به فضای انسانی بازگشته بودم...»
طرح «اتاق جاکوب» کم کم از بهار سال 1920 در ذهن ویرجینیا شکل گرفت و دو سال بعد به چاپ رسید.این،آغاز شهرت او بود.
سه شنبه یازده می 1920 یعنی در آنوقت که اندیشه ی اتاق جاکوب را در ذهن می پروراند اینگونه مینویسد:« نیروی آفرینشی که هنگام آغاز یک کتابِ تازه با فورانی چنان مطلوب آغاز می شود ،پس از مدتی کاهش می یابد، و ادم به ارامیِ بیشتری به کار ادامه می دهد تردید ها فرا می رسند.بعد آدم شکیبا می شود .ارادۀ تسلیم نشدن ،و احساسِ در راه بودنِ یک شکل بیش از هرچیز به ادارۀ کار کمک می کند ...»او در این رمان از شیوۀ جریان سیّال ذهن مارسل پروست استفاده میکند.
بعد از مدتی نوشتن کتاب «خانم دالاوی» و «خوانندۀ عادی»را به طور همزمان شروع کرد و پیش برد.همچنین سردبیری ادبی نیشن به لئوناردو پیشنهاد شد.و آنها با وجود تغییر مکان های پی در پی در طی سال ها ،به خانه ای در بلومزبری نقل مکان کردند. توبی استیون نیز در بلومزبری زندگی میکرد و درِخانه به روی دوستان او باز بود و کم کم خانه شان به «انجمن نیمه شبها» معروف شد:«از ساعت ده شب سر و کله ی دوستان پیدا می شد و تا نیمه شب ادامه می یافت .به ندرت پیش می آمد که آخرین مهمان قبل از ساعت 2 یا 3 آن جارا ترک کند»افرادی چون ای .ام. فورستر و تی .اس.الیوت ،کلایوبل منتقد ادبی ،دزموند مک کارتی و مورخان و اقتصاددانان و نقاشانی که در آغاز گروهی جوانان تحصیل کرده و به دنبال اعتدال بودند و تفکر را ارج بسیار می نهادند.
سر انجام در 1925 دو کتاب خانم دالاوی و خواننده ی عادی منتشر شدند.او ابتدا در این مورد مینویسد:«خوانندۀ عادی هشت روز پیش منتشر شد و تاکنون حتی یک نقد دربارۀ آن منتشر نشده و هیچ کس از آن با من صحبت نکرده و چیزی ننوشته و به هیچ شکل به وجود آن توجه نشان نداده است به غیر از منارد،لیدیا و دانکن(...)همۀ نشانه ها حاکی از پذیرایی سرد،کند و غم انگیزی است;یک شکست کامل.»اما فردای آن روز:«ضمیمۀ ادبی تایمز دو ستون متین،منطقی و تحسین آمیز دربارۀ خوانندۀ عادی چاپ کرده بود.» و این حاکی از حسی است که مسلما بیشتر نویسندگان با آن روبه رو هستند. نقد منفی یا مثبت بر نویسنده و افکارش تاثیر دارد و گاهی بیشتر ازین بر شیوۀ کارش.
ویرجینیا در مورد واکنشهای کتاب دالاوی میگود:«خانم دالاوی با موفقیت شگفتی روبه رو شده است.(...)بعد دزموند که غالبا او را به خاطر کتابش میبینم اثر همۀ تحسین ها را با گفتن این جمله که« به نظر لوگان خوانندۀ عادی بد نیست»از میان برد.دزموند برای ایجاد افسردگی از توانائی غیر عادی ئی برخوردار است.من اورا دوست دارم ...»
1927:«خُب،لئوناردو به سوی فانوس دریایی را خوانده و می گوید که بهترین کتاب من و یک <شاهکار> است.(...) می گوید کاری کاملا کاملا تازه است و آن را <یک شعرِ روانشناسانه> می خواند.پیشرفتی نسبت به خانم دالوی ».
معمولا اورا نویسنده ای پیچیده می دانند اماباید اورا در ارتباط با شرایط زمان خویش بررسی کرد.وولف معتقد بود که یک نویسنده باید از مسایل نو و مهم آگاهی داشته باشد و بتواند با شیوه ی مناسب این آگاهی را به مخاطب منتقل کند و از انجا که اندیشه نو نیاز به شیوه ی بیانی نو نیز دارد ویرجینیا از اصول رایج نویسندگی تبعیت نکرد.به عنوان مثال او در رمان به سوی فانوس دریایی از شیوه ی جریان سیال ذهن کمک میگیرد و به این وسیله فضایی صمیمانه در رمان ایجاد میکند.و همانطور که به کار گیری این تکنیک به شیوه ی درست آن موجب می شود تا ظرفیت مناسبی برای بیان احساسات و افکار شخصیت ها فراهم آید ،در این رمان هم ویرجینیا اندیشه ها و احساسات و «مشاهدات فوری » ناشی از «تجربیات انسانی » شخصیت هارا بیان میکند.اما این مسایل مطرح شده روی پله ای بالاتر از تجربه های فردی می ایستند و مباحثی چون فلسفه ،روانشانی و جنسیت را هم شامل می شوند. وی تکنیک جریان سیال را به عنوان یک فمینیست یرای نمایش نیازها و نیروی زنان نیز به کار می گیرد،اما او در عین حال آگاه است که اعتراض به دنیای مردانه موجب به زیر سوال رفتن مسایلی چون جنگ،امپراطوری،ماشین و حکومت نیز می شود.سنت های رمان نویسی گذشته و الگوی زمانی که در دوران ملکه ویکتوریا تثبیت شده و در ذهن خوانندگان جای گرفته بود را تغییر داد.به طوری که تمام رمان به داستان گویی وقایع یک روز ،در یک آپارتمان در لندن و مربوط به یک شخصیت ِ مرکزی است. این محدودیت در زمان و در هم ریختن روایت خطی داستان از ویژگی های رمان مدرن محسوب می شود و وولف همراه با جویس از بنیان گذاران آن هستند.
در 1927 «به طرز وحشیانه ای» مینویسد و صبح ها را آنقدر مشغول نوشتن است که کمتر فرصتی برای نوشتن یادداشت روزانه باقی می ماند.ایده ی نوشتن «ارلاندو» و «شاپرک ها»را - بعدا به «خیزاب ها»تغییر نام داد – در ذهن می پروراند.
1928:«با این هدف می نویسم که بگویم اورلاندو دیروز وقتی ساعتِ یک بعد از ظهر به صدا درآمد ،به پایان رسید.در هر حال بوم پوشیده از رنگ است.با این حال حتما سه ماه کارِ دقیق لازم است تا بتوان کتاب را به چاپ رساند،زیرا من رنگها را به سرعت پاشیده ام و بوم در هزار جا پیداست.امّا نوشتن واژۀ «پایان»،ولو اینکه موقتی باشد آرام بخش است.» و در 20 ژوئن ادامه می دهد«آنقدر از اورلاندو خسته شده ام که نمی توانم هیچ چیز بنویسم.ظرف یک هفته نسخۀ حروف چینی شده را تصحیح کردم، و نمی توانم یک حمله بسازم.از پر حرفی خودم متنفّرم.چرا باید دائما واژه بیرون داد؟همچنین تقریبا نیروی خواندن را از دست داده ام.با روزی 5،6،7 ساعت تصحیح کردن و دقیق در حاشیه نوشتن،به استعداد خواندنم سخت صدمه زده ام.بعد از شام پروست را بر می دارم و زمین می گذارم.این بدترین دوره است.مرا به فکر خودکشی می اندازد.به نظر می آید که هیچ کاری باقی نمانده.همه چیز بیهوده و بی ارزش می نماید.حالا تماشا می کنم تا ببینم که چگونه دوباره زنده می شوم...»و عاقبت اورلاندو به چاپ می رسد:یک بیوگرافی خیالی از دوستان ویرجینیا و احتمالا تصویری از دوستش ویتا.بنا به گفتۀ لئوناردو،این کتاب نقطۀعطف زندگی حرفه ای ویرجینیا به مثابۀ داستاننویسی موفق بود.اورلاندو در شش ماه نخست 8104 نسخهفروش رفت.مردم خود انگیختگی و طبیعی بودن داستان را احساس کرده بودند و این چیزی بود که ویرجینیا می خواست.
و این بار «شاپرک ها»در ذهنش شروع به پرواز می کند.«ما در زیر نور صورتی رنگ گل ختمی درختی در فنجانهای آبی چای می نوشیدیم.همگی مست طبیعت بودیم.فضا بسیار زیبا بود-نسبت به آرامش خارجِ شهر احساس حسادت کردم،درختان در امنیت ایستاده بودند-چرا چشمم به درختان می افتاد؟شکل چیز ها تاثیر زیادی بر من می گذارد.به طور غریزی با خود میگویم «این را با کدام جمله می توان بیان کرد؟»می کوشم فضا را زنده تر بنمایانم و بال زاغ را که چنان هوا را می شکافت که گویی پر از برآمدگی،موج و خشونت بود.»
در سال بعد او دو سخنرانی خود را با عنوان زنان و ادبیات به صورت کتابی با تیتر «اتاقی از آن خود »منتشر کرد.او در سخنرانی خود اینگونه بیان می کند:« زنی که میخواهد بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد.» ویرجینیا وولف با اتاقی از آن خود، زیر بنای نقد نوینی را میگذارد.اگرچه تکیۀ وولف بر محرومیت های مادی و عدم استقلال زنان است،نگاه او تاریخ،طبقۀ اجتماعی، محرومیتهای تحصیلی و حرفه ای،روانشناسی زن و مرد،نقد ارزشهای غالب وغیره را نیز دربرمیگیرد.
با توجه به محدودیت ها و شرایط زمان او و اینکه او قصد ایجاد تفکری نو داشت،تنها دورنما و کلیّتی از نقد نوین را مطرح می کند.البته هنوز پس از گذشت حدود هشتاد سال نظرات و حدسیات اتاقی از آن خود اساس نظریه ها و نقدهای جدید زن محور است.
پایان بخش اول