در ستایش آزادگی
در حاشیهی کتاب تیرانا،
به مناسب سالروز وفات مهرداد اوستا
1
با خودم میگویم اینکه آدمیان را تنها یکبار فرصت نفسزدن در هوای زندگی دادهاند، اگر نه خوب، لااقل بد هم نبوده است. که اگر بود، رؤیایی چون جاودانگی و میلِ دست یازیدن بـدان، بـرای انسان معنایی نـداشت. همهی انسانها، دانسته یا ندانسته به جـاودانگی فکر میکنند. اصولا تمایل به همیشه بودن و همیشگی بودن، ذاتیِ نوعِ انسان است. گیرم که برخی را چنین هوسی در سر، به سالی چند، پژمرده شود، چندانکه گویی هرگز وجود نداشته است، و باز گیرم که اغلب انسانها از این دسته باشند؛ اما ایـنها، اصلِ وجـود چنین تمایلی را زیر سؤال نمیبرد. نگاهی به کنشهای تاریخی نوعِ انسان، خود نمونهایست برای اثبات این نظر: انسان، نوعاً، گرایش شدیدی به اسطورهسازی دارد. اسطوره، حقیقتیست که واقعیت، در هر زمانی رو به سوی آن دارد. تمام اسطورهها، به طرزی شگفت در زمان امتداد دارند. استفادهی هنر نیز از اساطیر، تنها به دلیل همین بیزمانیِ ذاتِ اسطورههاست. اسطورهها در ابدیت نفس میکشند و بیزماناند و چیزی که آنها را از زمان عبور میدهد، کاشهای آدمیان در اعصار گوناگون است. اسطورهها، برآوردهی کاشهای انسانیاند و به همین سبب، نسبت به دیگر مظاهر جاودانگی، بیشتر مستعد همذاتپنداریِ انسانها هستند. ما به اسطورهها فکر میکنیم تا میلِ به جاوادنگی را ـ که بیامان و مدام در درونمان زبانه میکشد ـ مهار یا شلعهورتر کنیم!
سرگذشتنویسی هم یکی از مصادیق اندیشیدن به جاودانگیست. اگر نبود این وهمِ دلنشین خلود، انسانها هیچگاه قلم را برای ثبتِ سرگذشتِ خویش، چفتِ انگشتها نمیکردند و دنیا و روزگار را بیحضور خود، به بازماندگان وامیگذاشتند و بیهیچ غصه پلکهاشان را بر هم مینهادند و راهیِ دیار نیستی میشدند. انسان به بازگو کردنِ سرگذشتِ خود، تمایل دارد؛ زیرا از این طریق، افزون بر اینکه خود را در مسیر زمان بازمییابد، سبب میشود تا دیگری ـ دیگران نیز او را در طولِ جریان زمان، فرایاد آورند. بـه همین خـاطـر است کـه سرگذشتنامهها اغلب، نشاندهندهی تلاش انسان برای بازیافتنِ اسطورهی شخصیِ خویشتن است. ویژه آنگاه که به دستِ فرهیختهای اندیشمند بر صفحهی روزگار ثبت شده باشد.
و تیرانا خود از این دست سرگذشتنامههاست.
2
آنچه در باب کلیت کتاب حائز اهمیت است، پیشتر به قلم دکتر محمدرضا ترکی، در مقدمهی گزیدهی تیرانا نوشته آمده و آن این که:
«تیرانا، نخستینبار در سالهای نخست دههی پنجاه منتشر شد تا مقدمهای باشد بر مجموعه شعر استاد با نام شراب خانگی ترس محتسب خورده و خواننده را با دیدگاههای سرایندهی آن آشنا سازد... نثر تیرانا غالبا تحت تأثیر متون کهن فارسی، بویژه تاریخ بیهقی است. البته شیوهی نثرنویسی امروز نیز در کتاب خودنمایی میکند و نشان میدهد که نویسنده به هر دو شیوه تسلط داشته است. تیرانا را باید بحق، ارزشمندترین اثر استاد اوستا در حوزهی نثر دانست. تیرانا به یک معنی، حسب حال مهـرداد اوستـا و شرح اندیشهها، دغدغهها و دلمشغولیهای اوست...» اما آنچه موجب جاذبهی کتاب میشود، افزون بر نثر شعرگونه و زبان استوار آن، تناقضیست که نویسنده ناخواسته در نوشتنِ این سرگذشت، دچـار آن میشود و مخاطب را در دو سوی این تناقض، معلق نگاه میدارد. و زمانی که بدین تناقض پی میبرد، به دنبالِ نامهای که به خود مینویسد سعی میکند تا غبار این تناقض را از منظرِ دیدگانِ خواننده پاک کند. محور اصلی تیرانا، ستایش آزادگیست و چیزی که موضوعاتِ نامنظم و درهمِ کتاب را در نهایتی محتوم با هم پیوند میدهد، آزادی و آزادگیست. نـویسنده اگر از پیامدهای دیروز و امروز عمرِ خود میگوید؛ اگر دانستههایش را دربارهی موضوعاتِ مختلف مینویسد؛ اگر در پی احصاء تلخکامیها و نامردمیهای روزگار است؛ اگر از مرگ میگوید و زندگی را ناگزیر میداند... همه برای این است که آزادگی را بیشتر و بهتر به مخاطبان خود معرفی کند. و این ریشهی تناقضی است که در سرتاسر کتاب، حضوری محسوس دارد. مهرداد اوستا چنان از سرگذشت خود میگوید و چنان نتایج تفکراتش را با حکمهایی بیبرو بگرد بیان میکند ـ و این البته تأثیرپذیری ناخودآگاهی است از متون کهن ـ کـه بیم آن میرود که مخاطب گاهی از من منمهای او ـ حتی در اوج صمیمیت کلام ـ دلزده گردد و به آن آزادگی که نویسنده همواره بر آن تأکید میکند، مشکوک شود. چرا که نخستین گام آزادگی بریدن از تعلقات است و کدام تعلق، پاگیرتر از من؟! و فکر میکنم اگر نبود آن نامهی خودبهخودِ نویسنده، بـا آن جنبهی نمـادین، شایـد از گیرایی مضامین کتاب بـه حـد زیـادی کاسته میشد (لااقـل در نظر من) و این نشاندهندهی هوشِ بالای نویسنده در برخورد اندیشمندانه با مخاطب است.
در مورد این کتاب بسیار میتوان نوشت. بخصوص در مورد شخص تیرانا که مخاطبِ این سرگذشتنامه است و سیالیتِ خاص آن مستعد تحلیلهای چند وجهی میتواند باشد. و نیز نقد شیوهی نثر این اثر که جای بسی تأمل دارد و دقت، که انشاءالله در آینده بدان خواهم پرداخت.
با خودم میگویم اگر نبود آثار هنری مهرداد اوستا، مثل پالیزبان، حماسهی آرش، از کاروان رفته و از جمله همین «تیرانا»، اکنون که سالروز وفات اوست چه باید مینوشتم جز اینکه :
مهرداد اوستا (محمدرضا رحمانی) در سال 1308 در بروجرد به دنیا آمد و در 17 اردیبهشتماه 1370 بر اثر عارضهی قلبی، از دنیا رفت!!!
3
از متن تیرانا:
«اگر تو را از تقدیر بهره این بود که عمری، به همه عمر، در قفسی اسیر باشی، باری از برای تو چه تفاوت میکرد که قفس را از پولاد ساخته باشند یا... از طلای ناب؟! زیرا این تویی که از نعمت آزادی محروم آمدهای!»
«هر که سخن را حرمت ندارد، او را به هیچ گیر!»
«هرگاه بخواهند از هیچ، همه چیز بسازند، ناگزیر باید همه چیز را به هیچ گیرند!»
«تیرانا! ما همانند با یک شمع ـ بیاینکه خود بدانیم ـ بر سر گور خویش میسوزیم. بهرهی ما از سرنوشت این بود که شمع باشیم و ناگزیر از سوختنیم به هر کجا! و برخی را دل به همین خشنود است که چرا یکی در کاخ باید بسوزد و دیگری در ویرانه، که نام دیگر این هر دو کامیابی و نابکامی است یا خوشبختی و تیرهروزی! اما هنگام که بازنگری، به هر جا که ما را بیفروزند، آنجا گور ماست؛ گور آرزوی ما و گور فردای ما!»
«خوشبختی ـ از برای ما ـ مفهوم دیگرش این است که فراموش کنیم؛ اما بدبختی در این است که زخم ما هنگامی درمان میشود که توتیای مرگ بر آن بپاشند.»
«... و آنگاه تو را آفریدم، تو را با ترنم مهر و ترانهی شعر؛ این شگرف آفریده که اکنون فراروی من [است] تویی، تو تیرانا! و من آفریدگاری دلباختهی آفریدهی خویش، و تو بدین شیفته، و بر من که آفرینندهی توام، نازان...»
یادش گرامی...
مصطفی حسینزاده
من باب وجه تسمیه ی وبلاگ حله :